طلوع شاعری امیدبخش در افق شعر معاصر

من هم یکی از شمایم - وحید عیدگاه طرقبه‌ای

۶ بازدید

من هم یکی از شمایم - وحید عیدگاه طرقبه‌ای

«من هم یکی از شمایم» نخستین مجموعه شعری است که به­ تازگی از وحید عیدگاه منتشر شده است. عیدگاه را سال‌­های درازی است می‌­شناسم، از حدود بیست سال پیش که در دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران دانشجوی من بود تا امروز که خود استاد همان دانشکده است. با شعرش هم از همان روزها آشنایم و باید بگویم همان وقت‌­ها هم هر گاه شعری از او می‌­شنیدم یا احیاناً در جایی می­‌خواندم از حیث نوآوری­‌های زبانی و رعایت قواعد صرف و نحو فارسی و، در عین حال، بیان اندیشه­‌های نو هیچ کم و کاستی در آن نمی­‌دیدم و از همان روزها مطمئن بودم که او یکی از بهترین شاعران معاصر ایران خواهد شد. شعر عیدگاه همان بیست سال پیش هم آن قدر خوب بود که لیاقت انتشار داشته باشد، اما همین که او این همه دست نگه داشته و سرانجام گزیده‌­ای از اشعارش را با کمال دقت انتخاب و در مجموعه‌­ای نه چندان پر برگ (حدود ۱۰۰ صفحه) منتشر کرده است نشانۀ پختگی او و ارزشی است که برای شعرش قائل است.

این مجموعه شعر به چهار بخش تقسیم شده است. در بخش نخست «چهارپاره»ها آمده­‌اند و در بخش دوم اشعار «نیمایی»؛ بخش سوم مختص «یک غزل­واره و چند قصیده» است و آخرین بخش کتاب هم اختصاص دارد به «مثنوی و قطعه و قالب ترکیبی». همین تقسیم­‌بندی نمایندۀ اهمیتی است که عیدگاه برای فُرم یا قالب شعر قائل است و من هم تا حدّی به اعتبار همین حسّاسیتش در قبال فُرم است که او را یکی از جدّی‌­ترین شاعران معاصر ایران قلمداد و تصوّر می­‌کنم که کار وی نویدبخش تحوّلی مهم در آیندۀ شعر فارسی است. تسلّط کم‌­نظیر او بر عروض فارسی که به گمانم ستون فقرات شعر فارسی (اعم از قدیم و جدید) است موجب نشده است که او از دیگر وجه مهم شعر، یعنی احساس و اندیشه، غافل شود. کتاب مفصّلی که وی با عنوان تلفّظ در شعر کهن فارسی نوشته و همین چند ماه پیش منتشر کرده است حاکی از قوّت دانش و ژرف‌­نگری او در زبان فارسی و ساحت­‌های موسیقایی آن است. اما موسیقی زبان را، که ممکن است امری صرفاً فرمالیستی به نظر رسد، به هیچ وجه نمی‌توان از جانب سمانتیک و معنایی آن جدا کرد. در هم آمیختگی معنا و موسیقی است که زبان و بالاخره شعر را پدید می‌آورد. مشروعیت و اعتبار هر شاعری دقیقاً وابسته به میزان موفقیت او در امتزاج این دو ساحت زبان با یکدیگر است. شاعر موفق مثل شیمی­دانی است که عناصر زبان را خوب می‌­شناسد و می­‌داند آن‌ها را با چه نسبتی در هم آمیزد تا نتیجۀ مطلوب را به دست آورد. عیدگاه از شیمی‌زبان فارسی و عناصر آن آگاهی وسیعی دارد و ابزارهای لازم برای ترکیب آن‌ها با یکدیگر را هم خوب می­‌شناسد و در استفاده از آن‌ها مهارت دارد.

نام مجموعه شعر او نخستین سطر یکی از اشعار بخش «نیمایی» با عنوان «یکی از شما»ست. نخست باید اشاره کنم که اگر در شعر سنّتی عروض و قافیه ستون اصلی خیمۀ شعر بود و آن را سر پا نگه می‌­داشت، در شعر نیمایی ستون اصلی همانا «روایت» است. اگر شاعری نتواند روایتی تازه از زندگی به دست دهد و بی­‌خبر باشد از شیوه­‌های تازۀ روایت­گری که اعم از شعر و نثر، در معنای سنّتی آن، است و شامل داستان و رمان و نمایشنامه هم می‌­شود، اصلاً نمی‌­تواند شعر نیمایی بگوید. «یکی از شما» شعری است با روایتی جان­دار و طبیعی از صحنه­‌ای که آدم‌­های امروز، به ­ویژه آن‌ها که ساکن شهرهای بزرگ و شلوغی چون تهران‌­اند، خوب با آن آشنایند. شاعر بی آن که نامی‌از شهر و خیابان و ماشین و مترو و اتوبوس به میان آورد ما را یکباره به میانۀ جمعیتی می­‌اندازد که خسته و پریشان و افسرده‌­اند. «چشم‌­های دگرگون»شان چون «کاسه­‌های پر از خون» است و شاید دل­‌هاشان هم:

من هم یکی از شمایم
ای چشم­‌های دگرگون
ای کاسه‌­های پر از خون

شاعر هوشمندانه ابزار تشبیه را کنار می‌گذارد و با خطاب مستقیم استعاره­‌ای پدید می­‌آورد که بسیار گویاتر از هر تشبیهی است. آدم­‌هایی که اینجا با آن‌ها طرفیم انگار چیزی نیستند جز «چشم‌­های دگرگون» و جز «کاسه­‌های پر از خون» که می‌­تواند استعاره‌­ای باشد از چشم یا دل یا کل وجود کسی یا حتا جمعی. ژرفای این بیان استعاری وقتی بیشتر می‌­شود که متوجّه پیوستگی آن با سنّت ادبی هم بشویم و مثلاً به یاد این حکایت سعدی در گلستان بیفتیم:

یکی از ملوک خراسان محمود سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم­خانه همی‌گردید و نظر می‌کرد. سایر حکما از تأویل این فرو ماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت: هنوز نگران است که ملکش با دگران است.

اینجا هم از وجود آدم­‌ها گویی چیزی جز چشمانشان باقی نمانده است، چشم‌­هایی که در چشم­خانه یا همان «کاسه­‌های پر از خون» نگاهی «دگرگون» و غیر طبیعی و آرزومند و نگران دارند:

ای پلک­‌های سحرخیز امّا به اکراه
با آرزوی بلندی به بالای یک خواب کوتاه
دیده بسی از افق سر زدن‌­ها ولی نابه‌­دلخواه

اما این سحرخیزان آرزومند که راوی خود را یکی از ‌آ‌‌ن‌ها می­‌داند راستی که هستند و اینجا چه می‌­کنند؟ در بند بعدی شعر صحنه روشن­‌تر می‌­شود. این‌ها سرنشین­‌های مانند راوی/ شاعر ایستادۀ اتوبوس یا مترواند که ظاهراً «در شمار سواران» اما در صحنۀ زندگی «اغلب پیاده» و سوگوارند:

اینجا اگر آمده در شمار سواران
در هر چه و هر کجا بوده اغلب پیاده
با چهره‌­هایی که گویی
هر یک عزیزی همین لحظه از دست داده

در بند بعدی شاعر از موقعیتی پارادوکسیکال سخن می­‌گوید، موقعیتی که در آن «همقطاران در هم فشرده/ چون دوستان قدیمی/ سوی هم آورده روی و در آغوش هم دست برده» ولی بی آن که «با هم صمیمی» باشند. این همان موقعیت آشنایی است که اغلب ساکنان شهری چون تهران هر روز آن را تجربه می­‌کنند و شاعر با برملا کردن ویژگی تناقض­‌آمیزش از آن آشنایی‌­زدایی کرده و ما را به تعمّق و تأمّل دربارۀ آن واداشته است. واقع‌­گرایی شعر هرچه پیش­تر می‌­رویم ملموس‌­تر می­‌شود و شاعر، با استفاده از استعاره‌­های خطابی، خود و همقطاران بی‌­تحرّک و خاموش و واداده­‌اش را انگار به باد سرزنش می­‌گیرد:

ای زندگی­‌های آکنده از ناگزیری
ای داستان­‌های از واقعی واقعی­‌تر
ای شخصیت­‌های در اوج باورپذیری…
ای ذرّه­‌های پراکندۀ آزمایش
در گردشی بی سرانجام در یک محیط اسیدی

و سرانجام با ترسیم فضایی ناتورالیستی ــ فضایی که بی‌شباهت به فضای داستان­‌های صادق چوبک یا بوف کور هدایت نیست ــ با جمعی که شاعر هم یکی از آن‌هاست همذات‌­پنداری می­‌کند و روایت را با نتیجه­‌ای تلخ اما تأمل­‌انگیز به پایان می­‌رساند:

آری چنینم
این سوی و آن سوی می­‌جنبم اما
هر روز در ظرف خود بیشتر ته­نشینم…
چون نعش واداده‌­ای روی آبم
نه می‌­درنگم
نه می‌­شتابم
در ایستگاهی که انبوه تن­ها تنم را به بیرون براند
پا می­‌گذارم به پایین
تا در هر آنجا که پیش آیدم گور خود را کنم گم
یا گور خود را بیابم

راستی مگر می‌­شود با زبانی آسان‌­تر و سهل‌­تر از این درد و رنجی را روایت کرد که بیان آشکار آن گویی ممتنع است، و مگر شعر «سهل ممتنع» چیزی جز همین است؟ عیدگاه شاعری است که زبان را به بازی نمی­‌گیرد تا مخاطب آسان‌­پسند را با چند پشتک و واروی زبانی از نوع «کفش­‌های مکاشفه» غافل­گیر کند و به تحسین وادارد. زبان، یعنی مادّۀ اصلی شعر، برای او جدّی‌­تر از این حرف­‌هاست. ابزار اندیشیدن است و مخاطب را به اندیشیدن واداشتن. این جدّیت، در عین حال، او را باز نمی‌­دارد از این که از ظرفیت­‌های موسیقایی و بلاغی زبان فارسی به حد اعلی بهره گیرد. از باب مثال به پیوند لفظی و موسیقایی دو واژۀ «پا» و «پایین» توجه دارد یا کنایۀ آشنا و دشنام‌­آمیز «گور خود را گم کردن» در شعر او به طبیعی­‌ترین شکل ممکن معکوس می‌­شود و شعر را به پایانی شگفت‌­انگیز می‌­رساند. تقریباً همۀ اشعار من هم یکی از شمایم چنین خاصیّتی دارند. چهارپارۀ «پدربزرگ» او را که باز توصیفی گرم و شیرین و در عین حال حزن‌­انگیز از پدربزرگی واقعی است من هیچ‌وقت نتوانستم تا آخر بخوانم و اشک نریزم. «پدربزرگ» روایت عمیق دیگری از وضع تراژیک انسان در این عالم است. با آن که به ­ظاهر بُرشی از یک اُتوبیوگرافی خصوصی و شاعرانه است، وجهی نمادین دارد که شعر را از حالت خصوصی در می‌­آورد و آن را به زبان حال همۀ انسان‌­هایی بدل می­‌کند که شیرینی مهر پدربزرگ و تلخی مرگ او را چشیده‌­اند، آن هم با بهترین و طبیعی‌­ترین بیان ممکن، در عین پای­بندی به بیان رئالیستی و در عین استفاده از همۀ ابزارهای بلاغی زبان فارسی که ادبیات کلاسیک ما را گران­بار کرده است. مجموعه شعر کوچک و فروتن من هم یکی از شمایم شاعری بزرگ و بلندپرواز را به جامعۀ ایران معرفی کرده است. امیدوارم که علاقه­‌مندان شعر فارسی قدرش را بدانند و این کتاب بی‌­نظیر را که نمی‌­دانم ناشر با چه محاسبه‌­ای از آن فقط ۳۰۰ نسخه چاپ کرده است به چاپ­‌های بعد برسانند.

محمد دهقانی ــ ۱۸ آذر ۱۳۹۹

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *