به یاد سیمین بهبهانی

۲۱ بازدید

یا رب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم
از بوسه ­های آتشین وز خنده ­های دلنشین
صد شعله در جانش زنم صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری …

وقتی این غزل را نخستین بار از قول خواننده­ ای شنیدم، غافلگیر شدم. نمی­ دانستم از کیست، اما می­ دانستم که غریب و یگانه و بی­ بدیل است. آیا صدای زنانۀ خواننده بود که وادارم می­کرد گویندۀ غزل را هم زن بپندارم؟ گمان نمی­کنم. هیجان­های درهم ­فشردۀ زنی سرخورده از عشق ــ خشم و حسرت و حسادت و کینه ­توزی ــ چنان خوب در آن نمود یافته بود که نمی­شد شاعر را مرد پنداشت. بعدها فهمیدم که سرایندۀ این غزل غریب سیمین بهبهانی است. غرابت این غزل فقط از آن رو نیست که این بار گوینده، بر خلاف معمول، نه عاشق که معشوق است و آشکارا به دنبال این که عاشق بیچاره را نابود کند؛ لحن زنانه و پرخاشجویانۀ غزل هم در سنت تغزلی شعر فارسی که معمولاً مردوار و ملتمسانه است کمتر پیشینه و نظیری دارد. آنچه بیش از همه هنگام شنیدن این غزل مایۀ حیرت من شد این بود که برای نخستین بار در فضای غزل فارسی با گوینده ­ای مواجه می­شدم که به جای تمایلات آزارخواهانه (مازوخیستی) آشکارا از میل آزارگرانه (سادیستی) خود آن هم به طبیعی­ترین و بی­ قیدانه­ ترین شکل سخن می­گفت.

در میان اشعار سیمین بهبهانی کم نیستند قطعات و غزل­هایی که ما را غافلگیر می­کنند. یکی از آنها قطعۀ قصه ­وار «فعل مجهول» است که در قالب نیمه­ سنتی چهارپاره سروده شده است:

«بچه­‌ها، صبحتان بخیر، سلام
درس امروز فعل مجهول است
فعل مجهول چیست؟ می­دانید
نسبت فعل ما به مفعول است».
در دهانم زبان چو آویزی
در تهیگاه زنگ می­لغزید
صوت ناسازم آن چنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می­لغزید…

وزن و لحن شعر چنان طبیعی است که خواننده ناخودآگاه از شعریت کلام غافل می­شود و دل به حکایت می­سپرد. گویی قصه­ گویی زبردست با طبیعی­ ترین زبان ممکن داستانی غم­انگیز را برای او روایت می­کند.

مهارت سیمین بهبهانی در ابداع اوزان تازۀ عروضی به تناسب لحن و آهنگ طبیعی زبان فارسی نکته ­ای است که مشهور خاص و عام است. خشم و غرور جوانی بیست ساله را، که گویا در جبهۀ نبرد پای از دست داده و به نگاه ترحم ­آمیز و مادرانۀ شاعر بی ­اعتناست، راستی چگونه می­ شد بهتر از این در قالب غزل گنجاند:

شلوار تاخورده دارد مردی که یک پا ندارد
خشمش است و آتش نگاهش یعنی تماشا ندارد
رخساره می­ تابم از او اما به چشمم نشسته
بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد…

یکی از وجوه بارز شعر سیمین لحن مادرانۀ اوست که با گذشت زمان و در مسیر رشد روانی و کمال­ جویانۀ او از انسجام و قوت هر چه بیشتری برخوردار شده است. در غزل مشهوری که آن را به همنام قصه ­گوی خویش، سیمیمن دانشور، تقدیم کرده است، خودش هم در قالب مادربزرگ قصه ­گویی نمایان می­ شود که می­خواهد مام میهن را با روایتی تازه از درد و رنج آن دوباره آباد کند:

دوباره می‌­سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می­زنم اگرچه با استخوان خویش
دوباره می­ بویم از تو گل به میل نسل جوان تو
دوباره می‌­شویم از تو خون به سیل اشک روان خویش…

زبردستی سیمین بهبهانی در کاربرد زبان عادی روزمره و اعطای حیثیت ادبی به آن مانع از این نشده است که در بیان آرکائیک نیز صاحب سبک و لحن ویژۀ خود باشد. ببینید شیوۀ بیان قرآن را چقدر خوب به قامت غزلی نوآیین درآورده است:

و نگاه کن به شتر آری که چگونه ساخته شده باری
نه ز آب و گل که سرشتندش ز سراب حوصله پنداری
و سراب را همه می­دانیم که چگونه دیده­ فریب آمد
و سراب هیچ نمی­داند که چگونه حوصله می‌­آری…

این همه سبب می‌­شود که سیمین بهبهانی را، به رغم گرایشش به قالب­های سنتی شعر فارسی، شاعری به­ راستی مدرن و سخنگوی زمانۀ خود بدانیم. شعر او با مایه­‌های معاصری که دارد و نیز با ژرفا و غنایی که گاه فراتر از حد زمان و مکانی ویژه است مسلماً در تاریخ ادبیات ایران ماندگار خواهد بود. یادش گرامی‌باد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *