مقاله ای کهن در نکوهش عشق

۲۶۴ بازدید

آنچه خـواهید خواند‌ ترجمه فصل پنجم از‌ کتاب‌ الطب الروحانی‌۱ نوشتهء محمد بن زکریای رازی،فیلسوف و دانـشمند ایرانی،است که در سال ۳۲۰ هـجری قـمری در گذشته است. رازی این کتاب را به احتمال قوی در دههء پایانی قرن سوم هجری‌ و برای یکی از امیران سامانی نوشته است،که گویا کسی نیست جز منصور بن اسحاق بن احمد بن اسد،که در سالهای ۲۹۰تـا ۲۹۶ هجری قمری بر ری حکومت می‌کرده است‌۲٫

این‌ کتاب‌ با فصل کوتاهی در ستایش خرد آغاز می‌شود که به نظر رازی جوهر وجود آدمی‌و حدّ فاصل انسان و حیوان است.پس از آن رازی در فصول جداگانه از خصلتهای‌ ناپسند‌ آدمی‌و شـیوهء رویـارویی با آنها یاد می‌کند.وی عشق را نیز از ویژگی‌های ناپسند انسان به شمار آورده و فصل پنجم کتاب خود را به آن اختصاص داده است.ازاین‌رو،کتاب‌ موجز‌ رازی را می‌توان نخستین رسالهء روانشناسی و فلسفهء اخلاق در عالم اسلام دانست که بـرجای‌مانده و بـه دست ما رسیده است.

این‌که در«طب روحانی»عشق از زمرهء ذمایم اخلاقی به‌ شمار‌ آمده‌ که آدمی‌باید از آن‌ بپرهیزد،نکته‌ای‌ سخت‌ درخور توجه است.این (به تصویر صفحه مراجعه شود) کتاب را رازی به روزگاری نوشته اسـت کـه پارادایم«خرد»در فرهنگ ایرانی هنوز جای خود‌ را‌ به‌ پارادایم«عشق»نداده بود.درست یک قرن طول کشید تا ادبیات‌ فارسی‌ به عنوان جلوهء بارز فرهنگ ایرانی عرصهء ستیز عشق و عقل شود که اوّلی انـگار جـای اهـورا را گرفته‌ و دومی‌ گویا به جـای اهـریمن نـشسته بود.از رازی عشق‌ستیز تا شاعران‌ عشق‌پرست دربار غزنوی فرهنگ ایرانی راهی را طی کرد که کاوش در آن می‌تواند رازهای شگرفی را برملا‌ کند.

فریادهای‌ جگرخراش نـاصر خـسرو خـردگرای و نیز عشق ستیزی او را هم‌ باید‌ نشانهء آخرین تـلاشهای نـومیدانهء فرهنگی استوار بر سلحشوری و خرد دانست که خود را در برابر‌ فرهنگی‌ تازه‌ رس در خطر می‌دید؛فرهنگ«عشق‌محور»،برخلاف فرهنگ«خردمحور»،که می‌خواست جهانی منضبط و منسجم پدیـدآورد،گستاخ و شـوخ‌چشم‌ و لا ابـالی بود و می‌خواست هر معیار و ضابطه‌ای را از میان بردارد و جهان‌ را‌ جایی بـداند که جدّیت و کوشش در آن ره به سویی نمی‌برد و بهره‌ای‌ عاید‌ انسان نمی‌کند.

باز،یک قرن طول کشید تا عشق از چنگ شاعران دربـار غـزنه‌ بـه‌ درجست‌ و در شعر سنایی غزنوی به اوج رسید و برتر از خرد برتخت نشست.
روح‌ خـستهء ایـرانی که نزدیک به دو قرن شاهد کشمکش‌های سیاسی داخلی و سپس‌ پایمال‌ هجوم‌ اقوام بیگانه گشته بود،چشم امـید از جـهان تـیرهءبرون،یعنی جهان واقعی،برگرفت و کوشید هرچه را در‌ جهان‌ بیرون نمی‌یابد در کنج پستوی درونش و در جهان اوهـام و خـیالات‌ خـود‌ بازآفریند‌ و اگر نمی‌تواند باز و آزاد و پهلوانانه بزید،چنان‌که فردوسی می‌خواست،بکوشد که دست‌کم به قول‌ حافظ«عیش‌ نـهانی»داشته‌ بـاشد و رنـدانه خود را زنده نگه دارد.

زکریای رازی نمایندهء فرهنگی‌ پهلوانانه‌ و پرجوش‌وخروش بود که می‌خواست جهان را از آنچه بـود پهـناورتر کند و همراه با آن‌ از‌ بلندای دیوارهای ذهن و روح آدمی‌تا حد امکان بکاهد و مـیدان‌ دیـد‌ او را فـراخ‌تر کند.رازی عشق را می‌نکوهد،درست‌ بدین‌ سبب‌ که عشق انسان را در برابر خواست دیگری‌ خاکسار‌ و خفیف می‌کند و از انـدیشیدن جـدّی به امور عالم بازمی‌دارد. رازی وقتی‌ این‌ سخنان را می‌نوشت،لا بد نمی‌دانست‌ که‌ سرسپاری بـه‌ مـعشوق‌ و خـاکساری و خفّت در برابر او‌ چیزی‌ حدود دو قرن دیگر به ارزشی چنان پایدار در فرهنگ ایرانی بدل‌ می‌شود‌ کـه کـمتر کسی در درستی آن‌ تردید می‌ورزد.رازی و هم‌اندیشان‌ او‌ منادیان فرهنگ«اراده»بودند و انسانی را‌ می‌ستودند‌ که آزاد و مـختار بـاشد و بـتواند آیندهء خود را سامان دهد؛آنان آیا‌ هیچ‌ این گمان را به خود‌ راه‌ می‌دادند‌ که در آینده‌ای‌ نـه‌ چـندان دور فـرهنگ«ارده»جای خود‌ را‌ به فرهنگ «ارادت»خواهد داد و انسان ایرانی را از اندیشیدن به حال و آینده‌ متوجه‌ گـذشته‌ای دور و ازلی خـواهد کرد‌ که‌ در آن‌ همه‌چیز‌ به‌ کام«عشق»رقم خورده و از‌ پش معیّن شده است و جدّ و جهد آدمی‌هم در این مـیانه هـیچ‌کاره است.

اینها‌ که نوشتم هیچ به این معنا‌ نیست‌ که‌ می‌خواهم«عشق‌ ستیزی»امثال‌ رازی و نـاصر‌ خـسرو‌ را تأیید کنم و به انکار«عشق‌ستایی»شاعران بزرگی چون سـنایی و عـطار و مـولانا برخیزم؛فقط خواستم یادآور‌ شوم‌ اسّ‌ اساس و پارادایـم فـرهنگی ایرانیان در طول‌ دو‌ قرن‌ به‌ کلی‌ تغییر‌ کرده است.این‌که چنین تغییری چه اسباب و نـتایجی داشـته است خود بحثی دراز دامن اسـت کـه مجالی بـس فـراخ‌تر از ایـن می‌خواهد.

در اینجا ذکر این نکته‌ بسنده اسـت کـه هر اندیشه‌ای اگر با اقبال اجتماعی مواجه شود خواه ناخواه پس از مدتی بـه صـورت«نهاد» (institution) درمی‌آید و تشکیلات ویژهء خود را پدید مـی‌آورد و می‌کوشد که‌ اقتدار‌ و مـرجعیت خـود را تا حدّ امکان حفظ کـند و گـسترش دهد.به این ترتیب اندیشه در اقلب نهاد منجمد می‌شود و پویایی خود را از دست می‌دهد.دیر یـا زود‌ انـدیشه‌ای‌ دیگر از راه می‌رسد و نهاد پیشین را تـضعیف مـی‌کند یـا به کلی درهـم مـی‌شکند و نهاد خاصّ خود را پدیـد مـی‌آورد.نبرد اندیشه‌ و نهاد و تبدیل و تحول‌ این‌ دو به یکدیگر گویا جریانی مستمر است که پایانی بـرای آن نـمی‌توان تصور کرد،چنان‌که در عالم طبیعت تبدیل و تـحول انـرژی و ماده بـه‌ یـکدیگر‌ امـری ناگزیر است.اگر ماده‌ صـورت‌ انرژی است،نهاد هم صورت اندیشه است،و چنانکه انرژی همواره در بند ماده نمی‌ماند اندیشه هم پیـوسته دربـند نهاد نخواهد ماند.

اندیشهء«عشق ستیزی»و«خردستایی»چون در ایران فـرصت و مـوقعیت مـناسبی نـداشت نـتوانست‌ به‌ نهاد بـدل شـود و خود را تثبیت کند.در محیط نامناسب آن روزگار به راهی دیگر افتاد و در نهایت به ضدّ خود،یعنی«عشق‌ستایی»و«خردستیزی»،مبدل شد و در قـالب تـشکیلات صـوفیانه به صورت‌ نهادینه‌ درآمد.

باید توجه‌ داشت که عـشقی کـه رازی از آن سـخن مـی‌گوید بـه هـیچ‌روی رنگ صوفیانه ندارد.در اشارتی هم که‌ به عشق پیامبران می‌کند آن را می‌نکوهد و جزو لغزشها و سهوهای‌ ایشان‌ به‌شمار می‌آورد. سرانجام این‌که فصل پنجم الطب الروحانی رازی را با فصل پنجم گـلستان سعدی مقایسه کنید‌ و ‌‌ببینید‌ که فرهنگ ایرانی در طول سیصد و پنجاه سال چه راه درازی را‌ پیموده‌ و چرا یک قرن پس از سعدی به این نتیجه رسیده است که

صلاح کار کجا‌ و من خراب کجاببین تفاوت ره کـز کـجاست تا بکجا؟

(۱) کتاب طب روحانی‌ رازی‌ پیش‌ازاین‌ دو بـار بـه‌طور کامل ترجمه شده است،یک بار‌ با‌ عنوان بهداشت روانی به دست جمعی از استادان حوزه و دانشگاه و دیگر بار به دست دکتر پرویز اذکایی.بی‌آنکه‌ بخواهم‌ از‌ قدر کار آن بزرگواران بکاهم،مناسب دیدم کـه فـصل پنـجم کتاب‌ را به زعم خود بـه زبـانی روشـن‌تر و رساتر ترجمه کنم.مشخصات منبع ترجمه به این شرح است:الرازی، ابو‌ بکر‌ محمد‌ بن زکریاء،رسائل فلسفیه،جمعها و صححها پ.کراوس،مطبعه بول باربیه،القاهره،بی‌تا.صص ۴۶-۳۵

(۲) کراوس،رسائل فـلسفیه،ص‌ ۲٫

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *