حمیدیان و عین‌القضات و من در اهواز زمان جنگ

پیش ادیب عشق (ارج نامه استاد دکتر سعید حمیدیان)

۳۳۵ بازدید

پیش ادیب عشق (ارج نامه استاد دکتر سعید حمیدیان)

به سی و دو سال پیش می‌‌اندیشم، وقتی سعید حمیدیان در هیأت استادی جوان، با موهای سیاه و پیشانی برجسته و حرکاتی چالاک در کلاس‌‌های «دانشکدۀ سه گوش»[۱] به ما صائب و حافظ و روش تحقیق درس می‌داد. او می‌‌داند و من هم پنهان نمی‌‌کنم که در آن روزها به سبب اوضاع خاصی که در دانشگاه اهواز و مخصوصاً دانشکدۀ ادبیات پیش آمده بود من خیلی رابطۀ صمیمانه‌‌ای با استاد نداشتم. کلاس‌‌هایش را البته بسیار می‌‌پسندیدم. حمیدیان نوجو و نواندیش بود و آشنایی وسیعش با ادبیات اروپا و پیوندهای منطقی و روشمندی که میان ادبیات و نقد ادبی مدرن اروپا و ادبیات کلاسیک و معاصر ایران برقرار می‌‌کرد برای امثال من جذابیت ویژه‌‌ای داشت و کلاس‌‌های او را به معدود جلسات درس دانشکدۀ ادبیات بدل می‌‌کرد که من با اشتیاق در آنها حاضر می‌‌شدم. آنچه موجب دلخوری‌‌ام از او شده بود این بود که چرا پس از اخراج ظالمانۀ دوست و همکارش، دکتر ابراهیم قیصری، پذیرفته بود که تدریس غزلیات حافظ را به جای او برعهده گیرد. از نگاه من و بسیاری دانشجویان دیگر حق این بود که دکتر حمیدیان و سایر همکاران دکتر قیصری، به نشانۀ مخالفت با اخراج او، دست کم از قبول درس‌‌های وی، خودداری می‌‌کردند. پس از رفتن دکتر قیصری، گروه ادبیات دانشگاه اهواز که مدیریتش در آن زمان به عهدۀ دکتر مهدی تدین بود مرده‌‌ریگ استاد قیصری را میان دوستانش تقسیم کرد و بخش مهمی‌از آن، یعنی درس چهار واحدی حافظ، به دکتر حمیدیان رسید. حمیدیان البته در تدریس حافظ، مثل سایر کلاس‌‌هایش، از خود شایستگی کامل نشان داد و من هم از کلاس حافظ او بسیار بهره بردم، اما اگر بخواهم با خودم و خوانندگان این مطلب صادق باشم، با این که دکتر حمیدیان و آثار علمی‌او را همیشه دوست داشته‌‌ام، هنوز هم پس از گذشت سی و چند سال نمی‌‌توانم عذر موجّهی برای این کار او بیابم، شاید به این دلیل که حساب او را از سایر استادان ادبیات دانشگاه اهواز جدا می‌‌دانستم و طبعاً از او انتظار بیشتری داشتم.

به هر تقدیر، چنان که باری در مجلس بزرگداشت دکتر حمیدیان هم که چند سال پیش در خانۀ اندیشمندان ایران برگزار شد اشاره کردم، در اوضاع و احوال اهواز آن روزگار درس‌‌ها و کلاس‌‌های او از معدود مایه‌‌های دلخوشی و امیدواری دانشجویانی مانند من بود. برای این که تصویری روشن‌‌تر از آن اوضاع و طرز تفکر و احوال روحی خود در آن شرایط به دست دهم، چاره‌‌ای ندارم جز این که به سراغ دفتر یادداشت‌‌های روزانه‌‌ام بروم و بخش‌‌هایی از آن را که به استاد حمیدیان و احوال خودم و اهواز و دانشکدۀ سه‌‌گوش مربوط می‌‌شود برای نخستین بار افشا کنم:

شنبه ۶۵/۷/۱۲
امروز ساعت ۹/۵ رفتم دانشکده. کلاس داشتم. با جناب استاد حمیدیان! «روش تحقیق» بود. یعنی ایشان «روش تحقیق» یاد می‌‌دهند. یاد می‌‌دهند که چطور گورکنی کنیم و جسد شاعران و نویسندگان و عالمان و عارفان و سالکان و زاهدان و…را از گور بیرون بکشیم و مورد بررسی و تحقیق قرار دهیم که مثلاً سر فلان شاعر در اثنان و عشرین شهر محرم سنه سبع و ثلاثون و اربعمائه چند دانه مو داشته است! یا for example شیخ بسحاق الدنگ‌‌الدوله وقتی رسالۀ شاشیّات خود را می‌‌نوشته در کجا قضای حاجت می‌‌فرموده است. و صد البته همۀ اینها از جمله اطلاعات بسیار مهم و خطیری است که راهگشای دانش‌‌پژوهان و فرهنگ‌‌دوستان است!! و البته برای تحقیق در چنین مسائل مهمی‌دانشجو باید آموزش‌‌های مفید و اساسی ببیند! و خلاصه نتیجۀ تمام این فرمایشات این می‌‌شود که درس روش تحقیق درسی است فوق‌‌العاده ارزشمند و اصولی!

حاجت به یادآوری نیست که این جمله‌‌ها را دانشجوی حدوداً بیست ساله‌‌ای نوشته است که به‌‌شدت از اوضاع حاکم بر دانشکدۀ ادبیات اهواز در آن زمان‌‌ها ناراضی بوده و چون هیچ راه دیگری برای عقده‌‌گشایی یا ابراز عقیده نداشته در خلوت خود به یگانه پناهگاهی که می‌‌شناخته یعنی دفتر یادداشت‌‌های روزانه‌‌اش متوسل شده و به بث الشکوایی پرداخته است که قدری پرخاشگرانه و آگنده از بی‌‌انصافی به نظر می‌‌رسد. حق این است که دکتر حمیدیان آن درس و البته سایر درس‌‌هایش را با دانش و دلسوزی و احساس مسئولیتی کم‌‌نظیر عرضه می‌‌کرد و حاصلش هم برای من پژوهشی دقیق و نسبتاً مفصل در زندگی و آثار عین‌‌القضات بود که به عنوان تکلیف درس روش تحقیق به محضر استاد تقدیم کردم. این پژوهش هنوز در کنار یادداشت‌‌ها و کاغذهای رنگ و رو رفتۀ آن سال‌‌ها خاک می‌‌خورد، اما یقین دارم که اگر به دست ابنای این روزگار می‌‌افتاد یک رسالۀ اعلای دانشگاهی یا چند مقالۀ علمی‌و پژوهشی از آن برمی‌‌ساختند و از حقوق و مزایای قانونی‌‌اش(!) کمال استفاده را می‌‌بردند. برای اثبات مدعای خود بخش‌‌هایی از آن پژوهش را با ذکر اشارات و توضیحات استاد حمیدیان در پایان این مقال خواهم آورد. لیکن عجالتاً اجازه بدهید که باز به سراغ دفتر یادداشت قدیمی‌‌ام بروم و به یاری آن شمّه‌‌ای از احوالی را که گریبانگیر اهواز آن زمان بود بیان کنم تا بدانید که استادانی چون حمیدیان و دانشجویانی  مثل من در چه اوضاع و شرایطی سرگرم تعلیم و تعلم (و شاید هم تألیم و تألم!) بودند.

چهارشنبه ۶۵/۷/۱۶
عجب اوضاعی است! می‌‌خواهم روی عین‌‌القضاه کار کنم. اما اصلاً حوصله‌‌اش را ندارم.

جمعه ۶۵/۷/۱۸
مشغول خواندن مکتوبات عین‌‌القضاه هستم. خیلی برایم جاذب و گیرا است. با دقت می‌‌خوانم و فیش‌‌برداری می‌‌کنم. امیدوارم بتوانم عین‌‌القضاه را آن طور که دوست دارم، بازآفرینم.

یکشنبه ۶۵/۹/۱۶
الان دارند آژیر خطر می‌‌کشند. دیروز هواپیماهای عراقی دو بار اهواز را بمباران کردند. یک بار ساعت حدود ۱۰ صبح و یک بار حدود ۴ بعدازظهر. تا حالا آمار کشته‌‌شده‌‌ها به ۱۱۸ نفر رسیده است. دیروز پس از بمباران رفتم و مناطق بمباران شده را دیدم. بسیاری از خانه‌‌ها ویران و درب و داغان شده بود. جسدهای تکه‌‌پاره شده فراوان بود. شیشه‌‌های ساختمان‌‌های شهر اغلب فرو ریخته است. شیشه‌‌های سمت چپ ساختمان دانشکدۀ ادبیات نیز خورد شده است. و این به علت اصابت بمب به کنارۀ پل معلق بوده است. این پل تا دانشکده فاصلۀ چندانی ندارد. بعداً معلوم شد عراقی‌‌ها قصد داشته‌‌اند پل سیاه را که مخصوص عبور قطار است بمباران کنند اما به‌‌اشتباه پل معلق را مورد اصابت قرار داده‌‌اند. اتومبیل‌‌های زیادی در اثر انفجار از بین رفته بود و مچاله شده بود. ظاهراً مدارس ابتدایی را تعطیل یا نیمه‌‌تعطیل کرده‌‌اند. ما هم توی این دو سه روزه به بهانۀ بمباران گهگاه کلاس‌‌ها را تعطیل می‌‌کنیم. هیچ کجای شهر امن نیست. احتمال بمباران هر لحظه وجود دارد. و معلوم نیست شکار بعدی مرگ چه کسانی باشند.

شنبه ۶۵/۹/۲۲
اوضاع شهر که پس از بمباران خیلی متشنج شده بود، کمی‌آرام شده است. تعداد قربانیان بمباران به قولی ۶۰۰ نفر بوده است، اما فکر نمی‌‌کنم بیش از ۳۰۰ نفر بوده باشد.

جمعه ۶۵/۱۱/۳
شنبۀ پیش هواپیماهای عراقی اهواز را بمباران کردند. خیلی‌‌ها کشته شدند. پل راه‌‌آهن که محل عبور من بود و خیلی دوستش داشتم، ویران شد. توی حیاط خانه سنگر کنده‌‌ایم. منتظر حملۀ بعدی هواپیماها هستیم. چند وقت پیش یکی دو بار هم اراک را بمباران کردند. از چگونگی ماجرا زیاد خبر ندارم. به هر حال فعلاً که وضع این طور است تا بعد چه شود!

آری، همۀ آثار عین‌‌القضات را در چنین احوالی خواندم و یادم است که دو سه هزار فیش از روی آنها برداشتم و بعد بر اساس آنها مقاله‌‌ای مفصل برای درس روش تحقیق استاد حمیدیان نوشتم ذیل عنوان «زندگی، آثار و اندیشه‌‌های عین‌‌القضات همدانی». آنچه از این پس می‌‌خوانید دو بخش آغازین همان مقاله است که عیناً ــ با همان رسم‌‌الخط و بی هیچ تغییر و تصحیحی ــ در این جا آمده است. تصحیحات و توضیحات استاد حمیدیان را نیز در پانویس صفحات و درون قلاب [] ملاحظه می‌‌فرمایید.


روزگار جوانی
۱٫ عین‌‌القضات، آنگونه که از سخنان خود او بر می‌‌آید، از کودکی به تحصیل علم و ادب مشغول و از هوش و استعداد خارق‌‌العاده برخوردار بوده است، چنانکه در همان عنفوان کودکی قصیده‌‌ای هفتاد بیتی به زبان عربی در مدح پیامبر و خلفای راشدین سروده که سالها بعد در زندان بغداد برای دفاع از خویش به سه بیت از همین قصیده استناد می‌‌کند.[۲] این سه بیت معلوم می‌‌سازد که در همان ابتدای عمر چه مایه از علم و ادب برخوردار بوده است، و بی سبب نیست که در جوانی ــ هنگامی‌که نورس بوده و در نظر بیست‌‌سالگان شیرخواره می‌‌نموده ــ مورد حسد قرار می‌‌گیرد زیرا در آن زمان «کتاب‌‌هایی نوشته که پنجاه شصت ساله‌‌ها از فهم آن ناتوان» بوده‌‌اند.[۳]
ظاهراً تمام عمر کوتاه خود را در زادگاهش به سر برده و هیچگاه از همدان خارج نشده است. چنانکه در نامه‌‌ای خطاب به یکی از مریدانش می‌‌گوید که اصفهان و تبریز را ندیده است[۴] اگرچه شهری مانند اصفهان در آن روزگار از مراکز علمی‌به شمار می‌‌رفته[۵] و بدین سبب خالی از اهمیت نبوده، و هرچند رفتن از همدان به اصفهان یا تبریز به قول خود قاضی «نه بس کاری» بوده است، مع‌‌هذا او حتی به این دو شهر نیز سفر نکرده. شک نیست که قاضی زادگاه خویش را بسیار دوست می‌‌داشته و بدان عشق می‌‌ورزیده است، چنان که در زندان بغداد از نرگس صحرایی کوهستان الوند و گیاهان عطرآگینش یاد می‌‌کند و اشک حسرت از دیدگان فرو می‌‌چکاند و از همدان و دشت ماوشان، که به هنگام بهار شکوفه‌‌هایش مشک‌‌آسا و آب زلال در جویهای آن روان است، سخن می‌‌گوید.[۶]
اینکه او این همه شیفتۀ همدان است و با اشتیاق از آن یاد می‌‌کند شاید بدان علت باشد که دوران خوش کودکی و روزگار پر شور و نشاط جوانی را در این شهر گذرانده است، اما به نظر می‌‌رسد آنچه که بیش از همه او را دل‌‌بستۀ همدان و مناظر اطراف آن کرده، گذران دورۀ نسبتاً طولانی سیر و سلوکش در این شهر بوده است. آنچه که[۷] مسلم است از سال ۵۱۶ هـ.ق. به بعد که تاریخ شروع مکاتباتش با مریدان بوده[۸] تمام یا اغلب اوقات خود را در خانقاه به سر می‌‌برده است[۹] و به تعلیم و ارشاد سالکان می‌‌پرداخته. خانقاه او در همدان یا احتمالاً در قریۀ ماوشان واقع بوده است.[۱۰] و همین امر موجب می‌‌شده که پیوسته از نسیم صبحگاهی دشت ماوشان و طراوت و سرسبزی دامنۀ الوند برخوردار شود و سال‌‌ها بعد در زندان بغداد به یادآوری این مناظر اشک حسرت ریزد.
پدر عین‌‌القضات نیز ظاهراً از جرگۀ عارفان بوده است و به همراه قاضی در مجالس رقص و سماع حضور می‌‌یافته. او این موضوع را در یکی از مکتوبات خود یادآور شده.[۱۱] و این نشان می‌‌دهد که پدرش تا قبل سال ۵۱۶ هـ.ق و یا شاید اندکی پس از آن هم در قید حیات بوده است. عین‌‌القضات ظاهراً در اوان نوجوانی ازدواج کرده است چنان که در حدود بیست و چهار سالگی فرزند بزرگی بنام احمد داشته که در مکتوبات خود کراراً از او نام می‌‌برد.[۱۲]
دوران شاگردی و سلوک او بنا بر اظهار خودش هفت سال بوده است. و او می‌‌بایست این هفت سال را در خدمت پیری مرموز و ناشناس به نام شیخ برکه گذرانده باشد. چنان که خود می‌‌گوید حدود هفت سال شیخ برکه را می‌‌دیده و هنوز «زهره نداشته که دست فرا کفش او کند».[۱۳] این که او خود از سال ۵۱۶ هـ.ق به بعد بر مسند پیری تکیه زده و به ارشاد مریدان پرداخته، امری محقق است.[۱۴] این پیر بیست و چهار ساله آن چنان که از خلال آثارش استنباط می‌‌شود، در اکثر علوم نظری زمان خویش، تبحر و استادی داشته است. در فقه، کلام، فلسفه، علم حدیث و علوم قرآنی سرآمد بوده، و به دو زبان عربی و پارسی شعر می‌‌گفته. او خود مکرر در آثارش از قدرت بیان خویش در مسائل فلسفی[۱۵] و علم تفسیر قرآن سخن می‌‌راند و بر مفسران انتقاد می‌‌کند که «ایشان تازی به تقلید دانند نه به ذوق».[۱۶] در زبان عربی آنچنان تسلط و مهارت داشته که بقول خودش در ده روز هزار بیت غزل بدین زبان سروده است.[۱۷]
عین‌‌القضات علاوه بر مریدان غایبش که غالباً مقام و منصبی داشته‌‌اند و از طریق مکاتبه با او در تماس بودند، شاگردانی حضوری نیز داشته که برای آنان درس می‌‌گفته است.[۱۸] همچنین بقول[۱۹] خودش مجالس علم داشته است که مردم از هر صنف و دسته‌‌ای بطور[۲۰] آزاد در این مجالس شرکت می‌‌کرده‌‌اند. این مجالس که هر روز، هفت یا هشت بار تشکیل می‌‌شده، چنان پر شور بوده که او در هر مجلس «کم از هزار کلمه» نمی‌‌گفته است.[۲۱]
در این سال‌‌های تعلیم و تعلم قاضی هیچ وسیلۀ دخل و خرجی نداشته و ظاهراً به رسم سالکان و مشایخ آن زمان با صدقات مردم که وقف خانقاه‌‌ها می‌‌کرده‌‌اند، گذران می‌‌کرده است، چنانکه خود در جایی به این مطلب اشاره کرده که اولیای خدا خود را وقف کسب امور دنیوی نمی‌‌کنند، از زکات خدا نصیبی به هر یک باید داد تا مدار و قرار قالب ایشان باشد.[۲۲]

۲٫ عین‌‌القضات، آن گونه که از خلال[۲۳] آثارش برمی‌‌آید در اغلب مذاهب و حتی مکتب‌‌های فلسفی زمان خود تحقیق کرده و آنها را مورد بررسی قرار داده است. انگیزۀ او در این تحقیق و بررسی گریز از تقلید کورکورانه و عادات و اعتقادات موروثی بوده که غالباً دامن‌‌گیر مردم هر زمانه است. در آثار خویش همه جا تقلید و عادت را نکوهش کرده و بشدت از آن ابراز تنفر نموده است.[۲۴] بدیهی است که این غور و تحقیق در مذاهب و مکاتب مختلف، باعث تردید و سرگردانی در اساس اعتقاداتش شده است. او نخست راه نجات از این سرگردانی را علم کلام تشخیص می‌‌دهد و شروع به خواندن کتاب‌‌های کلامی‌می‌‌کند، اما هرچه بیشتر این کتاب‌‌ها را می‌‌خواند، مقصود خود را در آنها کمتر می‌‌یابد تا این که به مطالعۀ کتاب‌‌های حجه‌‌الاسلام ابی حامد غزالی می‌‌پردازد و در اثر خواندن این کتابهاست که از سقوط در پرتگاه کفر و ضلالت می‌‌رهد.[۲۵]
مطالعۀ کتب غزالی چهار سال قاضی را به خود مشغول کرده است. بدین سبب او شاگرد بواسطۀ غزالی بوده. چنانکه خود صریحاً اظهار می‌‌کند، گرچه او را ندیده، اما در علوم نظری شاگرد او بوده است.[۲۶] در نوشته‌‌هایش مکرر از احیاءالعلوم و آثار دیگر غزالی نام می‌‌برد. و این نشان می‌‌دهد که تا چه حد نسبت به او و آثارش ارادت داشته است. تا جایی که او را جزء «ده تن علمای راسخ» می‌‌داند.[۲۷] از میان آثار غزالی بیش از همه احیاءالعلوم مورد توجه قاضی بوده است، بطوریکه[۲۸] گاهی در نوشته‌‌های خویش جهت جلوگیری از اطناب کلام مخاطب را به احیاءالعلوم ارجاع می‌‌دهد و خویش را از زحمت توضیح می‌‌رهاند.[۲۹] گاه دربارۀ موضوعی به تأیید نظر غزالی می‌‌پردازد. چنانکه در باب «نورانیت خداوند» به قول غزالی استناد می‌‌کند و نظر او را در این باره می‌‌پذیرد که گفت: «النور عبارهٌ عمّا تظهرُ به الاشیاء».[۳۰] و گاهی سخنانش تشابه کامل با سخن غزالی دارد.[۳۱]
با این همه، اقبال او نسبت به غزالی و آثارش باعث آن نمی‌‌شود که دیگر بار در دام تقلید گرفتار آید و سخنان او را مورد انتقاد قرار ندهد و به آثارش خرده نگیرد. در نوشته‌‌هایش بارها از غزالی انتقاد و گاه قول او را رد کرده است. مثلاً در باب «بیان قرآن» با قول غزالی مخالف است و دعوی او را متضاد دعوی خود می‌‌داند.[۳۲] در اعتقاد او «بیان» دو گونه است: یکی بیانی است که عقلای سلیم فطرت یا خواص را بکار آید، و دوم بیانی است که مجانین فاسدمزاج را بکار آید. و در قرآن از بیان دوم سخن نیست زیرا خطاب قرآن با عاقلانست.[۳۳] نظر غزالی عکس این است. او نوع اول بیان را به فهم عموم نزدیکتر می‌‌داند و می‌‌گوید: «نوع دوم خصوص را بکار است و ایشان دانند و فهم همگان آنجا نرسد.»[۳۴]
جای دیگر در انتقاد به معتقد تعلیمیان که می‌‌گویند معرفت خدا از طریق امام معصوم حاصل می‌‌شود، به گفتار غزالی در این باره، خرده می‌‌گیرد و جواب او را به این مسأله کافی نمی‌‌داند، و می‌‌گوید که امام غزالی اگرچه به نسبت دیگران در این باره مستوفا[۳۵] سخن گفته است[۳۶]، اما هنوز حق مطلب را ادا نکرده. و پس از آن خود به بیان مقصود می‌‌پردازد.[۳۷] انتقاد او به غزالی گاه آهنگی سخت و شدید دارد. مثلاً آنجا که می‌‌خواهد نظریۀ غزالی را، که می‌‌گوید: «الخلق یقبل التغیر» نقد کند، سرانجام عنان قلم از دست می‌‌نهد و می‌‌گوید که اینها ابوجاد مبتدیان است و «اسم را خواه عین مسمّا گیر و خواه غیر مسمّا، و اخلاق را بگذار تا خود تغیّر پذیرد یا نه»![۳۸]
پس از مطالعۀ آثار غزالی است که چشم بصیرت عین‌‌القضات گشوده می‌‌شود و بر راه‌‌ها[۳۹] و طریقه‌‌های گوناگون عقلی واقف می‌‌گردد، اما علوم و طرق عقلی پاسخ‌‌گوی نیاز درون او نیست و قاضی دیگربار در دام حیرت و سرگردانی گرفتار می‌‌آید. قریب یک سال بر این حال باقی می‌‌ماند و بیم آن می‌‌رفته است که از طلب آنچه که ورای علم است باز ماند. در همین هنگام است که دست تقدیر احمد غزالی را به همدان می‌‌آورد و او را با عین‌‌القضات روبرو می‌‌کند. آنچنان که خود قاضی اشاره دارد، بیش از بیست روز در خدمت شیخ بسر نمی‌‌برد که پردۀ سرگشتگی‌‌اش فرا می‌‌رود و حقیقت حال بر او مکشوف می‌‌شود و از آن زمان است که به رستۀ سالکان طریق می‌‌پیوندد و کاری جز طلب فنا نداشته است.[۴۰]
بنابراین زندگانی عین‌‌القضات به دو دورۀ مستقل تقسیم می‌‌شود: نخست، دوره‌‌ای است که در طلب علوم عقلی و مطالعۀ کتاب‌‌های کلامی‌و فلسفی و در نتیجه بحث و جدل و قیل و قال مدرسه سپری شده، که این دوره، دورۀ سرگشتگی و هیجان فکری و اعتقادی او بوده است. و دورۀ دیگر شامل زمانی است که به عرفان روی آورده و در طریق سیر و سلوک قرار گرفته و زندگی خویش را وقف این کار کرده است. این دوره، بی‌‌شک دورۀ سکون و آرامش فکری و اعتقادی او محسوب می‌‌شود. احمد غزالی حلقه‌‌ای است که این دو دوره را به یکدیگر پیوند می‌‌دهد. او در واقع پلی بود که قاضی را از عالم عقل به عالم عشق و عرفان عبور داد. این است که غزالی دوم (احمد) در آثار عین‌‌القضات در دو بعد متجلی شده. نخست بعد عقل و علم و دیگر بعد عشق و عرفان.
تا آنجا که از آثار قاضی برمی‌‌آید، احمد غزالی شیخ و مرشد مکاتبه‌‌ای او بوده است. گذشته از مکاتباتی که بین این دو وجود داشته، گهگاه نیز یکدیگر را ملاقات می‌‌کرده‌‌اند. از کیفیت این ملاقاتها اطلاعی در دست نیست. اما به گواهی نوشته‌‌های عین‌‌القضات، این ملاقاتها اغلب به بحث دربارۀ موضوعات نظری عرفان و گاه فلسفه سپری می‌‌شده است.[۴۱] از چند مکتوبی هم که اکنون از غزالی در دست است و آنها را خطاب به عین‌‌القضات نوشته، می‌‌توان دریافت که قاضی مشکلات عرفانی و فلسفی خود را به وسیلۀ نامه از غزالی می‌‌پرسیده و او نیز به همین شیوه جواب می‌‌گفته، و گاه نیز شرح مطالب را به وقت دیدار و ملاقات موکول می‌‌کرده است.[۴۲] به نظر می‌‌رسد که احمد غزالی بیشتر در عرفان نظری استاد و آموزگار عین‌‌القضات بوده، و نه در طریق سیر و سلوک عملی. او هم عارف کاملی است و هم از سالکانی است که به قول عین‌‌القضات در علم ظاهر نیز استاد بوده.[۴۳] و از این روست که این شاگرد و استاد گاه در خصوص موضوعات علمی‌و فلسفی نیز مباحثه می‌‌کرده‌‌اند و بسا که قاضی در برخی موارد با نظر استادمخالف بوده است. مثلاً غزالی‌‌ها (احمد و محمد) احاطۀ پروردگار به عالم هستی را، احاطۀ جسمانی می‌‌دانسته‌‌اند، حال آن که قاضی با این نظر مخالف است.[۴۴] اما همانگونه[۴۵] که قبلاً ذکر شد اهمیت غزالی دوم در زندگی عین‌‌القضات از آن جهت است که او حلقۀ پیوند بین دو دورۀ مختلف زندگانی قاضی بوده است. احمد غزالی عین‌‌القضات سرگشته را از دنیای عقلانی و عالمانۀ برادرش، محمد غزالی باز گرفت و به دنیای عاشقانه و عارفانۀ پیری مرموز و ناشناس، به نام شیخ برکه، رهنمون شد.


آنچه ملاحظه فرمودید فقط حدود یک پنجم مطالبی است که من به عنوان تکلیف درس دو واحدی روش تحقیق در دورۀ کارشناسی ادبیات فارسی، به تاریخ دی‌‌ماه ۱۳۶۵، برای دکتر حمیدیان نوشته بودم. ملاحظات و تصحیحات استاد هم بر اصل مطالب من در همان حدودی است که در زیرنویس‌‌ها میان قلاب آورده‌‌ام. البته استاد در پایان مقاله ایراد بجایی هم به شیوۀ ارجاع‌‌دهی من وارد کرده و ذیل یکی از منابع چنین توضیحی افزوده‌‌اند: «چرا این یکی را بر حسب نام منبع در فهرست آورده‌‌اید؟ من گفته بودم یا بر حسب نام منبع و یا مؤلف.» و بعد هم لطف فرموده و برای آن مقالۀ شصت صفحه‌‌ای یک نمرۀ هجده شیرین با قلم قرمز به من داده‌‌اند. نمی‌‌دانم در آن درس آیا کسی نمرۀ بیشتری از من گرفت یا نه. اما خوانندگان ارجمندی که دستی بر آتش دارند از همین جا می‌‌توانند پی ببرند که استاندارد یا حد نصاب درس و تحقیق و امتحان و نمره در رشتۀ ادبیات فارسی سی سال پیش از چه قرار بوده است و امروز چه احوالی دارد.

توضیحات

[۱] . دانشکدۀ ادبیات و زبان‌‌های خارجی اهواز که درست کنار کارون در سمت غربی پل نادری واقع شده بود به سبب ساختمان مثلثی خود به «سه گوش» معروف بود.
[۲] . دفاعیات عین‌‌القضات، ص ۴۵٫
[۳] . همان، ص ۳۹٫
[۴] . نامه‌‌های عین القضات، ج ۲، پ (پاراگراف) ۴۸۲٫
[۵] . ر.ک: ذبیح‌‌الله صفا، تاریخ ادبیات ایران؛ تهران، چاپخانۀ رامین، چاپ سوم ۱۳۶۲، ص ۱۹۷٫ [استاد حمیدیان در این جا به شیوۀ نادرست و نامعهود من در ارجاع‌‌دهی (که تقلیدی بود از شیوۀ ارجاع‌‌دهی دکتر زرین‌‌کوب در سرّ نی) اشاره کرده و در حاشیه با مداد نوشته‌‌اند: «اعداد تُک باید بدون کروشه باشد. کمتر از روش استاندارد که گفته بودم استفاده کرده‌‌اید».] [۶] . دفاعیات، صص ۲۸ و ۳۱٫
[۷] . [استاد «که» را قلم گرفته‌‌اند.] [۸] . ر. ک: عفیف عسیران، تمهیدات، مقدمه، ص ۱۲٫
[۹] . نامه‌‌ها، ج ۲، پ ۶۷۶٫
[۱۰] . عین‌‌القضات در یکی از مکتوباتش می‌‌نویسد: «این ساعت که این نوشته می‌‌نوشتم در دیه نبودم». و این نشان می‌‌دهد که او معمولاً در «ده» می‌‌زیسته است. و این ده به احتمال قوی جز قریۀ «ماوشان» جای دیگر نمی‌‌تواند باشد. زیرا این قریه در کنار کوه «الوند» واقع شده و این که عین‌‌القضات در شکوی الغریب ماوشان و الوند را با هم نام می‌‌برد، دلیل بر این معنی تواند بود.
[۱۱] . نامه‌‌ها، ج ۱، پ ۶۲۴٫
[۱۲] . همان، ج ۱، پ ۵۹۴٫
[۱۳] . همان، ج ۱، پ ۵۲٫
[۱۴] . تاریخ شروع مکاتبات عین‌‌القضات با مریدان دور و نزدیک خود از سال ۵۱۶ هـ.ق به بعد ذکر شده است. پس او در این هنگام به مقام پیری و مرشدی رسیده بوده است، در حالی که بیش از بیست و چهار سال نداشته. ر.ک: عفیف عسیران، تمهیدات، مقدمه، ص ۱۲٫
[۱۵] . نامه‌‌ها، ج ۲، پ ۸۶٫
[۱۶] . همان، ج ۲، پ ۶۶٫
[۱۷] . دفاعیات، ص ۷۵٫
[۱۸] . نامه‌‌ها، ج ۲، پ ۱۱۲٫
[۱۹] . [استاد تصحیح کرده‌‌اند: به قول] [۲۰] . [استاد تصحیح فرموده‌‌اند: به طور] [۲۱] . نامه‌‌ها، ج ۲، پ ۱۱۱٫
[۲۲] . تمهیدات، پ ۱۲۷٫
[۲۳] . [استاد «خلال» را قلم گرفته‌‌اند.] [۲۴] . نامه‌‌ها، ج ۱، پ ۱۰۷٫
[۲۵] . زبده الحقایق، ص ۶٫
[۲۶] . نامه‌‌ها، ج ۲، پ ۴۸۰٫
[۲۷] . تمهیدات، پ ۳۶۶٫
[۲۸] . [استادتصحیح کرده‌‌اند: به طوری که] [۲۹] . نامه‌‌ها، ج ۲، پ ۲۲۹٫
[۳۰] . تمهیدات، پ ۳۳۶٫
[۳۱] . غزالی معتقد است که انسان پس از مرگ «کارها بی غطا و خیال بیند» (کیمیای سعادت، ص ۲۹). قاضی نیز همین عقیده را دارد (نامه‌‌ها، ج ۱، پ ۱۴٫
[۳۲] . نامه‌‌ها، ج ۱، پ ۱۰۳٫
[۳۳] . همان، ج ۱، پ ۱۰۲٫
[۳۴] . همان، ج ۱، پ ۱۰۳٫
[۳۵] . [استاد «مستوفا» را به «مستوفی» تصحیح کرده‌‌اند.] [۳۶] . [استاد «است» را حذف کرده و به آخر جمله افزوده‌‌اند.] [۳۷] . نامه‌‌ها، ج ۲، پ ۱۶۶٫
[۳۸] . همان، ج ۲، پ ۴۸۸٫
[۳۹] . [استاد تصحیح فرموده‌‌اند: راهها] [۴۰] . زبدهالحقایق، ص ۷٫
[۴۱] . نامه‌‌ها، ج ۲، پ ۵۹۳٫
[۴۲] . احمد غزالی در یکی از نامه‌‌هایش برای عین‌‌القضات، می‌‌نویسد: «روی نبشتن نیست و رخصت اثبات. چون رسیم یاد دارد تا با یادم دهد به نشان، بهست.» ر.ک: مجموعۀ آثار فارسی احمد غزالی، به اهتمام احمد مجاهد، انتشارات دانشگاه تهران، تیرماه ۱۳۵۸، ص ۴۸۵ [استاد به شیوۀ ارجاع‌‌دهی من ایراد گرفته و چنین تصحیح کرده‌‌اند: (تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۵۸) ص ۴۸۵] [۴۳] . نامه‌‌ها، ج ۲، پ ۶۷٫
[۴۴] . همان، ج ۲، پ ۵۹۳٫
[۴۵] . [استاد تصحیح فرموده‌‌اند: همان گونه]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *