۱,۰۳۲ بازدید
محل برگزاری
مرکز فرهنگی شهر کتاب
تهران، خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمد قصیر(بخارست)، نبش کوچهی سوم، پلاک ۸
جزئیات
تاریخ شروع:چهارشنبه، ۲۶ مهر ۱۳۹۱
زمان:۱۶:۳۰ الی ۱۸:۳۰
تاریخ پایان:چهارشنبه، ۱۰ مهر ۱۳۹۲
هزینه: رایگان
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، در جلسهی آغازین این درسگفتارها، دکتر غلامعلی حدادعادل و دکتر محمدجعفر یاحقی دربارهی «اهمیت و جایگاه تاریخ بیهقی در تاریخ و ادب فارسی» سخن میگویند. این درسگفتار ساعت ۱۶:۳۰ در مرکز فرهنگی شهرکتاب واقع در خیابان شهیدبهشتی، خیابان شهید احمد قصیر (بخارست)، نبش کوچهی سوم برگزار میشود و ورود برای علاقهمندان آزاد است.
مرکز فرهنگی شهر کتاب از سال ۱۳۸۵ در روزهای چهارشنبه، درسگفتارهایی دربارهی ادبیات کلاسیک فارسی برگزار میکند و تاکنون نزدیک به ۳۰۰ جلسه درسگفتار دربارهی مولوی، فردوسی، سعدی، نظامیو عطار برگزار کرده است و از روز چهارشنبه، ۲۶ مهرماه، درسگفتارهایی دربارهی بیهقی را به مدت یک سال برگزار میکند.
در خبر برگزاری این نشست عنوان شده است: کتاب «تاریخ بیهقی» اثر ابوالفضل بیهقی یکی از آثار شاخص و تراز اول نثر فارسی است. او روشی دقیق و سبکی زنده و جامع در تاریخنگاری برگزیده است که پیشینیان فاقدش بودند. تاریخ بیهقی متنی تاریخی ادبی است که تاریخ حماسی و پراوج و نشیب را با قلمیزیبا و زبانی باشکوه و پرنیانی روایت کرده و بنایی چنان بزرگ افراشته است که ذکر آن تا دنیا باقی خواهد ماند.
جلسه پایانی درسگفتارهایی دربارهی بیهقی که یک سال است روزهای چهارشنبه میزبان صاحبنظران، استادان تاریخ، ادبیات و علاقهمندان تاریخ بیهقی است به «پرسشهایی دربارهی بیهق» اختصاص داشت. در این جلسه محمد دهقانی، محمدرضا خسروی، محمدجعفر یاحقی و مهدی محبتی جنبههای گوناگون تاریخ بیهقی را نقد و بررسی و پرسشهایی دربارهی بیهقی و اثر سترگش مطرح کردند. چرا بیهقی از ایران پیش از اسلام، سخن نگفته است؟ چرا بیهقی در اثرش از فردوسی و شاعران برجستهی زبان فارسی ذکر نکرده است؟ چرا بیهقی کمتر از ایرانی بودن خود سخن گفته است؟ روایتهای او از حوادث زمان مسعود و محمود غزنوی تا چه حد از وثاقت تاریخی برخوردار است؟ آیا تاریخ بیهقی یک رمان تاریخی است؟ پرسشهایی بود که چهارشنبه ۱۰ مهر در مرکز فرهنگی شهر کتاب مطرح شد.
محمد دهقانی: من به ایران بیعلاقه نیستم
محمد دهقانی در این نشست که به پرسش و پاسخ اختصاص داشت، گفت: یک جلسه از پنج جلسهای که دربارهی «تاریخ بیهقی» صحبت کردم اختصاص به رابطهی بیهقی و ایران داشت. ظاهرا همین سخنرانی بود که برداشتهای گوناگونی از آن شد که آن برداشتها تلقی من نبود. ما ایرانیها تاویلگرا هستیم. پیش از آنکه به آنچه نوشته یا گفته شده است دقت کنیم میخواهیم نیتی را که در پشت نوشتهها و گفتهها وجود دارد کشف کنیم. البته این کاری علمینیست.
بعضیها برداشت کرده بودند که لابد من بیعلاقه به ایران هستم. یا خواستهام بگویم که بیهقی به ایران بیعلاقه بوده. من چنین نیتی نداشتم. خودم هم ممکن نیست که نسبت به کشورم ایران بیعلاقه باشم. من یک پژوهشگرم و دنبال حقیقت هستم. به آنچه میرسم برپایهی دلایل و شواهد و قراین و اسناد بیان میکنم. هم ایران و هم بیهقی و فردوسی را دوست دارم. اما این دلیل نمیشود که نگویم میان بیهقی و فردوسی اختلاف است و آن را نادیده بگیرم. براساس شواهد و قراین، بیهقی به هیچوجه رویکرد فردوسی نسبت به ایران را ندارد. بیهقی عربگرا است. در این مساله تردیدی ندارم. او همدلی با مسالهای به نام ایران ندارد. اصلا ایران برای او مطرح نبوده است. در عوض با عرب همدلی دارد. او حتا میان عرب و اسلام تفاوتی نمیشناسد. از آن حیث که عربها قومیبودند که اسلام را برای ایران به ارمغان آوردند، آنها را بر نیاکان ایرانی خود، پادشاهان پیش از اسلام، ترجیح میدهد. روزگار او هم اقتضای این را داشته است. بیهقی همانند ما به ایران نگاه نمیکرده است.
بیهقی عنایتی به شاهنامه فردوسی ندارد
من در آن سخنرانی نشان دادم که بیهقی عنایتی به شاهنامه نداشته است. نه به لحاظ رویکردش به واقعیت و داستان و روایت و تاریخ و نه به لحاظ عقیدتی. این هم که خواندن بیهقی چه فایدهای دارد، پرسشی است که دربارهی همهی متون ما صادق است. مثلا وقتی «کلیله و دمنه» را میخوانیم باید بدانیم که این متن چه نسبتی با امروز ما دارد. بیهقی از لحاظ تاریخی و فرهنگی میتواند برای امروز ما درسآموز باشد. بهخصوص در حوزهی ادبیات میتواند به ما نوشتن را یاد بدهد. این خیلی مهم است. ما حتا اگر به تاریخ و ادبیات علاقه نداشته باشیم، اگر بخواهیم فارسی را خوب بنویسیم حتما باید بیهقی را بخوانیم.
حقیقت آن است که بلاغت ما بهطور سنتی مبتنی بر شعر بوده و الگویش را از زبان عربی گرفته است و از ذات زبان فارسی استخراج نشده است. برای همین بود که فکر میکردیم هرچه نوشتهی ما به شعر نزدیکتر باشد ادبیتر است. این کاملا خطاست. بیهقی نشان داد که بوطیقای نثر با بوطیقای شعر چه تفاوتی دارد. در شیوهی تاریخنگاری هم بیهقی میتواند معلم خوبی باشد. بیهقی به ما نشان میدهد که مسایل سیاسی و فرهنگی ما ریشهدار است. کمترین درسی که از او میگیریم این است که شتاب نکنیم. او به ما صبوری میآموزد. نکتهی دیگر آنکه از دیدن خودمان در آینه این متون وحشت نکنیم. اول خودمان را بپذیریم و بعد سعی کنیم اشکالاتی را که هست چاره کنیم. بهنظر من خواندن بیهقی چنین فایدههایی برای ما دارد.
محمدرضا خسروی: نباید بیهقی را با «تاریخ بیهقی» درآمیخت
سپس محمدرضا خسروی گفت: امروز پس از یک سال دفتر درسگفتارهای بیهقی بسته میشود. من به سهم خودم و به عنوان یک خراسانی از آقای محمدخانی سپاسگزاری میکنم که چراغ «تاریخ بیهقی» را در طول یکسال روشن نگه داشت. اما دربارهی بیهقی سخن بسیار داریم. شاید سخنهایی که پایانی نخواهد داشت. با این همه، دوست دارم در همین آغاز سخن به یک مطلب اشاره کنم. من نمیبایست در این انجمن سخن میگفتم. کمیحقوق خواندهام و از دانش آکادمیک بهرهی بسیاری ندارم اما بازتاب این درسگفتارها من را وادار کرد که بیایم و در یکی از این نشستها به دفاع از بیهقی برخیزم. نکتهای که پیش از هر چیز باید بگویم این است که ما نمیبایست بیهقی را با «تاریخ بیهقی» درآمیزیم. بیهقی کسی است و «تاریخ بیهقی» چیز دیگری است. اگر بخواهیم دربارهی «تاریخ بیهقی» قضاوت کنیم، درست است اما اینکه بگوییم بیهقی با شاهنامه آشنایی ندارد، سخن نادرستی است.
باید گفت که «تاریخ بیهقی» که جزء کم مایهای از تاریخ بزرگی است که بیهقی نوشته است، از فردوسی سخنی ندارد. در وضع خوشبینانهای میتوان گفت که یک سوم «تاریخ بیهقی» باقی مانده و حجم زیادی از این کتاب از بین رفته است. اگر قرار بود که بیهقی در مورد فردوسی سخن بگوید جای آن در تاریخ یمینی بود؛ آنجایی که از محمود غزنوی و شاعران دورهی او سخن گفته است. ما در بسیاری از جاها دربارهی بیهقی بر اساس همین بخش باقی مانده قضاوت میکنیم. من قطع و یقین دارم که اگر همهی «تاریخ بیهقی» باقی میماند قضاوت ما اینگونه نبود. اگر بیهقی اندیشهی ضد ایرانی دارد، پس کو ایرانی؟ ایرانی کدام است؟ بزرگترین میراثی که برای ما باقی مانده است از آن فردوسی و بیهقی است. یعنی سه دانگ از شش دانگ میراث ایرانیان به این مرد باشرف و بزرگوار مربوط است. پس آیا میتوانیم بگوییم که او اندیشهی ضد ایرانی دارد؟
محمدجعفر یاحقی: اگر بیهقی عربگراست چرا کتابش به فارسی است؟
در آغاز میخواستم از شهر کتاب و آقای محمدخانی تشکر کنم که این زمینه را فراهم کردند که دربارهی بیهقی و تاریخ او بحث بشود. این متنی است که کمتر به آن اقبال شده است. در مورد حافظ و مولوی و سعدی و فردوسی اقبال بیشتری شده است. من صمیمانه تشکر میکنم و این سپاسگزاری را رسمیتر انجام خواهیم داد. ما در دانشگاه سبزوار روز اول آبان هر سال را روز بیهقی نام گذاشتهایم و نشستهایی برگزار میکنیم. امسال تصمیم گرفته شد که از آقای محمدخانی به عنوان مهمان ویژه دعوت کنیم و از ایشان تشکر کنیم.
بحثی در گرفته در این باره که آیا میان بیهقی و فردوسی رابطهای هست؟ میتوانم بگویم که لااقل تاثیر و تاثر و مشابهتهایی میان سرگذشت این دو دیده میشود. احتمالا بیهقی شاهنامه را در کنار دست خود داشته است اما به جهات مختلفی در این بخش بازمانده نامیاز آن نبرده است. این دلایل متعدد است. یکی عدم تناسب در این بخش از «تاریخ بیهقی» با سخن گفتن دربارهی فردوسی است. «تاریخ بیهقی» از روی کار آمدن مسعود آغاز میشود که اگر آن را ۴۲۱ بگیریم، لااقل ۷ـ ۸ سال پس از مرگ فردوسی است. پس سخن گفتن از فردوسی هیچ ارتباطی با این بخش از «تاریخ بیهقی» نداشته است. گذشته از آن، میدانیم که فردوسی مورد علاقهی حکومت غزنویان نبود. آن بُغضی که نسبت به فردوسی در دستگاه محمود غزنوی وجود داشت بر دورهی مسعود هم سایه افکنده بود. ملاحظهکاری و دیپلماسی ادبی که بیهقی داشت به او آموخته بود که بهشدت با احتیاط عمل کند. آنها میبایست از سیمهای خاردار عبور میکردند تا بتوانند به حرکت خود ادامه بدهند. این باعث شده که به صراحت از فردوسی نام نبرد.
گفتهاند که بیهقی عربگراست. من این تعبیر را نمیپسندم. اگر بیهقی عربگرا بود مثل میمندی که دستور داد همهی مکاتبات را به عربی برگردانند، تاریخش را به عربی مینوشت و بدینگونه ارادت خود را به عربها نشان میداد. باید بدانیم که بیهقی متشرع است. او یک مسلمان معتقد است که به اصول اسلامیپایبندی دارد. بر این اساس است که دربارهی ایران و شاهنامه و زبان فارسی قضاوت میکند. وانگهی، اگر درصد واژگان عربی در بیهقی بیشتر از فردوسی است این اقتضای روزگار بیهقی است که ۳۰ – ۴۰ سال پس از فردوسی کتابش را نوشته است.
باید بیهقی را با بلعمیمقایسه کرد
فردوسی علاقهی خاص به ایران و فرهنگ ایرانی دارد که با هیچکس قابل مقایسه نیست. حتا رودکی و شاعران روزگار او هم به اندازهی فردوسی ایرانگرا نبودهاند. تحولی که در نثر و زبان فارسی و فرهنگ ایرانی اتفاق افتاد بیهقی را به این سمت کشاند. شما میتوانید بیهقی را با بلعمیمقایسه کنید. بلعمیهم متشرع است و ایرانگرا نیست اما زبانش پیراستهتر است. چون مقدم بر بیهقی بوده است. این دلیل بر علاقهی بلعمیبه زبان فارسی و فرهنگ ایرانی نیست.
اگر بیهقی عربگرا بود پس وصاف و عطاملک جوینی چه بودهاند؟ لابد از عرب هم عربتر بودهاند! چون درصد استفادهی آنها از ابزارهای زبان عربی بسیار بیشتر از بیهقی است. در روزگار بیهقی محور فکر ایرانی در حد خراسان بوده است. عراق عجم و عراق عرب در حوزهی زبان فارسی نبودهاند. آلبویه که یک سلسلهی ایرانی است مروج زبان عربی بود. اینکه در چنین دورهای بیهقی به زبان فارسی توجه کرده است دلیل بر علاقهی او به فرهنگ ایرانی است. «تاریخ بیهقی» یک اثر ایرانی است که بسیاری از خصوصیات فرهنگ ایرانی را نشان میدهد. نباید در پوستهی زبان متوقف بشویم. در بیهقی ارزشها و ریزهکاریهایی است که مختص خود اوست. از روابط اجتماعی گرفته تا سازگاری ایرانی با شرایط، همه در «تاریخ بیهقی» بازتاب یافته است. ایرانی توانسته با همین انعطافها خود را نگه دارد. چنین مشخصهی فرهنگی بهتر از هرجای دیگر در «تاریخ بیهقی» آمده است. اگر «تاریخ بیهقی» را نداشتیم سیمای فرهنگی روزگار غزنوی برای ما ناشناخته میماند. بنابراین خصوصیات است که «تاریخ بیهقی» برای ما ارزشمند و احترامبرانگیز است. البته نمیگویم که بیهقی مانند فردوسی بوده است. هیچ کس چنین ادعایی ندارد. فردوسی با هیچکس قابل مقایسه نیست اما بیهقی از همگنان خودش سرآمدتر است.
محمد دهقانی: بیهقی در مقام تاریخنگار عین وقایع را نوشته است
محمد دهقانی ادامه داد: اگر این استدلال خطرناک را بپذیریم که چون بیهقی تاریخ خود را به فارسی نوشته پس طرفدار ایران بوده است، عکس آن را هم باید بپذیریم. یعنی کسی مانند ابنسینا که جز «دانشنامهی علایی» او بقیهی آثارش به عربی است یا ابوریحان بیرونی، عربگرا بودهاند. یا غزالی طوسی که در «کیمیای سعادت» مینویسد که این کتاب را به فارسی و برای عوام مینویسد، لابد دشمن ایران بوده است.
چنین استدلالی شمشیر دو دم است. بله، بیهقی کتابش را به فارسی نوشته است. مکاتبات دربار غزنوی هم به فارسی بود. سلطان مسعود هم به فارسی مینوشت. چون فارسی نوشتن برای آنها شأنی داشت. این باعث افتخار ماست. پس طبیعی است که بیهقی هم کتابش را به فارسی نوشته باشد. نه تنها بیهقی بلکه بقیهی دبیران دربار مسعود هم مجبور بودند که به فارسی بنویسند. جز دورهی کوتاه میمندی که میخواست نامهنگاریهای دربار را عربی کند و موفق نشد، زبان رسمیدربار غزنوی فارسی بود. اگر چنان استدلالی را گسترش بدهیم با ترکزبانها و هندیهایی چه کنیم که آثارشان را به فارسی نوشتهاند؟ آیا امثال اقبال لاهوری خود را یک ایرانی معرفی میکند؟ او هویت خود را مسلمانی قرار میدهد. وقتی مسایل را از دید ایدئولوژیکی میبینیم این مشکلات پیش میآید.
این است که بیهقی یک چیز است و «تاریخ بیهقی» چیز دیگر. تا آنجا که من میدانم ما بیهقی را از راه همین کتاب تاریخاش میشناسیم و چیز دیگری جز اشارهی کوتاه همشهریاش علی بن زید بیهقی آگاهی دیگری دربارهی او نداریم. از اینها گذشته ما شاهدی نداریم که ثابت کنیم بیهقی شاهنامه میخوانده است. اگر او شاهنامه را خوانده بود نمینوشت که بوراندخت جانشین خسروپرویز بود. او هنگامیکه از حملهی عربها به ایران مینویسد هیچ دلسوزی نسبت به ایرانیان نشان نمیدهد. بیهقی تنها خواسته است که تاریخ سلسلهای را بنویسد که برای آن سلسله احترام بسیاری هم قائل بوده است. بیهقی در مقام تاریخنگار خود را موظف میدیده است که عین وقایع را بنویسد و این است که به کار او ارزش میدهد.
محمدرضا خسروی: اگر بیهقی ضد ایرانی است، عمیقا دوستش دارم!
سپس محمدرضا خسروی گفت: تمام حرف من این است که ما شخص بیهقی را در ترازوی سنجش قرار دادهایم، در حالی که تنها میتوانیم از «تاریخ بیهقی» سخن بگوییم. اینکه بگوییم بیهقی اندیشهی ضدایرانی داشت، سخن وحشتناکی است. اگر وامدار بیهقی باشیم و به نثر او نگاه کنیم باور خواهیم کرد که از آغاز پیدایش نثر دری تا همین لحظه جانشینی برای او نمیتوان یافت. یعنی کار بیهقی آنقدر پُر فروغ است که نمیتوان تاریخ او را در سایه قرار داد. بر او ببخشاییم اگر از امثال سایره و شعر عربی استفاده کرده است. وجود بیهقی خورشید درخشانی است که به ما اجازه نمیدهد به جوانب دیگر نگاه کنیم. من اعتقاد دارم که به نام بیهقی حرف نزنیم، به نام «تاریخ بیهقی» سخن بگوییم. بیهقی اگر بیانصاف است، اگر عربگراست، اگر محافظهکار است، اگر اندیشهی ضدایرانی دارد، من این بیانصاف محافظهکار عربگرای دارای اندیشههای ضدایرانی را عمیقا دوست دارم!
مهدی محبتی: بیهقی در تحلیل وقایع تاریخی نگاه فردوسی را قبول ندارد
مهدی محبتی سپس دیدگاهش را بیان کرد و گفت: در درسگفتارها یکی از سخنرانان عنوان کرد که نگاه بیهقی از منظر علیت تاریخی مخالف نگاه فردوسی است. بیهقی در تحلیل وقایع تاریخی نگاه فردوسی را قبول نداشته است. با این استدلال که فردوسی بخش مهمیاز شاهنامه را به چیزهایی اختصاص داده است که واقعی نیستند اما واقعی به نظر میآیند. تودهها نیز به این سخنان غیرعقلانی راغبتر هستند. مثل داستان دیو.
جدای از این من دوست دارم در اینجا از شاعر فقید احمد شاملو یاد بکنم که مقدار زیادی از بیهقیخوانی ما مرهون شهرتی است که ایشان از بیهقی در دلها انداخت. گفتهاند که شاملو همهی «تاریخ بیهقی» را از حفظ بود. به همین علت است که شعر او قوی است. این سخن چه درست باشد، چه نباشد، مشهور شده است.
یک نکتهی دیگر آن است که آنچه «تاریخ بیهقی» را ارزشمند میکند نحوهی برخورد او با زبان فارسی است. بیهقی جزو معدود کسانی است که نثر خلاق را به عنوان یک ژانر به جامعهی امروز فارسیزبانان ارایه داد. چون بسیار کم دربارهی نثر خلاق کار شده است و در این باره الگو کم داریم. شما اگر به «گلستان» نگاه کنید میبینید که نثر سعدی قاعدهمند و کلیشهای است اما در بیهقی این نثر دچار یک نوع تنشهایی است که مبتنی بر واقعیتها عوض میشود و این برای جامعهای که خیلی با زیر و زبرهای کلامیخوگر نشده است، میتواند یک میراث عزیز و ماندگار باشد.
محمدخانی: با پایان درسگفتارهای بیهقی پرونده بیهقی را نمیبندیم
در پایان علیاصغر محمدخانی، معاون فرهنگی شهر کتاب مرکزی گفت: مباحث مختلفی که در درسگفتارهای بیهقی مطرح شد مبتنی بر همین بخش بازماندهی «تاریخ بیهقی» بود. اینکه در دو سوم گمشدهی «تاریخ بیهقی» چه مطالبی گفته شده است، برای ما ناشناخته است و هیچکس نمیتواند دربارهی آن قضاوت بکند. در بحثهایی هم که مطرح شد میخواستیم دیدگاههای اجتماعی و سیاسی و فرهگی بیهقی را بشناسیم و به شناخت بهتری از این متن برسیم.
در چهل پنجاه سال گذشته دربارهی بیهقی کم کار شده است. پس از تصحیح مرحوم دکتر فیاض و تصحیحی که بهتازگی آقای دکتر یاحقی و سیدی انجام دادهاند، مهمترین کاری که دربارهی «تاریخ بیهقی» شده است همان مجموعه مقالاتی است که در کنگرهی ۱۳۴۹ ارایه شد. پس از آن آثار تازهای پدید نیامده است. به همین دلیل زمانی که میخواستیم درسگفتارهای بیهقی را برگزار کینم کسی را نداشتیم که درباره بیهقی بحث کند. گروههای تاریخ و ادبیات را که میدیدیم کسی را نمیتوانستیم بیابیم. این از آسیبهای جامعهی علمیماست. امروز هم با پایان گرفتن درسگفتارهای بیهقی پروندهی بیهقی را نمیبندیم. این پرونده را باز میگذاریم تا بیهقی را بیشتر بشناسیم و به جهان معرفی کنیم. یونسکو غزنه را بهعنوان یکی از پایتختهای فرهنگی جهان اسلام معرفی کرده است و قرار است که همایشی دربارهی غزنه و ادب فارسی اواخر مهر در فرهنگستان برگزار شود. خوشحالیم که درسگفتارهای بیهقی، در این سال برگزار شد.
بازنشر: پایگاه اطلاع رسانی موسسه شهر کتاب – گزارش از آناهید خزیر
بیستوهشتمین مجموعه درسگفتارهایی دربارهی بیهقی با سخنرانی دکتر محمد دهقانی به بررسی «بیهقی و ایران پیش از اسلام» اختصاص داشت. در این درسگفتار که چهارشنبه ۱۶ مردادماه برگزار شد، دهقانی به تفاوتهای نگرشی بیهقی با فردوسی دربارهی ایران پیش از اسلام پرداخت. در این درسگفتار مطرح شد که بیهقی اصولا دربارهی تاریخ پیش از اسلام کم سخن گفته است و در واقع دربارهی آن اظهار بیاطلاعی میکند اما عدهای میکوشند بیهقی را با فردوسی مقایسه کنند و اثرش را متاثر از شاهنامه بدانند. در حالیکه تلقی این دو از هویت ایرانی و عجم متفاوت است.
شاهنامه و تاریخ بیهقی با هم سازگار نیستند
محمد دهقانی در ابتدای سخنانش گفت: علت اینکه من این عنوان را برای سخنرانی خود انتخاب کردهام، این است که با بسیاری از مقایسههایی که میان فردوسی و بیهقی میشود، موافق نیستم. یکی از بیماریهای تصحیح متون در ایران، برخورد ایدئولوژیک با متن است. ما بیهقی و فردوسی را دوست داریم اما انگار آنجایی که در تعارض هم قرار میگیرند به جای آنکه به تعارض اعتراف کنیم، میآییم متن شاهنامه و «تاریخ بیهقی» را آنگونه توجیه میکنیم که با هم سازگار شوند. این نگاه، علمینیست.
در تازهترین نمونه، باید از نوشتهای از آقای دکتر یاحقی و همکارشان آقای سیدی یاد کرد. آنها مینویسند: «با آنکه بیهقی به هر دلیلی از فردوسی در کتاب خود نامینمیبَرد، ما برآنیم که شاهنامه پیش چشم او بوده و از زبان و بیان حماسی فردوسی تاثیر پذیرفته است.» این سخن نشان از برخورد ایدئولوژیک با متن دارد.
یک بیماری دیگری داریم به نام «محققزدگی». یعنی محققی که شناخته شده است سخنی میگوید و بعد محققان دیگر هم آنقدر آن را تکرار میکنند که به صورت امری بدیهی درمیآید و هرکس در مورد آن تردید کند در عقل او شک میکنند! چون در بین ما ایرانیان تفکر انتقادی ضعیف بوده است. همین است که به پیروی از دکتر یاحقی، محققی دیگر به نام دکتر فروغ صهبا مینویسد: «بیهقی میبایست فردوسی را میشناخته و به او ارادت میداشته است. اگرچه نشانهای از این اظهار ارادت در اثرش نیست.» میتوان پرسید که اگر نشانهای نیست چگونه با قاطیعت میتوان گفت که بیهقی به فردوسی ارادت داشته است؟
برخی مسالهی ایران را در «تاریخ بیهقی» مطرح میکنند و آن را با شاهنامه میسنجند. هر کس اندک آشنایی با شاهنامه داشته باشد میداند که شاهنامه با نام ایران عجین شده است اما در تمام «تاریخ بیهقی» تنها دو بار نام ایران آمده است. آن هم نه در متن، بلکه در دو بیت از یک قصیدهی ابوحنیفه اسکافی. این شاعر در دو قصیده از چهار قصیدهای که بیهقی از او نقل کرده، مسعود و سلطان ابراهیم غزنوی را «خسرو ایران» مینامد.
بیهقی هیچ جا نمیگوید ایرانیام
فردوسی به لحاظ هویتی خود را کاملا ایرانی میداند. این روشن است و نیازی به شاهد و مثال ندارد اما بیهقی هویت خود را چگونه میداند؟ او یک جا خودش را «تازیک» (تاجیک) مینامد. تازیک بودن فقط معنای قومینداشته و تازیک در مقابل ترک نیست. تازیک یعنی «مرد غیر لشگری» و درباریانی که امور تشریفاتی و دیوانی را برعهده داشتهاند. بیهقی یک جا هم خودش را خراسانی مینامد. یعنی حداکثر هویتی که برای خود میشناسد هویت قومی- منطقهای است. هیچ جا نمیگوید ایرانیام. از این گذشته، خراسانی هویت یگانهای نداشته و هویت یکپارچهای نبوده است. در همین «تاریخ بیهقی» از جنگ میان توسیها و نیشابوریها یاد شده است. هویت مسلط بر جهان بیهقی همان هویت دینی است. در حقیقت اسلام است که خرده هویتها و قومیتهای منطقهای را در زیر چتر خود میگیرد و به هم پیوند میزند.
بیهقی قبل از هر چیز خود را مسلمان میداند. مسلمانی که از نظر فقهی حنفی یا شافعی است. این دو مذهبی بودهاند که در دورهی بیهقی بر خراسان تسلط داشتند. از لحاظ کلامیهم خود را پیرو ابوالحسن اشعری میداند. این تعریف بیهقی از مسلمانی است اما در «تاریخ بیهقی» کلمهی «عجم» و «عجمی» هست. در آن دوره هنگامیکه این کلمه در خراسان بهکار برده میشد تقریبا معنای «ایران» و «ایرانی» داشت. ما انتظار داریم که اگر هم سخنی میان بیهقی و فردوسی باشد باید بیهقی از عجم طرفداری کند و چهرهی خوبی از آن نشان بدهد اما در مجموع اینگونه نیست. بیهقی از هویت عجمیچنان سخن میگوید که گویی هویتی بیگانه است. اگر نگوییم با آن دشمنی دارد.
بیهقی فرهنگ ایران باستان را نمیشناسد
بیهقی تقریبا دربارهی فرهنگ ایران باستان چیزی نمیداند. البته اشارهها و حکایاتی دربارهی ایران باستان دارد. از جمله اشاره به اواخر عهد هخامنشی و جنگ اسکندر و دارای سوم میکند. اشاره به اردشیر بابکان موسس سلسلهی ساسانی دارد. به ملوکالطوایفی اشکانیان اشاره میکند اما اطلاع او از اشکانیان کمتر از آن چیزی است که در شاهنامه میبینیم. اینها را میگوید تا اشاره کند که پادشاهان غزنوی از اسکندر و اردشیر بابکان بزرگتر هستند. غرضش این است. علاوه بر اردشیر ساسانی از پنج پادشاه ساسانی دیگر هم اسم میبرد. از انوشیروان حکایتی میآورد. از بهرام گور نام میبرد. بعد از خسروپرویز و بوراندخت و یزدگر سوم آخرین پادشاه ساسانی نام میآورد. مشخصترین اشارهی او به بوراندخت است. دربارهی او حدیثی را از پیامبر نقل میکند که به احتمال زیاد مجهول است. میگوید که چون کسرا پرویز گذشته شد به پیغمبر خبر رسید. گفت: چه کسی را جانشین او کردند؟ گفتند: دختر او بوراندخت. گقت: قومیکه کار کشورداری خود را به زن واگذار کند به نتیجهای نمیرسد. این روایت بیهقی است. من جستوجو کردم که بدانم این حدیث از کجا آمده؟ آن را در سه منبع یافتم که هیچ کدام اعتبار تاریخی ندارد.
قدیمیترین منبع از آن ِترمذی متوفای ۲۷۹ قمری است که در کتاب «السنن» آورده است. بعد نصایحی و بعد همشهری بیهقی، محمد بن محمد بن الحاکم النیسابوری، درگذشته اوایل قرن پنجم. پی بردم که بیهقی این روایت را در کتابی خوانده است. اما از حافظه نقل کرده. چون در عبارت اشتباه کرده و کلمات را تغییر داده است. جالب است که فردوسی هم همین را در پادشاهی بوراندخت گفته است: «یکی دختری بود بوران به نام/ چو زن شاه شد کارها گشت خام». تمام نسخههای شاهنامه این بیت را دارد. ولی تفاوت در این است که بیهقی از زبان پیغامبر میگوید تا تاییدی محکم بر درستی حرفش باشد. ولی فردوسی به پایان پادشاهی بوراندخت که میرسد او را تایید میکند: «همیداشت این زن جهان را به مهر/ نجست از بر خاک باد سپهر؛ چو شش ماه بگذشت بر کار او/ ببد ناگهان کج پرگار او؛ به یک هفته بیمار گشت و بمرد/ ابا خویشتن نام نیکی ببرد.» این داوری فردوسی است دربارهی بوراندخت.
بیهقی عنایتی به شاهنامه نداشته است
همین روایت نشان میدهد که بیهقی هیچ عنایتی به شاهنامه نداشته است. او اگر شاهنامه را خوانده بود متوجه میشد که بوراندخت جانشین بلافصل خسروپرویز نیست. هم در شاهنامه و هم در کتب دیگر آمده است که بعد از خسروپرویز پسرش شیرویه مدتی حکومت میکند، بعد پسرش اردشیر و بعد یکی از سرداران ساسانی که بر ضد شاه شورش میکند. فردوسی او را «فرایین» نامیده است. نام او «فرخان شهربراز» بوده است. بعد از اینهاست که بوراندخت پادشاه میشود. اگر بیهقی شاهنامه را دیده بود، نمیگفت که بوراندخت جانشین خسروپرویز شد. نتیجهای که میتوان گرفت این است که آگاهیهای اندک بیهقی از ایران پیش از اسلام از منابع عربی گرفته شده است. این منابع هم احتمالا نامعتبر بودهاند اما روایتی که بیهقی دربارهی انوشیروان و بزرگمهر آورده است، خلاصهاش این گونه است که ظاهرا بزرگمهر مسیحی میشود. انوشیروان او را به زندان میاندازد و در زندان به او بسیار سخت میگیرند. این روایت تنها در یک منبع قبل از بیهقی آمده است و آن هم کتاب «فرج بعد از شدت» است. در این کتاب از مسیحی شدن بزرگمهر یاد شده است. به احتمال زیاد بیهقی بخش آخر حکایتش را از این کتاب گرفته است.
دکتر یاحقی و همکارشان آقای سیدی گفتهاند که این حکایت از بیهقی نیست و آن را از دل متن درآوردهاند و به بخش ملحقات بردهاند اما حمید عبداللهیان آنقدر انصاف داشته است که کل حکایت را انکار نکند. تنها گفته است که جملهی آخر حکایت که میگوید کسرا به دوزخ رفت و بزرگمهر به بهشت، از بیهقی نیست. عبداللهیان که نگاه ایدئولوژیک به متن داشته و نمیخواهد باور کند که بیهقی آدم متعصبی بوده مینویسد که بعید است بیهقی حکم داده باشد که چه کسی به بهشت رفت و چه کسی به دوزخ. اتفاقا بیهقی در جای دیگری از کتابش چنین حکمیداده است. او مینویسد: «بدان که خدای تعالی قومیرا پیغمبری داده است و قومیدیگر را پادشاهی و هر کس که آن را از فلک و کواکب و بروج داند و آفریدگار را از میانه بردارد، معتزلی و زندیق و دهری باشد و جای او دوزخ است.»
بیهقی عربگراست و کتابش پر از واژههای عربی
دکتر یاحقی و آقای سیدی کل حکایت را از بیهقی ندانستهاند و برای این کار دلایلی آوردهاند. ابتدا گفتهاند که «این حکایت در همهی نسخهها و چاپها هست». پس چرا ایشان این حکایت را حذف کردهاند؟ نوشتهاند که این حکایت نمیتواند اصیل باشد و احتمالا افزودهی کاتبی است. بعد چنین دلیل آوردهاند: بزرگمهر حکیم با بوسهل زوزنی که فتنهانگیز و باشرارت است مناسبتی ندارد. این یک نگاه ایدئولوژیک است و دلیلی ندارد. باز گفتهاند که این حکایت اطلاعات غلط تاریخی دارد که دانش نویسنده را دربارهی تاریخ پیش از اسلام ایران آشفته نشان میدهد. بله، بیهقی اطلاعاتی دربارهی ایران باستان ندارد و در فضایی ضد ایرانی مستغرق بوده است. باز نوشتهاند که سبک نوشتاری این حکایت با سبک عمومیبیهقی هماهنگی ندارد. اما برای این ادعا دلیلی نیاوردهاند. به هر حال اینها دلایلی نیست که حکایت بزرگمهر را از بیهقی ندانیم.
مسالهی دیگر عربگرایی بیهقی است. برخلاف فردوسی که در شاهنامه سعی میکند که واژهی عربی بهکار نبرد، در «تاریخ بیهقی» به بسامد بالایی از واژههای عربی برخورد میکنیم که بعضی از این واژهها نامانوس است و گرایش بیهقی را به زبان عربی نشان میدهد. شگفت است که برخی از ایرانیهایی که شاهکارهایی پدید آوردهاند عربگرا بودهاند. یکی از آنها امام محمد غزالی است و دیگری بیهقی. فارسینویسی بیهقی نشان از ایرانگرایی او ندارد. او بارها نشان داده است که به فرهنگ ایران باستان بیاعتقاد است. نشان بارز استغراق بیهقی در فضای عربی و عربمآبی، حکایت افشین و بودلف است. این را نیز باید گفت که بیهقی دبیر دیوان رسایل غزنویان است و دیوان غزنویان عربیگرا بوده است. برای دبیر چنین دیوانی دانستن زبان عربی لازم بوده است.
بازنشر: پایگاه اطلاع رسانی موسسه شهر کتاب – گزارش از آناهید خزیر
بیستوهشتمین مجموعه درسگفتارهایی دربارهی بیهقی با سخنرانی دکتر محمد دهقانی به بررسی «بیهقی و ایران پیش از اسلام» اختصاص داشت. در این درسگفتار که چهارشنبه ۱۶ مردادماه برگزار شد، دهقانی به تفاوتهای نگرشی بیهقی با فردوسی دربارهی ایران پیش از اسلام پرداخت. در این درسگفتار مطرح شد که بیهقی اصولا دربارهی تاریخ پیش از اسلام کم سخن گفته است و در واقع دربارهی آن اظهار بیاطلاعی میکند اما عدهای میکوشند بیهقی را با فردوسی مقایسه کنند و اثرش را متاثر از شاهنامه بدانند. در حالیکه تلقی این دو از هویت ایرانی و عجم متفاوت است.
شاهنامه و تاریخ بیهقی با هم سازگار نیستند
محمد دهقانی در ابتدای سخنانش گفت: علت اینکه من این عنوان را برای سخنرانی خود انتخاب کردهام، این است که با بسیاری از مقایسههایی که میان فردوسی و بیهقی میشود، موافق نیستم. یکی از بیماریهای تصحیح متون در ایران، برخورد ایدئولوژیک با متن است. ما بیهقی و فردوسی را دوست داریم اما انگار آنجایی که در تعارض هم قرار میگیرند به جای آنکه به تعارض اعتراف کنیم، میآییم متن شاهنامه و «تاریخ بیهقی» را آنگونه توجیه میکنیم که با هم سازگار شوند. این نگاه، علمینیست.
در تازهترین نمونه، باید از نوشتهای از آقای دکتر یاحقی و همکارشان آقای سیدی یاد کرد. آنها مینویسند: «با آنکه بیهقی به هر دلیلی از فردوسی در کتاب خود نامینمیبَرد، ما برآنیم که شاهنامه پیش چشم او بوده و از زبان و بیان حماسی فردوسی تاثیر پذیرفته است.» این سخن نشان از برخورد ایدئولوژیک با متن دارد.
یک بیماری دیگری داریم به نام «محققزدگی». یعنی محققی که شناخته شده است سخنی میگوید و بعد محققان دیگر هم آنقدر آن را تکرار میکنند که به صورت امری بدیهی درمیآید و هرکس در مورد آن تردید کند در عقل او شک میکنند! چون در بین ما ایرانیان تفکر انتقادی ضعیف بوده است. همین است که به پیروی از دکتر یاحقی، محققی دیگر به نام دکتر فروغ صهبا مینویسد: «بیهقی میبایست فردوسی را میشناخته و به او ارادت میداشته است. اگرچه نشانهای از این اظهار ارادت در اثرش نیست.» میتوان پرسید که اگر نشانهای نیست چگونه با قاطیعت میتوان گفت که بیهقی به فردوسی ارادت داشته است؟
برخی مسالهی ایران را در «تاریخ بیهقی» مطرح میکنند و آن را با شاهنامه میسنجند. هر کس اندک آشنایی با شاهنامه داشته باشد میداند که شاهنامه با نام ایران عجین شده است اما در تمام «تاریخ بیهقی» تنها دو بار نام ایران آمده است. آن هم نه در متن، بلکه در دو بیت از یک قصیدهی ابوحنیفه اسکافی. این شاعر در دو قصیده از چهار قصیدهای که بیهقی از او نقل کرده، مسعود و سلطان ابراهیم غزنوی را «خسرو ایران» مینامد.
بیهقی هیچ جا نمیگوید ایرانیام
فردوسی به لحاظ هویتی خود را کاملا ایرانی میداند. این روشن است و نیازی به شاهد و مثال ندارد اما بیهقی هویت خود را چگونه میداند؟ او یک جا خودش را «تازیک» (تاجیک) مینامد. تازیک بودن فقط معنای قومینداشته و تازیک در مقابل ترک نیست. تازیک یعنی «مرد غیر لشگری» و درباریانی که امور تشریفاتی و دیوانی را برعهده داشتهاند. بیهقی یک جا هم خودش را خراسانی مینامد. یعنی حداکثر هویتی که برای خود میشناسد هویت قومی- منطقهای است. هیچ جا نمیگوید ایرانیام. از این گذشته، خراسانی هویت یگانهای نداشته و هویت یکپارچهای نبوده است. در همین «تاریخ بیهقی» از جنگ میان توسیها و نیشابوریها یاد شده است. هویت مسلط بر جهان بیهقی همان هویت دینی است. در حقیقت اسلام است که خرده هویتها و قومیتهای منطقهای را در زیر چتر خود میگیرد و به هم پیوند میزند.
بیهقی قبل از هر چیز خود را مسلمان میداند. مسلمانی که از نظر فقهی حنفی یا شافعی است. این دو مذهبی بودهاند که در دورهی بیهقی بر خراسان تسلط داشتند. از لحاظ کلامیهم خود را پیرو ابوالحسن اشعری میداند. این تعریف بیهقی از مسلمانی است اما در «تاریخ بیهقی» کلمهی «عجم» و «عجمی» هست. در آن دوره هنگامیکه این کلمه در خراسان بهکار برده میشد تقریبا معنای «ایران» و «ایرانی» داشت. ما انتظار داریم که اگر هم سخنی میان بیهقی و فردوسی باشد باید بیهقی از عجم طرفداری کند و چهرهی خوبی از آن نشان بدهد اما در مجموع اینگونه نیست. بیهقی از هویت عجمیچنان سخن میگوید که گویی هویتی بیگانه است. اگر نگوییم با آن دشمنی دارد.
بیهقی فرهنگ ایران باستان را نمیشناسد
بیهقی تقریبا دربارهی فرهنگ ایران باستان چیزی نمیداند. البته اشارهها و حکایاتی دربارهی ایران باستان دارد. از جمله اشاره به اواخر عهد هخامنشی و جنگ اسکندر و دارای سوم میکند. اشاره به اردشیر بابکان موسس سلسلهی ساسانی دارد. به ملوکالطوایفی اشکانیان اشاره میکند اما اطلاع او از اشکانیان کمتر از آن چیزی است که در شاهنامه میبینیم. اینها را میگوید تا اشاره کند که پادشاهان غزنوی از اسکندر و اردشیر بابکان بزرگتر هستند. غرضش این است. علاوه بر اردشیر ساسانی از پنج پادشاه ساسانی دیگر هم اسم میبرد. از انوشیروان حکایتی میآورد. از بهرام گور نام میبرد. بعد از خسروپرویز و بوراندخت و یزدگر سوم آخرین پادشاه ساسانی نام میآورد. مشخصترین اشارهی او به بوراندخت است. دربارهی او حدیثی را از پیامبر نقل میکند که به احتمال زیاد مجهول است. میگوید که چون کسرا پرویز گذشته شد به پیغمبر خبر رسید. گفت: چه کسی را جانشین او کردند؟ گفتند: دختر او بوراندخت. گقت: قومیکه کار کشورداری خود را به زن واگذار کند به نتیجهای نمیرسد. این روایت بیهقی است. من جستوجو کردم که بدانم این حدیث از کجا آمده؟ آن را در سه منبع یافتم که هیچ کدام اعتبار تاریخی ندارد.
قدیمیترین منبع از آن ِترمذی متوفای ۲۷۹ قمری است که در کتاب «السنن» آورده است. بعد نصایحی و بعد همشهری بیهقی، محمد بن محمد بن الحاکم النیسابوری، درگذشته اوایل قرن پنجم. پی بردم که بیهقی این روایت را در کتابی خوانده است. اما از حافظه نقل کرده. چون در عبارت اشتباه کرده و کلمات را تغییر داده است. جالب است که فردوسی هم همین را در پادشاهی بوراندخت گفته است: «یکی دختری بود بوران به نام/ چو زن شاه شد کارها گشت خام». تمام نسخههای شاهنامه این بیت را دارد. ولی تفاوت در این است که بیهقی از زبان پیغامبر میگوید تا تاییدی محکم بر درستی حرفش باشد. ولی فردوسی به پایان پادشاهی بوراندخت که میرسد او را تایید میکند: «همیداشت این زن جهان را به مهر/ نجست از بر خاک باد سپهر؛ چو شش ماه بگذشت بر کار او/ ببد ناگهان کج پرگار او؛ به یک هفته بیمار گشت و بمرد/ ابا خویشتن نام نیکی ببرد.» این داوری فردوسی است دربارهی بوراندخت.
بیهقی عنایتی به شاهنامه نداشته است
همین روایت نشان میدهد که بیهقی هیچ عنایتی به شاهنامه نداشته است. او اگر شاهنامه را خوانده بود متوجه میشد که بوراندخت جانشین بلافصل خسروپرویز نیست. هم در شاهنامه و هم در کتب دیگر آمده است که بعد از خسروپرویز پسرش شیرویه مدتی حکومت میکند، بعد پسرش اردشیر و بعد یکی از سرداران ساسانی که بر ضد شاه شورش میکند. فردوسی او را «فرایین» نامیده است. نام او «فرخان شهربراز» بوده است. بعد از اینهاست که بوراندخت پادشاه میشود. اگر بیهقی شاهنامه را دیده بود، نمیگفت که بوراندخت جانشین خسروپرویز شد. نتیجهای که میتوان گرفت این است که آگاهیهای اندک بیهقی از ایران پیش از اسلام از منابع عربی گرفته شده است. این منابع هم احتمالا نامعتبر بودهاند اما روایتی که بیهقی دربارهی انوشیروان و بزرگمهر آورده است، خلاصهاش این گونه است که ظاهرا بزرگمهر مسیحی میشود. انوشیروان او را به زندان میاندازد و در زندان به او بسیار سخت میگیرند. این روایت تنها در یک منبع قبل از بیهقی آمده است و آن هم کتاب «فرج بعد از شدت» است. در این کتاب از مسیحی شدن بزرگمهر یاد شده است. به احتمال زیاد بیهقی بخش آخر حکایتش را از این کتاب گرفته است.
دکتر یاحقی و همکارشان آقای سیدی گفتهاند که این حکایت از بیهقی نیست و آن را از دل متن درآوردهاند و به بخش ملحقات بردهاند اما حمید عبداللهیان آنقدر انصاف داشته است که کل حکایت را انکار نکند. تنها گفته است که جملهی آخر حکایت که میگوید کسرا به دوزخ رفت و بزرگمهر به بهشت، از بیهقی نیست. عبداللهیان که نگاه ایدئولوژیک به متن داشته و نمیخواهد باور کند که بیهقی آدم متعصبی بوده مینویسد که بعید است بیهقی حکم داده باشد که چه کسی به بهشت رفت و چه کسی به دوزخ. اتفاقا بیهقی در جای دیگری از کتابش چنین حکمیداده است. او مینویسد: «بدان که خدای تعالی قومیرا پیغمبری داده است و قومیدیگر را پادشاهی و هر کس که آن را از فلک و کواکب و بروج داند و آفریدگار را از میانه بردارد، معتزلی و زندیق و دهری باشد و جای او دوزخ است.»
بیهقی عربگراست و کتابش پر از واژههای عربی
دکتر یاحقی و آقای سیدی کل حکایت را از بیهقی ندانستهاند و برای این کار دلایلی آوردهاند. ابتدا گفتهاند که «این حکایت در همهی نسخهها و چاپها هست». پس چرا ایشان این حکایت را حذف کردهاند؟ نوشتهاند که این حکایت نمیتواند اصیل باشد و احتمالا افزودهی کاتبی است. بعد چنین دلیل آوردهاند: بزرگمهر حکیم با بوسهل زوزنی که فتنهانگیز و باشرارت است مناسبتی ندارد. این یک نگاه ایدئولوژیک است و دلیلی ندارد. باز گفتهاند که این حکایت اطلاعات غلط تاریخی دارد که دانش نویسنده را دربارهی تاریخ پیش از اسلام ایران آشفته نشان میدهد. بله، بیهقی اطلاعاتی دربارهی ایران باستان ندارد و در فضایی ضد ایرانی مستغرق بوده است. باز نوشتهاند که سبک نوشتاری این حکایت با سبک عمومیبیهقی هماهنگی ندارد. اما برای این ادعا دلیلی نیاوردهاند. به هر حال اینها دلایلی نیست که حکایت بزرگمهر را از بیهقی ندانیم.
مسالهی دیگر عربگرایی بیهقی است. برخلاف فردوسی که در شاهنامه سعی میکند که واژهی عربی بهکار نبرد، در «تاریخ بیهقی» به بسامد بالایی از واژههای عربی برخورد میکنیم که بعضی از این واژهها نامانوس است و گرایش بیهقی را به زبان عربی نشان میدهد. شگفت است که برخی از ایرانیهایی که شاهکارهایی پدید آوردهاند عربگرا بودهاند. یکی از آنها امام محمد غزالی است و دیگری بیهقی. فارسینویسی بیهقی نشان از ایرانگرایی او ندارد. او بارها نشان داده است که به فرهنگ ایران باستان بیاعتقاد است. نشان بارز استغراق بیهقی در فضای عربی و عربمآبی، حکایت افشین و بودلف است. این را نیز باید گفت که بیهقی دبیر دیوان رسایل غزنویان است و دیوان غزنویان عربیگرا بوده است. برای دبیر چنین دیوانی دانستن زبان عربی لازم بوده است.
بازنشر: پایگاه اطلاع رسانی موسسه شهر کتاب – گزارش از آناهید خزیر
در ابتدای نشست دکتر دهقانی گفت: حاجب غازی، یا سالارغازی یا سپهسالار غازی، کسی است که در زمان محمود غزنوی برای پاکسازی خراسان از ترکمانان به او ماموریت مهمیداده شد. آمدن ترکمانان به خراسان و ریشه گرفتن آنها داستان مفصلی دارد. محمود غزنوی فکر میکرد که از لحاظ نظامیممکن است ترکمانان سلجوقی منافعی نصیب او کنند. پس فریب خورد و به آنها اجازه داد از رود جیحون عبور کنند و وارد خراسان شوند. چنین قرار شد که منطقهای به ترکمانان اختصاص داده شود و هرگاه محمود به نیروی نظامینیاز داشت از آنها کمک بگیرد. محمود هم با خانات ترکستان و هم امرای خوارزم- آل مامون- در کشمکش بود و احساس امنیت نمیکرد و میخواست آنها را سرکوب کند و مناطقشان را تحت نفوذ خود بگیرد. در مورد خوارزم سالها طول کشید تا به کمک وزیر خود- خواجه احمد حسن- آنجا را به دست بیاورد. ولی در مورد ترکستان این اتفاق نیفتاد و محمود ناچار بود که در شرایط جنگ و صلح با آنها بهسر بَرَد. برای همین بود که تصمیم گرفت از نیروی ترکمانان علیه خانات ترکستان استفاده کند اما آمدن ترکمانان همان و شروع به غارتگری آنها همان. ناچار محمود برای اخراج ترکمانان، ارسلان جاذب، سپهسالار خراسان، و حاجب غازی را به جنگ آنها فرستاد. ارسلان جاذب در این جنگ کشته شد و حاجب غازی جانشین او شد. بدینگونه او قدرت بسیاری بهدست آورد.
حاجب غازی چشم راست و مورد اعتماد مسعود غزنوی
بعدها که محمود درگذشت گمان میرفت که سالار غازی، کسی که از جانب محمود سپهسالاری خراسان را یافته است، در ماجرای مسعود و محمد طرف محمد را بگیرد. اما چنین نشد و سالار غازی جانب مسعود را گرفت و بخش بزرگی از سپاه خراسان را به دربار مسعود آورد. بدینگونه او چشم راست و مورد اعتماد مسعود شد و در کنار اریارق قرار گرفت. گویی قدرت او دو چندان شده بود. درباریان نقشه کشیدند تا او را از اریارق جدا کنند اما بهانههایی که درباریان راجع به اریارق داشتند، دربارهی او پیدا نمیکردند. چون سالار غازی نه تنها تمردی نکرده بود بلکه ارتباط نزدیکی با مسعود داشت. درباریان که میدیدند بهسادگی نمیتوانند او را از میان بردارند، توطئهای دوسویه علیه او چیدند. یعنی به بدگمان کردن دوطرف نسبت به هم کوشیدند. سالار غازی پس از فروگرفتن اریارق ترسیده بود و درباریان گزارشهایی از مجالس خصوصی او به گوش مسعود میرساندند تا او را بدگمان کنند. چون مسعود در ابتدای حکومت بود و چندان احساس امنیت نمیکرد. در حقیقت احساس میکرد که مشروعیتش مورد سوال است. پس احساس ناامنی میکرد. این احساس، هرچه از حکومتش میگذشت، بیشتر و بیشتر میشد تا آنکه در اواخر سلطنتش تبدیل به بیماری شد. در ماجرای فروگرفتن سالار غازی یکی دو سالی از حکومت او گذشته بود و بدگمانی او هنوز شدت پیدا نکرده بود. به هرحال داستان این فروگیری به روایت بیهقی چنین است:
بخشهایی از داستان حاجب غازی در تاریخ بیهقی
«دیگر روز غازی به درگاه آمد که اریارق را نشانده بودند- سخت آزار کشیده و ترسان گشته. چون بار بگسست، امیر با وزیر و غازی خالی کرد و گفت: «حال این مرد دیگر است و حال خدمتکاران دیگر. او مردی گردنکش و مهتر شده بود، به روزگار پدر ما. به آنجای که خونهای ناحق ریخت و عمال و صاحببریدان را زهره نبود که حال وی به تمامیبازنمودندی که بیم جان بود: که راهها بگرفتندی و بیجواز او کس نتوانست رفت. و به طلب پدر ما نیامده بودی از هندوستان و نمیآمدی. و اگر قصد او کردندی، بسیار فساد انگیختی. و خواجه بسیار افسون کرده است تا وی را بتوانست آوردن.»
«احمد حسن در هندوستان بود و هنگامیکه به دستور مسعود آزاد شد، اریارق را فریب داد و با زبان چرب و نرم و حیلهگری او را به دربار مسعود کشاند. این عبارت، اشاره به آن واقعه دارد. مسعود چنین ادامه میدهد که: چنین چاکر به کار نیاید. و این به آن گفتم تا سپاهسالار دل خویش را مشغول نکند به این سبب که رفت. حال وی دیگر است و آن خدمت که وی کرده است ما را به آن وقت که ما به سپاهان بودیم و از آنجا قصد قصدار خراسان کردیم. او زمین بوسه داد و گفت: «من بندهام. و اگر ستوربانی فرماید به جای این شغل، مرا فخر است. فرمان خداوند را باشد- که وی حال بندگان بهتر داند.» و خواجه فصلی چند سخن نیکو گفت، هم در این معنی اریارق و هم در باب دلگرمیغازی، چنان که او دانستی گفت.»
در واقع احمد حسن، حاجب غازی را فریب میدهد و طوری سخن میگوید که از ترس و بدگمانی او کم بکند. احمد حسن دلخوشی از این نورسیدگان نداشت و میخواست آنها را از میان بردارد. اما در ظاهر چهرهی خوبی از خود نشان میداد. در حالی که در باطن کمک به نابودی آنها میکرد. ظاهرا دیگر برای او سرنوشت حکومت غزنوی مهم نبود و بیشتر به انتقامگیریهای شخصی خود میاندیشید.
«و پس بازگشتند هر دو. خواجه با وی به طارم بنشست و استادم- بونصر- را بخواند تا آنچه از اریارق رفته بود از تهورها و تعدیها، چنان که به دشمنان القا کنند و بازنمایند، وی همه بازنمود. چنان که غازی به تعجب بماند و گفت: «به هیچ حال روا نبود آن را فرو گذاشتن.» و بونصر برفت و با امیر بگفت و جوابهای نیکو بیاورد. و این هر دو مهتر سخنان دلپذیر گفتند، تا غازی خوشدل شد و بازگشت.»
«و چنان افتاد که غازی پس از برافتادن اریارق بدگمان شد و خویشتن را فراهم گرفت و دست از شراب بکشید و چون نومیدی میآمد و میشد. و در خلوت با کسی سخن میراند نومیدی مینمود و میگریست. و یکی ده میکردند و دروغها میگفتند و بازمیرسانیدند تا دیگ پُر شد و امیر را دل بگرفت، و هم با این همه تحملهای پادشاهانه میکرد.»
در حقیقت نزدیکترین غلامان و کنیزکان را میخریدند و تطمیع میکردند و به جاسوسی میگماردند. در ماجرای همین سالار غازی میخوانیم که چگونه از کنیز او استفاده میکنند تا نقشههای خود را پیش ببرند.
«و محمودیان تا بدانجا حیله ساختند که زنی بود حسن مهران را سخت خردمند و کاردیده به نشابور، دختر ابوالفضل بستی، و از حسن بمانده به مرگش، هرچند بسیار محتشمان او را بخواسته بودند او شوی ناکرده؛ و این زن مادرخواندهی کنیزکی بود که همه سرای حرم غازی او داشت. و آنجا آمد و شد داشت. و این زن خط نیکو داشت و پارسی سخت نیکو نبشتی. کسان فراکردند چنان که کسی بجای نیاورد تا از روی نصیحت او را فریفتند و گفتند: «مسکین غازی را امیر فرو خواهد گرفت، و نزدیک آمده است و فلان شب خواهد بود.» این زن بیامد و با این کنیزک بگفت. کنیزک آمد و با غازی بگفت و سخت ترسانیدش و گفت تدبیر کار خود بساز که گشادهای، تا چون اریارق ناگاه نگیرندت. غازی سخت مشغولدل شد.»
در هر حال، غازی از کنیزک میخواهد که این زن را که خبر را رسانده، نزد او بیاورد. زن نمیپذیرد. اما تعهد میکند که از طریق نامه اتفاقات را به اطلاع او برساند. اتفاقا چندی بعد یادداشتی از این زن میرسد که در آن نوشته شده بود که در روز دوشنبه غازی را دستگیر میکنند.
«پس غازی فرمود پوشیده، چنان که سعید صراف کدخدایش و دیگر بیرونیان خبر نداشتند، تا اسبان را نعل بستند. و نماز شام بود، و چنان نمود که سلطان او را به مهم جایی فرستد امشب، تا خبر بیرون نیفتد. و خزانه بگشادند، هرچه اخف بود او را از جواهر و زر و سیم و جامه به غلامان داد تا برداشتند. و پس از نماز خفتن وی برنشست و این کنیزک را با کنیزکی چهار دیگر برنشاندند و بایستاد تا غلامان بهجمله برنشستند. و استران سبکبار کردند و همچنان جمازگان- و در سرای ارسلان جاذب در یک کران بلخ میبود سخت دور از سرای سلطان- براند و بر سر دو راه آمد، یکی سوی خراسان و یکی سوی ماوراالنهر، چون متحیری بماند.»
«هر کدام از این دو راه برای او امتیازاتی داشت. اگر به خراسان میرفت، چون خود سپهسالار خراسان بود، منطقه را میشناخت و یارانش به کمک او میآمدند. اگر هم کار به صلح میانجامید تمردی نکرده بود و به قلمرو دشمن نرفته بود. اما امتیاز رفتن به ماوراالنهر این بود که اگر از رود جیحون گذر میکرد دیگر امکان نداشت که دست مسعود به او برسد. اما این نشانهی تمرد و اعلان جنگ به مسعود بود. غازی از ترس راه سادهتر را برگزید؛ یعنی فرار به ماوراالنهر.»
«کشتی یافت در وی جای نشست فراخ، و باد نه، و جیحون را آرمیده یافت و از آب گذاره کرد به سلامت و بر آن لب آب بایستاد. پس گفت: «خطا کردم که به زمین دشمن آمدم، سخت بدنام شوم که اینجا دشمنی است دولت محمود را چون علی تگین، رفتن صوابتر سوی خراسان بود.» بازگشت برین جانب آمد. و روشن شده بود، تا نماز بامداد بکرد و بر آن بود تا عطفی کند برجانب کالف تا راه آموی گیرد و خود را نزدیک خوارزمشاه افگند تا وی شفاعت کند و کارش به صلاح باز آرد. نگاه کرد جوقی لشکر سلطان به دید آمد، سواران جریده و مبازران خیاره. که نیمشب خبر به امیر مسعود آوردند که غازی برفت جانب سیاهگرد. وی بیرون آمده بود و لشکر را بر چهار جانب فرستاده بود. غازی سخت متحیر شد.»
«دیگر روز چون به درگاه شدیم هزاهزی سخت بود و مردم ساخته بر اثر یکدیگر میرفت، و سلطان مشغولدل. درین میانه عبدوس را بخواند و انگشتری خویش بدو داد و امانی به خط خود نبشت… عبدوس نزدیک غازی رفت. و او بر بالایی بود ایستاده و غمیشده. گفت: «ای سپاهسالار کدام دیو تو را از راه ببرد تا خویشتن را دشمنکام کردی، کاری ناافتاده؟» بگریست و گفت: «قضا چنین بود، بترسانیدند.» و گفت: «دل مشغول مدار که درتوان یافت.» و امان و انگشتری نزدیک وی فرستاد و پیغام بداد و سوگندان امیر یاد کرد. غازی از اسب به زمین آمد و زمین بوسه داد و لشکر و غلامانش ایستاده از دو جانب. عبدوس دل او گرم کرد.»
سرانجام غازی را بازمیگردانند. مسعود یکی از کاخها را در اختیار او میگذارد. اما درباریان دست از توطئه نمیکشند و هر روز در نزد مسعود از غازی بدگویی میکنند. تا آنکه به دستور مسعود او را به غزنین تبعید میکنند و در زندان نگه میدارند. تا آنکه خبر میرسد که غازی قصد فرار دارد. بر او چنان سخت میگیرند که یکی دو سال بعد در زندان میمیرد.
بازنشر: پایگاه اطلاع رسانی موسسه شهر کتاب – گزارش از آناهید خزیر
در ابتدای نشست دکتر دهقانی گفت: من با بهکار بردن عنوان «حکایت» برای روایتهای «تاریخ بیهقی» موافق نیستم. اگرچه خود او عنوان حکایت را بهکار برده است. قُدمای ما در انتخاب کلمات خیلی دقت نداشتند و مثل امروز نبود که حکایت را از قصه و قصه را از افسانه و اسطوره جدا کنند. در نتیجه این کلمات بهجای هم بهکار میرفت اما از نظر نقد ادبی امروز، شایسته نیست که به همهی روایتهای «تاریخ بیهقی» حکایت بگوییم.
همه روایتهای تاریخی بیهقی حکایت نیست
بخشی از «تاریخ بیهقی» که امروز نقل میکنم، از این حیث اهمیت دارد که ساز و کار قدرت را در دستگاه غزنوی نشان میدهد. اینکه تعارضها چطور پدید میآمد و چگونه حل میشد یا به فاجعه میانجامید. اگر همهی «تاریخ بیهقی» را بخوانیم درمییابیم که هیچکدام از آن تعارضهای دستگاه غزنوی حل نشد. تنها به صورت مقطعی و با زور استبداد مسعودی بر روی آنها سرپوش گذاشته شد. فاجعه نیز به صورت از دست رفتن مهمترین بخشهای امپراتوری غزنوی پدید آمد. اگر دورهی سامانیان را هم درنظر بگیریم، آنگاه درمییابیم که با غزنویان چیزی نزدیک به ۱۵۰ سال از زحمت مردم ایران هدر رفت.
روایت این بار مربوط به «اریارق» است. پس باید او را معرفی کرد. او از سالاران بزرگ غزنوی بود و سالار هندوستان بهشمار میرفت. محمود او را به سپاهسالاری هندوستان فرستاده بود و او قدرت عظیمیبه هم زده بود. این قدرت باعث شد که در برابر حکومت مرکزی سرکشی کند. البته اعلام استقلال و پادشاهی جدید نکرد اما تابع حکومت محمود هم نبود. چنانکه او را احضار کردند اما حاضر نشد که بیاید. وقتی که مسعود، خواجه احمد حسن را از زندان هند آزاد کرد و او را به دربار دعوت کرد تا وزیر بشود، یکی از خدمتهای بزرگ احمد حسن به مسعود این بود که اریارق را فریفت و او را وادار کرد که همراه خودش به دربار مسعود برود. به این ترتیب او را به دام انداخت. اریارق را از پناهگاهش در هند بیرون کشید و به دربار مسعود کشاند. بلافاصله هم به مسعود گوشزد کرد که اگر هندوستان به کار است، نباید اریارق آنجا برود. در واقع با این حرف بذر نابودی اریارق را در ذهن مسعود کاشت.
مسعود هنوز به پایتختش غزنین نرسیده بود و در بلخ بود که خواجه احمد حسن از هندوستان به نزد او آمد و اریارق را با خود آورد. در آنجا درباریان مسعود به دو دستهی پدریان و پسریان تقسیم شده بودند. پدریان درباریان محمود بودند و پسریان هواخواهان مسعود. محمودیان به پسریان رشک میبردند. چون احساس میکردند که با آمدن آنها پایگاهشان را از دست میدهند. آنها را آدمهای بیریشهای میدانستند که همه چیز را قبضه کردهاند. پس درصدد نابودیشان برآمدند. اکنون داستان را از زبان بیهقی میخوانیم. بیهقی در ابتدا سالار غازی و اریارق را اینگونه معرفی میکند:
بخشهایی از داستان اریاق در تاریخ بیهقی
«سپاهسالار غازی گربزی بود که ابلیس او را رشته برنتوانستی تافت.»
در تصحیح دکتر یاحقی آمده است: رشته بر توانستی تافت. اما تصحیح دکتر فیاض رشته بر نتوانستی تافت، است. بهنظرم این بهتر است. رشته برتافتن از کنایههایی است که ریشهی آن گم شده است. یکی از مشکلات خواندن «تاریخ بیهقی» گم شدن ریشههاست. اما «رشته برتافتن» یعنی او را فریب دادن و گرفتار کردن است.
«وی هرگز شراب نخورده بود.»
شراب یکی از تمهای اصلی «تاریخ بیهقی» است. بسیاری از ماجراها با شرابخواری شکل میگیرد. بسیاری از توطئهها هم در مجلس شرابخواری پدید میآید. کمتر دولتمرد و سپاهی غزنوی هست که شرابخوار نباشد. یکی از معیارهای درباری بودن و در خدمت شاه غزنوی بودن، دوام آوردن در مجلس شراب است.
«چون کامها به جمله یافت و قفیزش پُر شد، در شراب آمد و خوردن گرفت. و امیر چون بشنید، هر دو سپاهسالار را شراب داد.»
خیلی اهمیت داشت که شاه به کسی شراب بدهد. شراب دادن در اینجا معنای سیاسی دارد. یعنی شاه بسیار به او نزدیک بود.
«و شراب آفتی بزرگ است، چون از حد بگذرد. و با شرابخوارگان افراطکنندگان هر چیزی توان ساخت. و آغازید غازی، به حُکم آن که سپاهسالار بود، لشکر را نواختن و هر روز فوجی را به خانه بازداشتن و شراب و صلت دادن. و اریارق نزد او بودی و وی نیز میهمان او شدی. و در هر دو مجلس، چون شراب نیرو گرفتی، ترکان این دو سالار را به ترکی ستودنی.»
غزنویان ترک بودند اما زبان رسمیدربار غزنوی فارسی بود. همهی نوشتهها و مکاتبات به زبان فارسی بود. وقتی غزنویان به ترکی سخن میگفتند دو جنبه داشت. یکی آن که مسالهای پیش آمده بود که تازیکان نباید در آن مداخله میکردند و دیگر آن که سخن گفتن سالار ترکان با زیردستانش اظهار استقلال کردن بود و خطرناک تلقی میشد. به هر حال ترکی گونهای زبان رمز تلقی میشد.»
«و حاجب بزرگ بلگاتکین را مخنث خواندندی و علی دایه را ماده.»
میگوید که آنها دو سالار را هجو میکردند و دشنام میدادند و شروع به توطئه کردند تا آن دو سالار را از میان بردارند. پس تصمیم گرفتند که نخست اریارق را از میان بردارند و سپس سالار حاجب را. به گوش مسعود هم رساندند که این دو سالار قصد و غرض دیگری دارند.
« و محمودیان فرونایستادند از تضریب، تا به آن جایگاه که در گوش امیرافگندند که اریارق بدگمان شده است و با غازی بنهاده که شری به پا کنند و اگر دستی نیابند، بروند. و بیشتری از این لشکر در بیعت ویاند.»
«روزی، امیر بار داد و همهی مردم جمع شدند و چون بار بشکست، امیر فرمود: مروید که شراب خواهیم خورد. و خواجهی بزرگ و عارض و صاحب دیوان رسالت نیز بنشستند. و خوانچهها آوردن گرفتند: پیش امیر بر تخت یکی و پیش غازی و پیش اریارق یکی و پیش عارض بوسهل زوزنی و بونصرمشکان یکی، پیش ندیمان هر دو تن را یکی و بوالقاسم کثیر به رسم ندیمان مینشست.»
ندیمان نزدیکان شاه بودند و در مجلس حضور داشتند. همان نقشی را که دلقکان دربارهای اروپایی برعهده داشتند، ندیمان نیز در دربار غزنوی انجام میدادند.
«و لاگشته و رشته فرموده بودند بیاوردند سخت بسیار. پس این بزرگان چون نان بخوردند، برخاستند و به طارم دیوان باز آمدند و بنشستند و دست بشستند. و خواجهی بزرگ هر دو سالار را بستود و نیکویی گفت.»
قرار پنهانی بین مسعود و وزیرش هست. آن قرار این بود که وزیر تا میتواند از این دو سالار تعریف و تمجید کند و شاه هم به آنها پاداش بدهد تا این دو تن گمان کنند که هیچ خطری آنها را تهدید نمیکند.
« ایشان گفتند: از خداوند همه دلگرمیو نواخت است و ما جانها فدای خدمت داریم، ولیکن دل ما را مشغول میدارند و ندانیم تا چه باید کرد. خواجه گفت: این سوداست و خیالی باطل. هم اکنون، از دل شما بردارد. توقف کنید، چندان که من فارغ شوم و شمایان را بخوانند. و تنها پیش رفت و خلوتی خواست و این نکته بازگفت و درخواست تا ایشان را بهتازگی دلگرمیای باشد: آنگاه، رای خداوند راست در آنچه بیند و فرماید. امیر گفت: بدانستم.»
«و همهی قوم را بازخواندند و مطربان بیامدند و دست بهکار بُردند و نشاط بالا گرفت و هر حدیثی میرفت. چون روز به نماز پیشین رسید، امیر مطربان را اشارت کرد تا خاموش ایستادند. پس، روی سوی وزیر کرد و گفت: تا این غایت حق این دو سپاهسالار چنان که باید فرمودهایم شناختن. اگر غازی است، آن خدمت کرد به نشابور و ما به سپاهان بودیم که هیچ بنده نکرد و از غزنین بیامد. و اریارق چون بشنود که ما به بلخ رسیدیم، با خواجه به خدمت شتافت و میشنودیم که تنی چند به باب ایشان حسد مینمایند و ژاژ میخایند و دل ایشان مشغول میدارند. از آن نباید اندیشید. بر این جمله که ما گفتیم اعتماد باید کرد. که ما سخن هیچ کس در باب ایشان نخواهیم شنید. خواجه گفت: اینجا سخن نماند و نواخت بزرگتر از این کدام باشد که بر لفظ عالی رفت؟ و هر دو سپاهسالار زمین بوسه دادند و تخت نیز بوسه کردند و به جای خویش بازآمدند و سخت شادکام بنشستند. امیر فرمود تا دو قبای خاص آوردند و امیر به دست خود حمایل در گردن ایشان افگند و دست و تخت و زمین بوسه دادند و بازگشتند.»
بعد از بازگشتن آنها، مسعود دیگربار برای آنها هدیه میفرستد و روز بعد وقتی بار میدهد، سپاهسالار غازی میآید. اما به تعبیر بیهقی «بر بادی دیگر». یعنی با غرور و تجمل بیشتر.
«چون بنشست امیر پرسید: اریارق چون نیامده است؟ غازی گفت: او عادت دارد سه چهار شبان روز شراب خوردن، خاصه بر شادی و نواخت دینه. امیر بخندید و گفت: ما را هم امروز شراب باید خورد. و اریارق را دوری فرستیم. غازی زمین بوسه داد تا بازگردد. گفت: مرو. و آغاز شراب کردند. و امیر فرمود تا امیرک سیاهدار خمارچی را بخواندند و او شراب نیکو خوردی و اریارق را بر او الفی تمام بود. امیرک پیش آمد. امیر گفت پنجاه قرابه شراب با تو آرند. نزدیک حاجب اریارق رو و نزدیک وی میباش که وی را به تو الفی تمام است. تا آنگاه که مست شود و بخسبد و بگوی ما تو را دستوری دادیم تا به خدمت نیایی و بر عادت شرابخوری.»
« و امیر دیگر روز بار نداد و ساخته بود تا اریارق را فرو گرفته آید. و آمد بر خضرای برابر طارم دیوان رسالت بنشست.»
خضرا، قصر و کوشک کوچک بوده است که بر جای بلند و چمنزار میساختند. بعضی خضرا را سبزهزار معنی کردهاند که درست نیست.
« و ما به دیوان بودیم. و کس پوشیده میرفت و اخبار اریارق را میآورد. در این میانه، روز به نماز پیشین رسیده، عبدوس بیامد و چیزی به گوش بونصر مشکان بگفت.»
عبدوس خدمتکار معتمد مسعود بوده است. زمانی که مسعود به همه بیاعتماد شده بود، به عبدوس اطمینان کانل داشت.
« وی برخاست. دبیران را گفت: بازگردید که باغ خالی خواهند کرد. جز من، جمله برخاستند و برفتند. مرا پوشیده گفت که: اسب به خانه بازفرست و به دهلیز دیوان بنشین که مهمیپیش است تا آن کرده شود. و هشیار باش تا آنچه رود مقرر کنی و پس به نزدیک من آیی. گفتم: چنین کنم. و وی برفت. و وزیر و عارض و قوم دیگر نیز به جمله بازگشتند. و بگتگین حاجب، داماد علی دایه، به دهلیز آمد. و به نزدیک امیر برفت و یک ساعتی بماند. و به دهلیز باز آمد و محتاج، امیر حرس، را بخواند و با وی پوشیده سخنی بگفت. وی برفت و پیادهای پانصد بیاورد، از هر دستی، با سلاح تمام، و به باغ باز فرستاد تا پوشیده بنشستند.»
«و اریارق خود از این جهان خبر ندارد. چون به درگاه رسید، بگتگین حاجب پیش او بازشد و امیر حرس. او را فرود آوردند و پیش وی رفتند تا طارم و آنجا بنشاندند. اریارق یک لحظه بود، برخاست و گفت: مستم و نمیتوانم. بازگردم. بگتگین گفت: زشت باشد بیفرمان بازگشتن. تا آگاه کنیم. وی بازگشت و به طارم آمد. چون به طارم بنشست، پنجاه سرهنگ سرایی دررسیدند و بگتگین درآمد، اریارق را در کنار گرفت و سرهنگان درآمدند از چپ و راست، او را بگرفتند، چنان که البته هیچ نتوانست جنبید. غلامان دیگر درآمدند، موزه از پایش جدا کردند. و در هر دو موزه دو کتاره داشت. قباش باز کردند، زهر یافتند. همه از وی جدا کردند و بیرون گرفتند. و پیادهای پنجاه کس او را گرد بگرفتند. پیادگان دیگر دویدند و اسب و ساز و غلامانش را بگرفتند. و نماز خفتند بگزارده، اریارق را از طارم به قهندز بردند. و پس از آن، به روزی ده، او را به سوی غزنین گسیل کردند و به سرهنگ بوعلی کوتوال سپردند. و بوعلی بر حکم فرمان او را یکچند به قلعت داشت، چنان که کسی به جای نیاورد که موقوف است. پس او را به غور فرستادند، نزدیک بوالحسن خلف، تا به جانبی بازداشتش. و حدیث وی به پایان آمد.»
این داستان فرو گرفتن اریارق در «تاریخ بیهقی» بود که به کوتاهی و با حذف بخشهایی گفته شد.
بازنشر: پایگاه اطلاع رسانی موسسه شهر کتاب – گزارش از آناهید خزیر
سیزدهمین مجموعه درسگفتارهایی دربارهی بیهقی به «واکاوی دو روایت از تاریخ بیهقی» اختصاص داشت که با سخنرانی دکتر محمد دهقانی در مرکز فرهنگی شهرکتاب برگزار شد. در این جلسه، دو روایت «واقعه بوبکر حصیری و پسرش با خواجه احمد» و «توطئهی بوسهل زوزنی برای فرو گرفتن خوارزمشاه» تحلیل و بررسی و همچنین مطرح شد بیهقی در کتاب خود، چنان که رسم اوست، به تفصیل تمام از خصوصیات فکری و اخلاقی و جزئیات روابط عاطفی خویش با افراد سخن گفته است. از بونصر مشکان، سلطان مسعود، بوسهل زوزنی تا آلتونتاش خوارزمشاه و دیگران.
وی در ابتدای سخنانش به داستان فرو گرفتن آلتوتناش خوارزمشاه که در «تاریخ بیهقی» آمده اشاره کرد و گفت: این داستان کم خوانده شده است و من این داستان را در نظر گرفتم تا واکاوی کنیم که چگونه یک توطئهی سیاسی در آن دورهها شکل میگرفت و چگونه خنثی میشد و چه انگیزههای فردی و شخص میتوانست یک ماجرای تاریخساز را رقم بزند. در حقیقت هوس و امیال شخصی بود که شکل مصلحت سیاسی را به خود میگرفت. حال آنکه مصلحت نبود، مفسده بود. کسانی هم که این توطئهپردازیها را میکردند، در نهایت پشیمان میشدند. اگر چه دیگر پشیمانی سودی نداشت.
شخصیتهای این داستان یکی «آلتونتاش خوارزمشاه» است. در «تاریخ بیهقی» چند آلتونتاش داریم اما معروفترین آنها همین آلتونتاش خوارزمشاه است. او یکی از غلامان سبکتکین غزنوی بود که از مرتبهی غلامیبه سالاری رسید و در سال ۴۰۸ قمری که سلطان محمود خوارزم را بعد از سالها زمینهچینی تصرف کرد، والی آنجا شد. این مرد سیاستمدار و به تعبیر بیهقی «گربز»، از همان زمان تا سال ۴۲۳ که این داستان اتفاق میافتد، همچنان عهدهدار این مقام بوده است.
طبق معمول، مسعود غزنوی با درباریان ریشهدار دورهی پدرش روابط خوبی نداشت و از آنها ترس بسیاری به دل گرفته بود و بهدنبال بهانهای میگشت تا آنها را از میان بردارد. یکی از این شخصیتها، آلتونتاش خوارزمشاه بود. بار اول، هنگامیکه مسعود از ری به غزنین میآید، در هرات میخواهد خوارزمشاه را از میان بردارد اما موفق نمیشود. خوارزمشاه را فرا خوانده بودند و او ناگزیر آمده بود. آلتونتاش هم اینکه اوضاع هرات را میبیند، سخت وحشت میکند و بهدنبال فرصتی بوده است تا به خوارزم بازگردد. بالاخره با پادرمیانی بونصر مشکان و دیگران، موفق میشود که اجازهی بازگشت بگیرد و به خوارزم برود اما مسعود همواره در اندیشهی از میان بردن اوست. مسعود در این کار یاوری دارد به نام بوسهل زوزنی که مردی فاضل اما متاسفانه بدجنسی است و از لحاظ اخلاقی، خبیث. به تعبیر بیهقی، همهی کوشش بوسهل این بود که کسی دچار مشکل بشود و زمین بخورد و او خود را جلو بیاندازد و وانمود کند او را زمین زده است. بوسهل مشوق مسعود برای گرفتن خوارزمشاه بوده است.
دیگر شخصیت این داستان «خواجه احمد عبدالصمد شیرازی» است. او مرد بسیار زیرکی است و به همین دلیل است که بعدها مسعود او را به وزارت خود برمیگزیند. خواجه عبدالصمد از مدتها پیش در دستگاه دیوانی غزنویان حضور داشته و از کسانی است که نسل اندر نسل در خدمت دستگاههای دیوانی و سیاسی بودهاند. او در دستگاه غزنویان رشد میکند و سپس به وزارت خوارزمشاه میرسد.
بیهقی در روایت این داستان دو زاویه دید را در اختیار ما میگذارد. یکبار داستان را از زاویه دید بونصر مشکان روایت میکند و ما ظاهر قضیه را آن گونه که بونصر دیده و شنیده است، از زبان او، و بواسطهی بیهقی، میشنویم و بعد بار دوم از زبان خواجه عبدالصمد است که از رازهای پشت پردهی این داستان خبر میگیرم. خواجه عبدالصمد سالها بعد داستان را برای بیهقی میگوید و بیهقی ماجراهای پشت پرده را ثبت میکند. تقریبا در سال ۴۲۳ قمری (۴۱۱ خورشیدی) است که بوسهل زوزنی زمانی که مسعود در غزنین است، به او توصیه میکند که خوارزمشاه را از میان بردارد. تا آنکه مسعود به بلخ میرود و در آنجا است که این اتفاق، یعنی توطئهی مسعود و زوزنی، روی میدهد. بیهقی داستان را چنین روایت میکند:
«خواجه بونصر ـ استادم ـ گفت چون این مُلطفه به خط امیر گسیل کردند، امیر با عبدوس آن سِر بگفت.» این را باید دانست که عبدوس در «تاریخ بیهقی» شخصیت مرموزی است. مسعود از او هرگونه استفادهای میکند و بسیار هم مورد اعتماد اوست اما در اینجا او به مسعود خیانت میکند و نخستین حلقهی این ماجرا میشود. به هر حال، بیهقی ادامه میدهد که: «عبدوس در مجلس شراب با بوالفتح حاتمیکه صاحب سِر وی بود، بگفت. و میان عبدوس و بوسهل دشمنایگی بود و گفت که بوسهل این دولت بزرگ را به باد خواهد داد.» ما در اینجا انگیزههای شخصی را میبینیم. مسعود هم به زوزنی و هم به عبدوس اعتماد دارد اما آن دو با هم دشمن هستند. «بوالفتح حاتمیدیگر روز با بومحمد مسعدی –وکیل در خوارزمشاه- بگفت، به حکم دوستی و چیزی نیکو بستد.» وکیل در، کسی بوده که از جانب بزرگی در دربار شاه نمایندگی داشته است. «مسعدی در وقت به معمایی که نهاده بود با خواجه احمد عبدالصمد این حال به شرح بازنمود. و بوسهل راه خوارزم فرو گرفته و نامهها میگرفتند و احتیاط به جا میآوردند. معمای مسعدی بازآوردند.» این احتیاط برای آن بود که بهشدت میترسیدند که خوارزمشاه از این ماجرا آگاه شود.
«امیر به خواجهی بزرگ پیغام داد که وکیل در خوارزشاه را معما چرا باید نهاد و نبشت؟ باید که احتیاط کنی و بپرسی. مسعدی را بخواندند به دیوان و من آنجا حاضر بودم که بونصرم. و از حال معما پرسیدند. او گفت: من وکیل در محتشمیام و اجرا و مُشاهره و صلت گران دارم و بر آن سوگند مُغلظ دادهاند که آنچه از مصلحت ایشان باشد زود بازنمایم. و خداوند داند که از من فسادی نیاید و خواجه بونصر را حال من معلوم است. و چون مهمیبود، این معما نبشتم. گفتند: این مهم چیست؟ جواب داد که: این ممکن نگردد که بگویم. گفتند: ناچار باید گفت که برای حشمت خواجهی تو این پرسش بر این جمله است، و الا به نوعی دیگر پرسیدندی. گفت: چون چاره نیست، لابد امانی باید از جهت خداوند سلطان. بازنموند و امان استدند از امیر. آن حال بازگفت که: از بوالفتح حاتمیشنوده بودم و او از عبدوس. خواجه چون بر آن حال واقف گشت، فراشد و روی به من کرد و گفت: بینی چه میکنند؟ پس مسعدی را گفت: پیش از این نبشتهای؟ گفت: نبشتهام و این استظهار آن را فرستادم.»
به هر حال، هنگامیکه مسعود از این نامهها باخبر میشود وزیرش را احضار میکند. میمندی حقیقت ماجرا را از مسعود میپرسد و او میگوید که بوسهل نامهای به خط من برای کشتن خوارزمشاه گرفته است. وزیر سعی میکند چاره جویی کند و نامهای دلجویانه بنویسد و ماجرا را رفع و رجوع کند. این روایت بونصر مشکان است. روایت دوم را از زبان خواجه عبدالصمد میشنویم. بیهقی از زبان او، ما را از آنچه در پنهان روی داده است، آگاه میسازد.
بازنشر: پایگاه اطلاع رسانی موسسه شهر کتاب – گزارش از آناهید خزیر
سیزدهمین مجموعه درسگفتارهایی دربارهی بیهقی به «واکاوی دو روایت از تاریخ بیهقی» اختصاص داشت که با سخنرانی دکتر محمد دهقانی در مرکز فرهنگی شهرکتاب برگزار شد. در این دو جلسه، دو روایت «واقعه بوبکر حصیری و پسرش با خواجه احمد» و «توطئهی بوسهل زوزنی برای فرو گرفتن خوارزمشاه» تحلیل و بررسی و همچنین مطرح شد بیهقی در کتاب خود، چنان که رسم اوست، به تفصیل تمام از خصوصیات فکری و اخلاقی و جزئیات روابط عاطفی خویش با افراد سخن گفته است. از بونصر مشکان، سلطان مسعود، بوسهل زوزنی تا آلتونتاش خوارزمشاه و دیگران.
دهقانی سخنان خود را با این پرسش آغاز کرد که چرا باید «تاریخ بیهقی» بخوانیم؟ سپس گفت: البته از جهات مهمی«تاریخ بیهقی» ارزش خواندن دارد اما به گمان من از یک حیث بیش از جهات دیگر اهمیت دارد و آن اینکه با خواندن «تاریخ بیهقی» خود را میشناسیم. مقصودم از این «خود» به هیچ وجه خود روانشناختی و شخصی نیست. خود جمعی و فرهنگی است. شاید تک تک ما به لحاظ روانی و شخصی شناخت لازم را از خود داشته باشیم. این «خود» مثل ژنهایی که بهطور بیولوژیک به ارث میبریم، در مسیر تاریخی حرکت جامعه و نسل به نسل از گذشتگان به امروزیها به ارث میرسد. این خود مربوط به امروز نیست. مربوط به خیلی پیشترهاست. برای شناخت آن هم نیاز هست که به متون تاریخی و ادبی خود مراجعه کنیم. فرار از آن فایدهای ندارد. فرار از خود تاریخی و فرهنگی، خودکشی است. بهجای ستایشهای بیهوده از خود، بهجای شعار بازگشت به خود، خودی که معلوم نیست که چیست، بهتر است به تصویر واقعی خود نگاه کنیم. این تصویر در متون ما بازتاب دارد اما متاسفانه این متون به سبب زبانی که دارند و به سبب فاصلهی تاریخی که از آنها گرفتهایم، ارتباط خود را با ما قطع کردهاند. پس بهتر است که این متون را بازخوانی و بازآفرینی کنیم.
سخنان اخلاقی بیهقی دستمایه تاریخ است
متون ادبی ما دارای دو وجه هستند. وجهی از این متون بیانگر واقعیتاند که البته وجه گستردهای نیست. این واقعیت معمولا تلخ و پر از خشونت است. وجه دیگری از این متون جنبههای اخلاقی دارد. گویی امر واقع را گزارش میکنند تا نتیجه بگیرند که از دید اخلاقی چگونه باید رفتار کرد. جهان آرمانی اخلاقی که شاعر یا نویسنده مطرح میکند، دور از دسترس است. در «تاریخ بیهقی» هم همین گونه است. بهنظر میرسد بیهقی تاریخ را دستمایه قرار داده تا سخنان اخلاقی خود را مطرح کند. این سخنان بسیار مختصر اما تاثیرگذار مطرح میشوند. در «تاریخ بیهقی»گاه یک داستان خیلی طولانی است و بعد اشارههای کوتاه اخلاقی میآید. جالب اینجاست که خود بیهقی، که اینها را در پایان عمر مینویسد، گویی کل زندگیاش را مانند یک قصه میبیند و از زندگی خود میخواهد نتیجهی اخلاقی بگیرد. او به دیدهی انتقادی به زندگی خود مینگرد.
داستان «بوبکر حصیری» به روایت بیهقی
داستان بوبکر حصیری در «تاریخ بیهقی» چنین است که او ندیم سلطان مسعود غزنوی است. حصیری به «فقیه» معروف است اما شغل رسمیاو در دربار «ندیمی» است. ندیمان وظیفهی سرگرم کردن شاه را برعهده داشتهاند. از این رو بسیار به شاهان نزدیک بودند و در سیاستهای پشت پرده تاثیر داشتند. بوبکر حصیری در زمان محمود، طرفدار فرزند او، مسعود، است. او از جمله کسانی است که در اختلاف میان مسعود و محمد، جانب مسعود را میگیرد. از این جهت مسعود سخت خود را به او بدهکار میبیند. هنگامیکه مسعود به سلطنت میرسد، میخواهد کسانی را که در دورهی پدرش از او حمایت کردهاند، به دربارش نزدیک کند و بدین گونه لطف آنها را جبران کند. حصیری یکی از آنهاست.
محمود غزنوی در سالهای ۴۱۴ تا ۴۱۶ سیاست خارجی خود را تغییر میدهد. بدین سبب لازم بود که تغییراتی در ساختار قدرت به وجود میآمد. محمود میکوشد که قلمرو خود را از غرب گسترش دهد. پس قصد میکند که حکومت آل بویه را براندازد. چون میدانست که خلیفهی بغداد دست نشاندهی آنهاست. محمود میخواست خلیفه را هم براندازد اما یک مانع بزرگ داخلی در سر راه او وجود داشت؛ و آن خواجه احمد حسن میمندی، وزیر مقتدر او، بود. میمندی از کسانی است که از کودکی همدرس محمود بوده است و با قدرتی که دارد، میتواند جلو محمود بایستد. از این پس دسیسهها و پاپوشدوزیها آغاز میشود و مقدماتی برای نابودی او فراهم میکنند. از جملهی آن کارها، فرستادن مرد بیتجربهای به نام حسنک است به سفر حج. به حسنک سفارش میکنند در راه بازگشت از راه بغداد نیاید. سرانجام این ماجرا بدانجا میکشد که محمود، خواجه حسن میمندی را از مقامش برکنار میکند و در قلعهای در هندوستان زندانی میکند. وقتی مسعود به سلطنت میرسد، میمندی پنج سالی بود که در زندان بهسر میبرد. مسعود که میترسید در مقابل پدریان (درباریان زمان محمود) بایستد، خواجه حسن میمندی را وسیلهی انتقام کشیدن از آنها میکند. میمندی هم از لحظهای که میآید انتقام گیری را شروع میکند. یکی از نخستین انتقامهایش را هم از بوبکر حصیری میگیرد.
داستان چنین ادامه پیدا میکند که روزی بوبکر به باغ دوستی میرود و شراب بسیار مینوشد. او مست لایعقل در کوچههای بلخ راه میافتد. یکی از نوکران میمندی سوار بر اسب، در گذرگاهی مقابل او حاضر میشود. درگیری پیش میآید و حصیری به میمندی دشنام میدهد. خبر به گوش میمندی میرسد و فرصت را برای گرفتن انتقام، مناسب میبیند. اولین واکنش او این است که روز بعد به دربار نمیرود. پیغام به سلطان مسعود میدهد که حصیری مرا بیآبرو کرده است. به این ترتیب مسعود بر سر دو راهی قرار میگیرد. او نمیداند طرف چه کسی را بگیرد. آیا باید از وزیری طرفداری کند که او را با التماس بر سر کار آورده است؟ یا جانب بوبکر حصیری را بگیرد که برای او عزیز است. از هیچ کدام نمیتواند بگذرد. ناچار از بونصر مشکان کمک میخواهد. مسعود از بونصر مشکان میخواهد که ماجرای پیش آمده را رفع و رجوع کند. بونصر پادرمیانی میکند و مساله به شکلی پایان میپذیرد. مسعود دستور میدهد که بوبکر حصیری را چوب بزنند اما پنهانی دستور دیگری میدهد که او را آسیب نرسانند.
سرآغاز روایت بیهقی از داستان بوبکر حصیری
روایت بیهقی از این ماجرا چنین است: «و فقیه بوبکر حصیری را در این روزها نادرهای افتاد». نادره به معنی حکایت است «و خطایی بر دست وی رفت در مستی که به آن سبب خواجه بر وی دست یافت و انتقامیکشید و به مراد رسید» منظور بیهقی از مراد، برکندن حصیری است. «و هرچند امیر پادشاهانه دریافت، در عاجل الحال آب این مرد ریخته شد». یعنی آبرویش رفت. «و بیارم ناچار این حال را تا بر آن واقف شده آید» بیهقی قید «ناچار» را بهکار میبرد تا نشان دهندهی تعارضی باشد که دچار آن شده است. از یکسو خود را موظف میداند که حقیقت را بگوید و از سوی دیگر بوبکر حصیری دوست اوست. نمیخواهد ماجرا را بگوید اما در مقام مورخ، داستان را بازگو میکند. نکتهی دیگر که تعارضی در تاریخنگاری فارسی است این است که همه چیز را خواست خدا و تقدیر الهی میدانستند. بنابراین اگر کسی خطایی میکرد، تقدیر او بوده است اما بیهقی باید قضایا را براساس علت و معلولی تبیین کند. این تعارضی است که در بیهقی هم هست. از یک طرف اعتقادات مذهبی اوست و از طرف دیگر باید اعمال مردم را تابع مسئولیتشان بداند.
بیهقی ادامه میدهد: «چنان افتاد که حصیری با پسرش ابوالقاسم به باغ رفته بود. به باغ خواجه علی میکاییل که نزدیک است. و شراب بیاندازه خورده و شب آنجا مقام کرده و آنگاه صبوح کرده و برنشسته و خوران خوران به کوی عُباد گذر کرده». کوی عباد یکی از محلههای بلخ بوده است. «چون نزدیک بازار عاشقان رسیدند، پدر در مهد استر با پسر سوار و غلامیسی با ایشان. از قضا چاکری از خواص خواجه پیش آمدشان سوار. و راه تنگ بود و زحمتی بزرگ از گذشتن مردم. حصیری را خیال بست چنان که مستان را بندد که این سوار چرا فرود نیامد و وی را خدمت نکرد؟ مر او را دشنام زشت داد. مرد گفت:ای ندیم پادشاه، مرا به چه معنی دشنام میدهی؟ مرا هم خداوندی ست بزرگتر از تو و همانند تو و آن خداوند خواجهی بزرگ است. حصیری خواجه را دشنام داد و گفت: بگیرید این سگ را، تا که را زهرهی آن باشد که این را فریاد رسد. و غلامان حصیری در این مرد پریدند و وی را قفایی چند سخت قوی بزدند و قباش پاره شد. و بوالقاسم، پسرش، بانگ بر غلامان زد. که هشیار بود و سوی عاقبت نیکو نگاه کردی و سخت خردمند. و خرد تمامش آن بود که امروز عاقبتی به این خوبی یافته است و تا حج کرده است، دست از خدمت بکشیده و زاویهای اختیار کرده و به عبادت و خیر مشغول شده.» این عبارت بیهقی از آن رو مهم است که در تاریخ سیاسی و فرهنگی ما چه چیز نشانهی خردمندی شناخته میشده است. «و از این مرد بسیار عذر خواست و التماس کرد تا از این حدیث با خداوندش نگوید. مرد برایستاد. نیافت در خود فروگذاشتی. آمد تازان تا نزدیک خواجه احمد و حال بازگفت، به ده پانزده زیادت، و سر و روی کوفته و قبای پاره کرده بنمود. و خواجه میمندی این را سخت خواهان بود، که بهانه میجست بر حصیری تا وی را بمالد. که دانست وقت نیک است و امیر به هیچ حال جانب وی را که دی خلعت وزارت داده، امروز به حصیری ندهد.»
این سرآغاز داستان بویکر حصیری است به روایت بیهقی. بیهقی داستان را شرح میدهد و رفتار مسعود و خواجه میمندی و پا درمیانی بونصر مشکان را بازمیگوید تا بدان هنگام که بوبکر حصیری و پسرش از انتقام خواجه حسن میمندی نجات پیدا میکنند.
بازنشر: پایگاه اطلاع رسانی موسسه شهر کتاب – گزارش از آناهید خزیر