۲۰۷ بازدید

«حدیث خداوندی و بندگی» با عنوان فرعی «تحلیل تاریخ بیهقی از دیدگاه ادبی، اجتماعی و روانشناختی» از اتفاقات مهم و تأملانگیز پژوهش ادبی در سالهای اخیر بهشمار میآید. نویسنده، دکتر محمد دهقانی، در مقدمه مفصل ۱۳۴ صفحهای این کتاب رفتار تازهای در قبال تاریخ بیهقی پیش گرفته است. در بین متون کلاسیک زبان فارسی، تاریخ بیهقی از جایگاهی استثنایی برخوردار است. این کتاب از معدود متونی است که به نثر هستند و تأثیری چشمگیر در ادبیات مدرن ایران بهجا گذاشته است. رد زبان بیهقی در شعرهای شاملو و برخی آثار هوشنگ گلشیری بهروشنی آشکار است.
احتمالا تاریخ بیهقی در کنار گلستان سعدی از پرمخاطبترین نثرهای کهن فارسی در یک قرن اخیر بهشمار میآید. با بررسی کتاب درمییابیم که محمد دهقانی در پی آن بوده است تا از کتابی مطبوع طبع معاصران، خوانشی معاصر بهدست بدهد. مقدمه وسیع این کتاب، از حدود تاریخ بیهقی گذر میکند و روش پژوهشی تازهای را در خوانش آثار کلاسیک مطرح میکند. تلاش دهقانی به دیگر آثار ادبیات پیشامدرن فارسی قابل تسری است. هر قدر مخاطب از تاریخ بیهقی سابقه ذهنی داشته باشد، «حدیث خداوندی و بندگی» جذابیت بیشتری پیدا میکند. این کتاب مملو از ایدههای تازه است. گزافه نیست اگر ادعا کنیم که بیهقی این کتاب بیهقی دیگری است. بیهقی غریبهای که گویا در زیر آوار خوانشهای کلیشهای و تکراری مدفون بوده است.
از شگفتیهای«تاریخ بیهقی» یکی هم اینکه کتاب ناقص به دست ما رسیده است. آنچه از این کتاب بهجا مانده تنها از نیمه مجلد پنجم تا نیمه مجلد دهم را دربر میگیرد. اما دهقانی همین ناتمامیرا ملاک قرار داده است و شروع تاریخ بیهقی را از نامهای در نظر میگیرد که امیر محمد، سلطان مخلوع و زندانی خطاب به برادرش نوشته است. وجه تسمیه کتاب هم بهدلیل تکرار و تواتر دو واژه «خداوندی» و «بندگی» در همین نامه است. دهقانی در بطن تحقیق خود، مسئله درخورتأملی را طرح میکند: چه میشود که قدرت سیاسی تن به عقلانیت نمیدهد؟ از شیوه طرح سؤال خودبهخود تصور و تعریف تازهای از ادبیات نیز شکل میگیرد: ادبیات سخنی است که در آن بین قدرت و عقل توازنی وجود ندارد. بهعبارتی کار بیهقی تا حد زیادی عقلانی کردن امر نامعقول است. در پسزمینه نامگذاری محمد دهقانی، شباهت میان «حدیث خداوندی و بندگی» و «خدایگان و بنده» – بخش مشهور و بحثبرانگیزی از «پدیدارشناسی جان» هگل- نیز به ذهن القا میشود. بیهقی نمیتواند قدرت را عقلانی کند. از اینرو مدام به مفهوم تقدیر متوسل میشود. طنین «قضای روزگار» همه توطئهها و ناکارآمدیها را توجیه میکند. «میبینیم که قدرت معیار سنجش حق، و حق تابع قدرت است. اگر مرجع قدرت بیش از یکی باشد، آنکه قدرت بیشتری دارد حقتر است. تقدیر نیز اگرچه بهظاهر پدیدآرنده قدرت و مقدم بر آن است، در عمل اسیر چنگال قدرت میشود، یعنی قدرت هرجا باشد تقدیر هم موافق آن است. در زبان فارسی واژهای که بر مرجع تقدیر و مرجع قدرت دلالت دارد یکی است: خداوند؛ و تابع تقدیر و تابع قدرت هر دو یک صفت دارند: بنده! از این حیث تاریخ بیهقی سراسر حدیث خداوندی و بندگی است».(ص۲۹) در نتیجه قدرتی که تن به عقلانیت نمیدهد، پادشاهان با دیگر مردمان تفاوتی ماهوی پیدا میکنند. آنها قدرت را از خداوند کسب میکنند. به زعم دهقانی از چشم بیهقی، پادشاهان وارثان پیامبراناند. با این تفاوت که قدرت معنوی پیامبر در شخصیت سلطان به قدرتی مادی قلب ماهیت یافته است. در ادامه، با فرمول دیگری از قدرت سیاسی روبهرو میشویم: «حاصل سخن بیهقی این است که پادشاه اصولا نمیتواند ستمگر باشد و صاحب قدرت ستمگر اصلا «پادشاه» نیست بلکه «متغلب» و «خارجی» است».(ص۳۱) بر خلاف تصور سادهسازیشده از بیهقی که غالبا او را مورخی بیطرف و حقیقتجو مینامند، دهقانی در پی آن است تا جهانبینی بیهقی را مشخص کند. مثلا از نظر بیهقی پادشاه عادل، خودبهخود عادل است. عدالت در پادشاه مدنظر بیهقی حلول نمیکند. هر کاری که از سلطان سر بزند عین عدالت است و نیازی به هیچ استدلالی نیست. سلطان اگر شکست بخورد در نتیجه تقدیر است و چنانچه ظلمیهم بکند عین عدالت و مطابق با قدرت قاهرهای است که در اختیار آنان قرار گرفته است. احوال سلاطین و دربار غزنوی به هیچ تصویر یا مفهومیاز قدرت نمیانجامد، زیرا قدرت در نظر بیهقی رازی نامکشوف است که از دامنه درک بشری بیرون قرار گرفته است.
تلقی محمد دهقانی از قدرت در هیچ جای کتاب تشریح نمیشود. ناخواسته، قدرت به شکل شبحی پلید درآمده است. به بیان دیگر «قدرت» و «نیرو» چنان در هم خلط شدهاند که از یک طرف با عقلانیتی فاقد قدرت سروکار داریم و از طرف دیگر با قدرتی جنونآمیز و ویرانگر. به تعبیر دلوز در اغلب موارد نه با نیرو بلکه با انسداد نیروهای سیاسی و تاریخی روبهرو هستیم. از این منظر تاریخ بیهقی شرح روابط بین نیروهایی است که یکی راه را بر دیگری سد میکند. و این بازی آنقدر ادامه مییابد تا انهدام و انحطاط تکلیف کار را روشن میکند. تبعات چنین نگرشی به قدرتی که در واقع نا/ قدرت است، دهقانی را به سمت خوانش روانکاوانه سوق داده است. فضای سیاسی حکومت غزنویان آکنده از بدبینی است. به بیان امروزیترش، غزنویان محیط پیرامون خود را بهشدت امنیتی کردهاند. دلیل این اتفاق از چشم دهقانی از یک طرف پارانویای حاکمانی است که در همهجا جاسوسان و منهیان را گماردهاند و از طرف دیگر فوبیای بندگان و رعیتهایی که در رفتار سلطان بهجز تقدیر رمزآلود هیچ قاعدهای را نمییابند. ازاینرو اگر کسی با رویکرد اندیشمندانی مثل میشل فوکو یا حتی لئو اشتراوس کتاب را بخواند، این سؤال تا پایان در ذهنش خار خار میکند که در غیاب قدرت چه عقلانیتی روایت بیهقی را پیش میبرد. آیا بنا به همان تقدیری که مسعود سلطان است بیهقی هم دبیر شده است و احوال روزگار او را مینگرد؟
یکی دیگر از دستاوردهای «حدیث خداوندی و بندگی»، تدقیق شیوه نگرش بیهقی به تاریخ است. از منظر دهقانی، بیهقی در قالب مورخ عام صرفا احوال گذشتگان را روایت نمیکند. تاریخ برای او تاریخ غزنویان است. اگر به گذشته ارجاع میدهد به این دلیل است تا ارجمندی و اهمیت غزنویان را برجستهتر کند. به بیان سادهتر، بیهقی بیشتر در پی ثبت احوال روزگار خویش است و به گذشته خود فقط ارجاع میکند. قصد او هم در اغلب موارد این است تا ایام اقتدار غزنویان را بهترین وضع تاریخ رقم بزند.
دهقانی مینویسد: «تردیدی نیست که مسعود قهرمان اصلی تاریخ بیهقی است»( ص۴۳) اتفاقا، این یک جمله محل تردید بسیاری است. در اینکه بخش اعظم تاریخ بیهقی به دوران حکمرانی شاه مسعود اختصاص دارد، هیچ شکی نیست. اما سخنگفتن از قهرمان مستلزم آن است که قواعدی ژنریک بر متنی روایی اعمال شود. درعینحال، از دو رویکرد نقد ادبی – «تاریخیگرایی جدید» و «نظریه دریافت»- آموختهایم که میان مخاطب ایدهآل (ideal audience) و افق انتظارات (horizon of expectation) عدم تقارن دائمیو تاریخمند برقرار است.
در اینکه بیهقی دوران زمامداری مسعود را مرکز ثقل متن خود قرار داده است، کاملا حق با محمد دهقانی است. اما در افق انتظارات مخاطب معاصر، تاریخ بیهقی در درجه اول کتاب وزیران و پس از آن کتاب دبیران است. از منظرهانس رابرت یائوس اگر نگاه کنیم، تاریخ بیهقی از کرونوتوپ استثنایی بینظیری برخوردار است. یائوس معتقد بود آثار برجسته ادبی یا نمونههای اعلای یک ژانر ادبیاند و یا در بین دو ژانر شناختهشده قرار میگیرند. بر این مبنا تاریخ بیهقی در دسته دوم قرار میگیرد. زیرا نه به معنای دقیق کلمه شاهنامه است و نه کاملا در دستهبندی تاریخنویسی استاندارد آن روزگار قرار میگیرد. در اینجا تأکید بر دو نکته ضروری است، یکی اینکه بیهقی تعلق و دلبستگی چندانی به گذشته ایران ندارد. اثبات این ادعا یکی از درخشانترین ابعاد کار شگفت محمد دهقانی است که در بخش «بیهقی و ایران» بهدقت بسیار و از زوایای مختلف بدان پرداخته است. الف) بیهقی، بنا بر استدلالهای دهقانی از مخالفان «شاهنامه فردوسی» است. ب) به گذشته ایران قبل از اسلام علاقهای ندارد. دربار غزنوی را برتر از شاهان ایران باستان تلقی میکند. پ) بیهقی، شیفته زبان عربی است. شعر و زبان عربی را برتر از زبان فارسی میداند. ت) بیهقی تنها دوبار نام ایران را میآورد و از هر دوبار، از مکتوبات او استنباط ستایشگرانهای از این سرزمین بهدست نمیآید. ث) بیهقی در شعر سلیقهای ندارد. اشعاری که میپسندد به دلایلی غیربلاغی و غیربوطیقایی در نظرش اهمیت دارند.
گذشته از احاطه دهقانی به تاریخ بیهقی، شجاعت او در مصاف با متنی هزار ساله مثالزدنی است. با خواندن مقدمه مفصل او معلوم میشود که قسمت زیادی از شناخت ما از تاریخ بیهقی، چیزی نیست به جز افسانهسازی معاصران. مهمترین دلیل این امر شاید این باشد که افق انتظارات ما از متن در گذار تاریخی تغییر کرده است. یکی از جلوههای این تغییر دگرگونیهای ژئوپلیتیک است. بیهقی خود را خراسانی میداند و از این بابت با نواحی مرکزی ایران ( به قول خودش، ری و جبال) سر ناسازگاری دارد. دهقانی در آغاز مطلب خود تأکید میکند که بیهقی تصوری از سرزمینهای دورتر از خراسان ندارد. مورخی است که جهان پیرامونش را نمیشناسد. با آنکه بیهقی و فردوسی به تقریب معاصر یکدیگرند، در نیتهای آنها اختلاف عمیقی پیدا است: «… اما بینش و غرض او [بیهقی] در آفرینش این شاهکار با نگرش و نیت فردوسی در سرایش شاهنامه آشکارا متفاوت و بلکه متضاد بوده است. شاهنامه فردوسی سراسر ستایش ایران باستان و پادشاهان آن و درحقیقت سوگنامهای است برآمده از حسرتی عمیق در باب ازدسترفتن آن روزگاران پرشکوه. اما تاریخ بیهقی بازگوینده سرگذشت خاندانی ترکتبار است که بهگفته خود او «اصل آن از کودکی است خامل ذکر [گمنام]» (ص۶۶) در ادامه، دهقانی انگیزه اصلی بیهقی از نگارش کتابش را «زنده نگهداشتن نام این خاندان» ذکر میکند.
پرسش اینجاست که آیا میتوان نثرنویسی بیهقی را متضمن رویکردی درست بر خلاف شاعران آن دوران دانست؟ در نظر بیهقی، غزنویان از همه پیشینیان شکوهمندتراند. مضافا این که بیهقی شیفته دوران خلافت است. یکی دیگر از آموزههای دهقانی در این کتاب این است که بیهقی ذکری از نوروز بهمیان نمیآورد. اما از اعیاد اسلامیبا طیب خاطر یاد میکند. نویسنده «حدیث خداوندی و بندگی» دامنه بحثش را وسعت میبخشد و حتی منابع ذهنی بیهقی و فردوسی را از یکدیگر متمایز میکند:«بیهقی هیچ دلبستگی و علاقهای به تاریخ و فرهنگ ایران باستان ندارد و البته آگاهیاش از آن دوره هم بسیار مخدوش و ناچیز است. این آگاهی ناچیز را هم، برخلاف فردوسی که تکیه اصلیاش به منابع ایرانی برجایمانده از دوران ساسانی است، به احتمال زیاد از روایات و تواریخ عربی یا ترجمههای فارسی آنها بهدست آورده و برای تقویت و آراستن تاریخ خود بهکار گرفته است، و باز بر خلاف فردوسی غرضش این نبوده است که ایران پیش از اسلام و فرهنگ آن را گرامیبدارد.» (ص۶۹) دهقانی بین فردوسی و بیهقی قطببندی جالب توجهی ایجاد میکند که از دل آن نتایج تأملبرانگیزی بهبار میآید. با اثبات این فرض که بیهقی عنایت چندانی به شاهنامه فردوسی نداشته است، میتوان به این نتیجه رسید که بیهقی بیش از ثبت تاریخ در پی خلق تاریخ بوده است و انگیزه وی از این کار، ارائه بدیلی شبیه به تواریخ عربی بوده که تدریجا ترجمههای آنها در اختیار فارسینویسان قرار میگرفته است. بنابراین بیهقی از یک طرف به شیوه رایج تاریخنویسی در ایران آن زمان پشت پا میزند و از طرف دیگر تمایل شدیدی به تاریخنویسی مورخان عرب از خود نشان میدهد. به همین دلیل تاریخ بیهقی به تأسی از دستهبندی یائوس در زمره آثاری قرار میگیرد که بین دو ژانر مسلط شکل گرفتهاند. چیزی شبیه به جایگاهی که هیرونیموس بش در نقاشی و رابله در ادبیات غرب اشغال کردهاند.
بهزعم دهقانی، بیهقی تاریخی تقریر کرده است که قهرمان اصلی آن سلطان مسعود است. اما گذشته از متن، خوانش متن نیز تاریخمندی خاص خود را داراست. بهخصوص در سالهای پس از انقلاب، تاریخ بیهقی در مدارس و دانشگاهها به نحوی بازخوانی شده است که بیشتر از سلطان مسعود وزیران این کتاب در کانون توجه مخاطبان بودهاند.بر این منوال، حسنک، بونصر مشکان و بوسهل زوزنی بهمراتب شناختهشدهتر از سلطان مسعود هستند.خاصه این که در ماجرای حسنک، که یکی از متون برگزیده و رسمی(canon) آموزش ادبیات در ایران بهحساب میآید، سلطان مسعود حضور چشمگیری ندارد.
بیهقی همانطور که دهقانی موبهمو در کتاب شرح داده است تصوری از سلطان دارد که در کنار خطاها و کاستیها، درنهایت به دلیل قدرتمداری، آلت تقدیر محسوب میشود. چنین موجودی در بافت روایت، آنهم روایتی تاریخی چندان کنشآفرین نیست و به قول تودوروف از سیر روایت (action) بر کنار میماند. این درست که نیت بیهقی در بدو امر ارائه تاریخ دوران سلطنت مسعود است، اما در میانه راه مخاطب در شور متن بهخطا میرود و سقوط میکند. از این بابت شاید مخاطب تاریخ بیهقی یکی از مظاهر همان پدیدهای باشد که منتقدان نظریه دریافت از آن با تعبیر «مخاطب جائزالخطا» ( fallible reader) یا مخاطب سقوطکرده (fallen reader) یاد میکنند. نمونههای چنین مخاطبی را در «بهشت گمشده» میلتون میتوان سراغ گرفت که بلاغت شیطان بر دیگر صداهای متن پیشی میگیرد و این درست بر خلاف افق انتظارات مخاطب ایدهآل میلتون است. جذابیت «دوزخ» دانته در قیاس با دو مجلد دیگر «کمدی الهی» مصداق دیگری از همین فرایند است. در تاریخ بیهقی نیز به همین قیاس، مخاطب از نیت بیهقی و قرار و مدار اولیهاش دور میافتد. درنتیجه کتاب به جای شرح دوران مسعود، روابط فیمابین دبیران و وزیران را برجستهتر میکند. اگر فردوسی از زبان طبقه دهقانان گزارشی از حسرتها و خاطرههای در آستانه فراموشی فراهم میآورد، بیهقی شمای دیگری از چنین روزگاری را از زبان دبیران بازگو میکند. به هر روی، دهقانی در این کتاب باب بحثهای بسیاری را گشوده است و متن انتقادی دست اولی خلق کرده است که بیتردید، از این پس هرکس به سراغ بیهقی برود، نمیتواند از چنین منبعی صرفنظر کند.
منبع: روزنامه شرق (فایل pdf)- نویسنده: پویا رفویی
بازنشر: روزنامه شرق