نقد حال ماست آن! یادداشتی دربارۀ کتاب «قرن دیوانۀ من» نوشته «ایوان کلیما» ترجمه «علیرضا بهشتی شیرازی»

کتاب «قرن دیوانۀ من» نوشته «ایوان کلیما» ترجمه «علیرضا بهشتی شیرازی»

۸ بازدید

کتاب «قرن دیوانۀ من» نوشته «ایوان کلیما» ترجمه «علیرضا بهشتی شیرازی»

ایوان کلیما از نویسندگان مشهور چک در نیمۀ دوم قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم میلادی است. او را به حیث شهرت و محبوبیت جهانی باید در ردیف کسانی چون فرانتس کافکا، بهومیل هرابال، واتسلاو‌هاول و میلان کوندرا قرار داد. وجه اشتراک همۀ این نویسندگان چک این است که از اسارت انسان در جها‌‌ن‌­هایی آشفته یا نظا‌‌م‌­های ایدئولوژیکی سخن می‌­گویند که گویی هیچ منطقی جز زور را برنمی­تابند و زیر سیطرۀ قدرتی رازآلودند که حتا با سرسپردگان خود هم به عقل و عدل رفتار نمی­‌کند.

موضوع اصلی قرن دیوانۀ من البته رژیم ستمگر چکسلواکی سابق است که با آرمان مساوات و عدالت کمونیستی و با فشار و حمایت اتحاد جماهیر شوروی بیش از چهل سال بر چک­‌ها و اسلواک­‌ها فرمان می­‌راند و در دوران طولانی زمامداری خود تا توانست شاعران و نویسندگان را به اطاعت ماشین‌­وار از خود واداشت و عدۀ کثیری از کسانی را که حاضر نمی­‌شدند بی­‌چون و چرا به نظام و ایدئولوژی حاکم تن بسپردند به انواع تهمت‌­ها دستگیر و محاکمه کرد. بعضی را مخفیانه به قتل آورد. عده­‌ای از نویسندگان را راهی اردوگاه‌­های کار اجباری کرد. عدۀ بیشتری را از انتشار آثارشان محروم کرد و اگر درمی‌­یافت که در خفا چیزی می‌­نویسند و مثلاً دست­‌نویسی از یک داستان یا نمایشنامه را در خانۀ آن‌ها کشف می­‌کرد، همین را خیانت به کشور می­‌شمرد و آنگاه حساب نویسندۀ بیچاره، به قول معروف، با کرام الکاتبین بود!

نویسندگان معدودی چون کلیما که با وجود شهرت جهانی و امکان کار و تدریس در مؤسسات فرهنگی و دانشگاه‌­های بزرگ اروپا و آمریکا حاضر نشدند کشور خود را ترک کنند، ناگزیر بودند که برای امرار معاش و برای اثبات این که به تعبیر رژیم کمونیستی «انگل» جامعه نیستند به کارهایی چون بنّایی و نقشه­‌برداری و حتّا رفتگری و کنّاسی روی آورند.

ایوان کلیما در قرن دیوانۀ من که در واقع نوعی خودزندگی­نامه است شرح می­‌دهد که چگونه در چنان اوضاع و احوالی میان هم­وطنان خود به سر برد و نومید نشد. آثارش را مخفیانه نوشت و از طرق مختلف در سایر کشورهای اروپایی به نشر رساند و علاوه بر این با سازماندهی گروهی از شاعران و نویسندگان ادبیاتی زیرزمینی (سامیزدات) پدید آورد که نقاب دروغین و ایدئولوژیک حزب کمونیست را برمی­‌درید و چهرۀ حقیقی جامعۀ چک را آشکار می‌­کرد. او می­‌دانست که ضعف بزرگ همۀ نظام­‌های بی­‌منطق سرکوبگر عجز آن‌هاست از پاسخ­گویی به پرسش­‌ها و انتقاداتی که با آن مواجه‌­اند و شمار این انتقادات هم دم به دم رو به فزونی است. کلیما می­‌گوید:

رژیم‌­های تمامیت­‌خواه اگر آزادی­‌های اساسی را برای مردم فراهم بیاورند پابرجا نمی‌­مانند. همیشه افراد و گروه­‌هایی هستند که می‌­کوشند این آزادی‌­ها را به دست آورند، اما رژیم هر قدر هم تظاهر به خیرخواهی کند، هرگز نمی­‌تواند با آن‌ها گفت­وگو کند؛ رژیم نمی‌­تواند به سؤالات یا انتقادات آنان پاسخ دهد. باید آنان را بتمرگاند و بدین وسیله در دیگرانی که ممکن است به انتقاد کردن تحریک شوند ترس برانگیزد. (قرن دیوانۀ من، ص ۳۰۵)[۱]

ایجاد رعب و وحشت یگانه منطقی است که رژیم­‌های سرکوبگر با اتکا به آن می‌­توانند خود را تا مدتی (شاید مدتی طولانی) سر پا نگه دارند. لیکن ایوان کلیما در کتاب خود نشان م‌ی­دهد و بلکه با زندگی خود عملاً به اثبات می­‌رساند که کار ادبی اصیل قوی‌­تر از هر قدرت بی­‌منطق سرکوبگری است. ادبیات اصیل و بی‌­ریا را می‌­توان سرکوب کرد اما نمی­‌توان از بین برد. به تعبیر مولوی چون آب زیر کاه است:

چو آب آهسته زیر کَه درآیم به ناگه خرمن که در ربایم

قرن دیوانۀ من روایتی راستین و امیدبخش از نبرد طولانی و فرسایشی میان خرمن قدرت است که هیکل و هیبتی پوشالی دارد و آب آتشناک ادبیات که آن خرمن به­ ظاهر انبوه بالابلند را به­ یکباره درمی‌­رباید و به دم آتشین خود فرو می­‌کشد و به خاکستر بدل می­‌کند.

کلیما نشان می­‌دهد که ادبیات اصیل به تعبیر نیچه انسانی، سراسر انسانی و، به همین سبب، ایدئولوژی‌ستیز است. کلیما در نام‌ه­ای که، نه در مقام نویسنده بلکه با عنوان «دستیار نقشه­ب‌ردار» (یکی از مشاغل او در حکومت کمونیستی)، به یکی از مدیران به ­اصطلاح فرهنگی رژیم کمونیستی نوشته، ادبیات را واجد نیرویی می­‌داند که جهان پوشالی زورمداران را به باد فنا می­‌دهد:

آنچه قابل تبدیل و تعویض نیست جهانی است که شما و مافوق‌­هایتان برای خویش آفریده­‌اید، جهانی ساختگی که آن را یگانه واقعیت می‌­شمرید، زیرا در آن فقط قوانینی که وضع کرده‌­اید به کار می­‌آیند و صرفاً آن چیزی که شما بگویید حقیقت دارد. شما را تنها با ظهور نیرویی می­‌توان تکان داد که حریمتان و جهانتان را نابود سازد و بدین وسیله شمار را از نو به میان مردم اندازد.

آقای مدیر، آن نیرو داستان است، داستانی از یک جهان راستین. شما می‌­توانید صدها درخواست را در سطل زباله دفن کنید، اما هرگز نمی­توانید صدای صدها داستان را خاموش کنید. این داستان‌­ها از هرچه بگویند، چه عشق و لطافت باشد و چه رنج، انگشت اشاره‌­شان را همیشه به سوی کار زبونانۀ شما نشانه می­‌روند. آن‌ها سرانجام بر سر شما خراب می­‌شوند و شما را از مسند ظاهراً بلندتان، از جهان تسخیرناپذیرتان، فرو می‌­کشند و به خالیستانی می‌­فرستند که از آن برآمدید. می­‌خواهم شما لااقل در آستانۀ سقوطتان دریابید که این داستان­‌ها مرگ شما را خواهند دید. (همان، ص ۴۰۵)

قرن دیوانۀ من روایت خواندنی کلیما از داستانی است که همیشه در طول تاریخ جریان داشته است: داستان نبرد نرم ادبیات با دیوار به­ظاهر سخت و رویین قدرت. این نبرد شاید طولانی و دشوار باشد اما بی­‌گمان امیدبخش و قرین پیروزی است. تأکید دیگری است بر این حقیقت که رستگاری آدمی‌نه در گروِ ایدئولوژی‌­های رنگارنگ که مرهون داستان­‌هایی است که در دیوار رویین ستم رخنه می­‌افکنند. بجاست اگر قرن دیوانۀ من را مصداق این بیت معروف مثنوی بدانیم:

بشنوید ای دوستان این داستان خود حقیقت نقد حال ماست آن

از همۀ کسانی که این یادداشت مرا می‌­بینند دعوت می­‌کنم کتاب کلیما را بخوانند و ضمناً این هشدار را هم به آن‌ها می­‌دهم که ترجمۀ آن متأسفانه مغلوط و دچار انواع کاستی و ضعف تألیف است. من هم هرجا در این یادداشت بخشی از آن را نقل کردم، کوشیدم آن را ویرایش و کاستی‌­هایش را تا حدودی به زعم خود برطرف کنم.

محمد دهقانی ــ مرداد ۱۳۹۹

[۱]. توجه بفرمایید که همۀ آنچه را از ترجمۀ فارسی کتاب نقل می‌­کنم خودم ویرایش کرده‌ام و از این‌رو ممکن است با اصل ترجمه متفاوت باشد.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *