پهلوان مرده را عشق است: درباره برخوردهای دوگانه با قیصر امین‌پور

۵ بازدید

ما ایرانی‌ها همیشه گفته ایم «پهلوان زنده را عشق است». اما از مرز دعوی و گفتار که بگذریم، آنچه در عالم واقعیت و کردار می‌بینم این است که انگار از بن جان معتقدیم که «پهلوان مرده را عشق است». می‌دانید چرا؟ چون پهلوان زنده خطرناک است؛ زبان دارد و می‌تواند از خود دفاع کند و بگوید: «من آن نیستم که شما می‌گویید»! اما وقتی که مرد، می‌توانیم هرچه می‌خواهیم درباره اش بگوییم، خود را رفیق گرمابه و گلستانش وانماییم و اگر فرصتی دست دهد انواع فضایل و کرامات یا آنچه را خود فضیلت و کرامت می‌شمریم به او نسبت دهیم تا بگوییم که ما هم به هر حال نسبتی با فضل و کرامت داریم. می‌توانیم تصویر بزرگ او را قاب بگیریم و در کنار عکس خود به تاق و تاقچۀ شهر بچسبانیم و بگوییم که‌هان! این منم طاووس علّیین شده. آری، پهلوان مرده را خوب می‌شود مصادره کرد.

پهلوان تا زنده است با جوانمردی و بزرگواریش، با مناعت طبع و استقلال شخصیتش، به ما نشان می‌دهد که چه آدم‌های حقیری هستیم. بی اختیار او را و نحوۀ سلوکش را با بینش و منش خود مقایسه می‌کنیم و دچار عذاب وجدان می‌شویم. تصویر کج و کوج و بی هنجار خود را در وجود بی غل و غش و آینه وارش می‌بینیم و وحشت می‌کنیم. از او به فرسنگ می‌گریزیم تا از خود گریخته باشیم. حتا اگر دستمان برسد سنگی هم به سوی او می‌افکنیم به این امید که زودتر بشکند و از وحشت رویارویی با خود خلاصمان کند. اما وقتی که مرد، می‌شود تصویری بی خطر و مطابق آرمان و آرزوی خود از او ساخت و در موزه نهاد و تا ابد از دیدنش لذت برد. می‌شود او را بسیار بیش از آنچه خود در زندگی تصوّر می‌کرد ستود. می‌شود به افسانه و اسطوره اش بدل کرد و از تأثیر او در عرصه‌های واقعی زندگی کاست.

قیصر امین پور تا همین چند سال پیش زنده بود، زنده بود و زجر می‌کشید، نه از درد کشنده ای که بیش از هشت سال قرین روز و شبش بود، که از غربت و بی پناهی انسان، و از غیبت عشق، آن هم در عصر و اجتماعی که ما هستیم و می‌بینیم. درد تن را قیصر پهلوانانه تحمّل می‌کرد؛ آنچه زجرش می‌داد، درد آرزوهای برباد رفته ای بود که برای انسان و بویژه برای مردمی‌داشت که خود را از تبار آنها می‌شمرد. از همین رو بود که وقتی از او خواستم برای کتابی درسی شعری از خودش انتخاب کند، بلافاصله «دردواره‌ها» را برگزید: «دردهای من، گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست، درد مردم زمانه است»! همین درد بود که او را پیش از آن که بمیرد کشته بود:

من
سالهای سال مردم
تا این که یک دم زندگی کردم

تو می‌توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟

آرمانی که قیصر بیست ساله را واداشته بود تا در روزی پاییزی از دیوار سفارتخانه ای بیگانه بالا رود و آن جا را فتح کند اینک در سال‌های شکستگی و خستگی انگار نعشی شده بود ناهموار، که بر شانه‌های زخم خوردۀ این پهلوان سنگینی می‌کرد. باری مفصل برایم تعریف کرد که چگونه به آن خانۀ بیگانه راه یافته و چند صباحی هم اسلحه به دست گرفته و به نگاهبانی از جمع گماشتگان آن پرداخته بود. «چند روز که گذشت، دیدیم ای بابا، قضیه را خیلی جدی گرفته اند و اگر بخواهند همین طور کشش بدهند پاک از کار و زندگی می‌افتیم. گفتیم: خداحافظ شما! اسلحه را تحویل دادیم و رفتیم پی کارمان».

از آن پس چند بار دیگر هم مجبور شد آنچه را به دست خود ساخته بود و به آن عشق می‌ورزید به این و آن تحویل دهد و برود پی کارش. دو سه شب پیش از مرگش بود که تلفنی با او حرف زدم. تازه کنگره ای سه روزه – شاید کنگرۀ شعر جوان یا نمی‌دانم، چیزی شبیه این- را به سر برده بود. صدای محزونش آکنده از ملال بود: «می‌دانی، خسته شدم از بس که ساختم و ویران کردند. دیگر نمی‌توانم». برای نمونه از «حوزۀ هنری» یاد کرد و سروش نوجوان و چند جای دیگر که یادم نیست. اوضاع در دانشگاه تهران هم وفق مرادش نبود. دانشکدۀ ادبیات برای این که استخدام او را قطعی کند، از او مقالۀ به اصطلاح «علمی- پژوهشی» طلب می‌کرد و کتاب‌های شعر او را به هیچ می‌گرفت! حکم دانشیاری قیصر پس از مرگش صادر شد، وقتی که پهلوان رفته بود و برای کسانی که زیر تابوتش سینه می‌زدند و فریاد «یاحسین» می‌کشیدند دیگر خطری نداشت.

پهلوان در سال‌های آخر عمرش دیگر سپر انداخته بود. آرمان‌های زیبای جوانیش را می‌دید که موش‌های تهران گویی در پناه جوی‌ها و جدول‌ها می‌جویدندشان و او فقط صدای ریزریزشدنشان را می‌شنید. وقتی کتابی از نجیب محفوظ ترجمه کرده و در تقدیم نامۀ آن نوشته بودم: «به همۀ هم نسلانم که آرمان‌های بلند آنان جای خود را به آپارتمان‌های بلند داد». قیصر تلفن زد و با هیجان پرسید: «ببینم، لابد منظورت این برج آرمان هم هست!» پرسیدم: «کدام برج آرمان»؟ گفت: «همین که تازگی دارند در تهران می‌سازند. خیلی هم بلند است! مگر نمی‌دانی؟» نه، نمی‌دانستم. گفت: «از همین جا هم که ما هستیم دیده می‌شود» (آن وقت‌ها باغ فیض می‌نشستند). هنوز هم نمی‌دانم کدام برج را می‌گفت. آن جمله را کاملاً اتفاقی و ارتجالی نوشته بودم. طبع شاعرانۀ قیصر و یاد آرمان‌های بربادرفته اش بود که آن مجاز را با حقیقت پیوند می‌داد:

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه وسرد شد …
هرچه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هرچه می‌پنداشت درمان است، عین درد شد

تنها پناهگاه او دیگر همان شعر بود، که آن هم گاهی ناجوانمردانه مصادره می‌شد. روزی با ماشین او را به مقصدش، که گویا انتشارات سروش بود، می‌رساندم. در یکی از بزرگ راه‌ها آگهی تبلیغاتی بزرگی دیدیم که رویش نوشته بود: «زود دیر می‌شود»! با لبخند تلخی پرسید: «می‌بینی چه بلایی به سر شعرم آورده اند؟» گفتم: «چرا شکایت نمی‌کنی؟» باز هم خندید: «شکایت؟ به کی؟ شمارۀ شرکت را گرفتم و با طراح آگهی حرف زدم. گفتم: “ببخشید آقا! شما این جمله را احیاناً جایی نخوانده اید یا نشنیده اید؟” گفت: “نخیر! از خودم نوشته ام!” با چنین آدم‌هایی چه می‌شود کرد؟» از تصویری هم که از او و شعرش در کتاب‌های درسی ساخته بودند راضی نبود. اما رنجوری و ملالت خاطرش بیش از آن بود که بخواهد یا بتواند کاری در این باره بکند. یک بار، و ظاهراً هم فقط همان یک بار، سیما و صدایش را در جایی دیده و شنیده بودند که توقع نمی‌رفت. بعدها می‌گفت که حضورش در چنان جایی فقط برای رعایت اخلاق انسانی و تشکر از اظهار لطفی بوده است که در حقش شده بود و اگر می‌دانست که قرار است از او و شعرش چه استفاده ای بشود از خیر همان یک بار هم می‌گذشت و هرگز خودش را در چنان جایی آفتابی نمی‌کرد. البته گمان نمی‌کنم که اگر هم می‌دانست باز چندان توفیری می‌کرد. قیصر هم به هر حال ملاحظات و محافظه کاری‌های خودش را داشت.

او مسلّماً برآمدۀ دوران انقلاب و جنگ بود، اما برخلاف تصویر رسمی‌ای که تلاش می‌کردند از او به دست دهند در آن دوره‌ها متوقّف نمانده بود. از اواخر دهۀ شصت به بعد، شعرش بتدریج از آن حال و هوای ایدئولوژیک فاصله گرفت و وارد فضاهای ملموس تر زندگی شد. به عبارت بهتر، مثل هر هنرمند زنده و پویای دیگری که نمی‌شود او را در چارچوب اندیشه و دورۀ خاصی قاب گرفت و بر دیوار زمان میخکوب کرد، قیصر نیز با ادراک‌ها، اندیشه‌ها، نیازها، و تجربه‌های تازه اش صادقانه روبرو شد و آن همه را در شعرش منعکس کرد و لاجرم، در زمانه ای که شعر کمتر خریداری دارد، با استقبال بی نظیری هم مواجه شد. شعر قیصر براستی آیینۀ وجودش بود. کمتر شاعری را دیده و شنیده ام که شعرش تا بدین حد عین خودش باشد: ساده و بازیگوش و پر از طعن و طنز و ظرافتی که ما را غافلگیر می‌کند، و با این همه سرشار از اندیشه.

برخلاف بسیاری کسان که قیصر را نخست از راه شعرش شناخته بودند، من خوشبختانه خودش را پیش از شعرش شناختم و بدبختانه بسیار دیر! تا اواسط دهۀ هفتاد که نخستین بار در دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران دیدمش تنها نامی‌از او به گوشم خورده بود و شاید برخی از شعرهایش را هم در کتاب‌های درسی دبیرستان دیده بودم. تا آن هنگام، قیصر را از زمرۀ شاعران مکتبی و انقلابی ای می‌شمردم که شعرشان، نه برحسب شایستگی که بیشتربه مقتضای رسم زمانه و حال و هوای روزگار، به کتاب‌های درسی راه یافته بود. پس آنچه مرا به دوستی با او برانگیخت شعر یا شهرت شاعری اش نبود، صفای باطن و مهربانی اش بود؛ صمیمیتی بی دریغ که باعث می‌شد ضمیر رسمی‌«شما» در خطاب با او جای خود را خیلی زود به یک«تو»ی خودمانی بدهد. گرمای حضورش یخ فاصله را فوراً ذوب می‌کرد. غم عمیقی که از چشم‌هایش می‌تراوید با لبخند بی خیال و مهربانی که تقریباً همیشه به لب داشت درمی‌آمیخت و به چهره اش حالت حکیمانه ای می‌داد که موجب اطمینان خاطر و آرامش مخاطب می‌شد. ندیدم که داوری اش را دربارۀ کسی بر گرایش‌های سیاسی و اعتقادی اش مبتنی کند. آنچه برای او اهمیت داشت رعایت اخلاق، به معنای عام و انسانی آن، بود. یک بار برایم حکایت کرد که در نخستین سال‌های جنگ او و سید حسن حسینی جوانی را ترغیب کردند که به جبهه برود. می‌گفت: «جوانک رفت و من و سید دچار عذاب وجدان شدیم که ای وای، حالا اگر این جوان برود و شهید شود، ما جواب خانواده اش را چه بدهیم!» همین دغدغۀ اخلاق و رعایت احوال انسان بود که امین پور را – که روزگاری گفته بود: باید برای جنگ، از لولۀ تفنگ بخوانم – وامی‌داشت که سال‌ها بعد «طرحی برای صلح» بگوید:

شهیدی که بر خاک می‌خفت
سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت
دو سه حرف بر سنگ
«به امید پیروزی واقعی نه در جنگ،
که بر جنگ!»

از جنبه‌های جذاب وجودش، شوخی‌ها و شیطنت کاری‌های ظریفی بود که گاه مثل شعرش آدم را غافلگیر می‌کرد. یادم است روزی با هم به کتابفروشی خانۀ شاعران رفته بودیم. مسئول کتابفروشی، که اگر اشتباه نکنم قیصر او را «آقای مهندس ملکی» معرفی کرد، چون کاری برایش پیش آمده بود و باید می‌رفت از قیصر خواهش کرد که ساعتی به جای او بنشیند. مدتی گذشت. دخترک دانشجویی از راه رسید و کتابی خواست. قیصر درست مثل کتابفروشی حرفه ای و علاقه مند به کار خود کتاب را آورد و به دخترک داد و بعد هم چند کتاب دیگر را در همان حوزه به او معرفی کرد و دست آخر پرسید:

– دانشجوی ادبیات هستی؟
– بله.
– کدام دانشگاه؟
– همین دانشگاه تهران.
– راستی! سال چندم؟
– تازه آمده ام. ترم اولم.
– خوب، از استادهاتان کی‌ها را می‌شناسی؟

دخترک چند تن را نام برد و افزود: «…و دکتر امین پور!» قیصر بلافاصله پرسید: «امین پور را تا حالا دیده ای؟» دخترک سادۀ معصوم با اطمینان جواب داد: «بله!» قیصر لبخندی زد و پرسید: «چه شکلی است؟» دخترک لحظه ای با تردید به او خیره شد و بعد، انگار که فهمیده باشد چه رودستی خورده است، حیران و شرمسار فریاد کشید: «وای!… آقای امین پور!» لابد هیچ انتظار نداشت که «دکتر امین پور» پرهیبت را در هیأت فروشنده ای کارکشته پشت پیشخوان کتابفروشی ببیند.

در آخرین ماه‌هایی که در دانشکدۀ ادبیات افتخار همکاری با دکتر امین پور را داشتم، بزرگترین دلخوشی ام این بود که بعد از کلاس او را ببینم و ساعتی را در اتاقک خادم خاص گروه ادبیات، آقای میکائیل، که هرجا هست یادش بخیر باد، فارغ از هرچه هست و نیست بنشینم و با قیصر، به قول بیهقی، «غم و شادی» بگویم. قیصر ناهارش را همان جا می‌خورد و یادم است که به همین مناسبت میکائیل را «فرشتۀ روزی» می‌نامید. (در داستان‌ها و روایات آورده اند که حضرت میکائیل موکّل الارزاق است.) تن رنجور او را می‌دیدم و رنج می‌کشیدم و با این حال مجبور بودم وانمود کنم که هنوز امیدی هست و او خوب می‌دانست که نیست. قیصر که آن همه عاشق زندگی بود، اکنون مرگ را سخت به خود نزدیک می‌دید و با حسرتی عمیق آه می‌کشید و می‌گفت: «دیگر تمام شد!» در آن روزها بود که از «آهنگ ناگزیر» سخن می‌گفت:

ـ اما چرا
آهنگ شعرهایت تیره
و رنگشان
تلخ است؟

ـ وقتی که برّه ای
آرام و سربه زیر
با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر
نزدیک می‌شود
زنگوله اش چه آهنگی
دارد؟

نوروز ۱۳۸۶ بود. با همسر و دخترم به دیدنش رفتیم. اتفاقاً تنها بود. در را که باز کرد با لبخندی ملایم و لحنی صادقانه گفت: «چه خوب شد که آمدید! داشتم “یک بوس کوچولو” را تماشا می‌کردم. خیلی ترسیده بودم!»

چند ماه بعد او سر بر «مسلخ تقدیر ناگزیر» نهاد و آنچه برای من و بسیاری دیگر که بسی از من به او نزدیک تر بودند بر جای ماند، انبوهی از حسرت و حرمان بود. به یاد ندارم که در مرگ کسی دیگر آن همه تلخ و دردمند و بیخودانه گریسته باشم. پهلوان رفته بود و عجب فرصتی داده بود به کسانی که عاشق پهلوان‌های مرده اند. به امید روزی که غبار غوغای عام مردارخواران فرو بنشیند و بشود دربارۀ او و شعرش با آزادی و فراغ بال بیشتری سخن گفت.


بازنشر: ماهنامه تجربه، شماره ۱، اردیبهشت ۱۳۹۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *