یادداشت انتقادی آقای دکتر ابوالفضل خطیبی در فیس بوک راجع به کتاب شاهنامۀ ابومنصوری به همراه پاسخ آقای دکتر محمد دهقانی

۲۵ بازدید

شاهنامه ابومنصوری - مجموعه تاریخ و ادبیات ایران - دکتر محمد دهقانی شاهنامه‌ی ابومنصوری

یادداشت آقای دکتر ابوالفضل خطیبی در فیس بوک:

شاهنامۀ ابومنصوری، محمد دهقانی، تهران، نشر نی، ۱۳۹۴، ۴۸ صفحه، بها: ۶۰۰۰ تومان.

می‌دانیم شاهنامۀ منثور ابومنصوری بر اساس منابع پهلوی به همت ابومنصور محمد بن عبدالرزّاق طوسی در ۳۴۶ هجری در طوس فراهم آمد و همان منبع دقیقی و فردوسی و ثعالبی شد و اکنون فقط مقدمۀ آن باقی مانده است. نه در مقدمۀ کتاب استاد دهقانی نکتۀ تازه‌ای هست  نه در متن و یادداشت‌های آن و روشن نیست که نویسنده به چه دلیل یا دلایلی -بجز دو سه مورد- در همان پژوهش‌های علامه قزوینی و ذبیح‌الله صفا و برخی دیگر از متقدمان متوقف شده و پژوهش‌های پس از آن دو بزرگوار را ندیده‌اند. هنوز با استناد به صفا به دو بیت الحاقی ز شیر شتر خوردن و سوسمار… به عنوان سرودۀ اصلی فردوسی ارجاع می‌دهد و برای سال نگارش شاهنامۀ ابومنصوری به شاهنامۀ بایسنقری (ص۱۵)؛ در حالی که در متن مقدمۀ شاهنامۀ ابومنصوری که نویسندۀ کتاب از روی تصحیح قزوینی نقل کرده به این تاریخ و حتی ماه آن تصریح شده است (ص۳۰): «… تا یزدگرد شهریار که آخر ملوک عجم بوذ اندر ماه محرّم و سال بر سیصذ و چهل و شش از هجرت». در پانوشت همین صفحه در شرحِ «آخر ملوک عجم» نوشته است: «آخرین پادشاه ایران» و به طور کلی پانوشت‌های متن پر است از همین دست توضیحات واضحات دربارۀ لغات (مثلاً تخم یعنی نسل یا اسپهسالار یعنی سپهسالار، گردان یعنی پهلوانان) و شخصیت‌هایی چون فریدون و افراسیاب و نصر بن احمد و رودکی و جز آنها و در مورد نام‌های بحث‌انگیز دیگر هنوز هم بهترین پژوهش از آنِ علامه قزوینی است. دربارۀ این جملۀ متن «و چون همان سنگ کجا آفریذون به پای بازداشت.» در پانوشت مرقوم فرمودند: «سنگی که دو برادر فریدون برای کشتن او از کوه فروغلتاندند و فریدون آن سنگ را از حرکت بازداشت.» اگر استاد دهقانی به پژوهش دیک دیویس مراجعه می‌کرد نیک درمی‌یافت که نه فریدون که رستم سنگ را به پای بازداشت. فریدون خفته از خروش غلتیدن سنگ است که بیدار می‌شود و سنگ را به افسون متوقف می‌کند. در بخشی از مقدمۀ کتاب دربارۀ سرانجام ابومنصور محمد بن عبدالرزّاق آمده است: «… و این پزشک در سال ۳۵۰ق/۳۴۰خ به ابن عبدالرزّاق زهر خوراند و او را کشت (میثمی، ۱۳۹۱، صص ۳۵-۳۶)». برای چنین رویداد تاریخی، باید به جای منابع متقدم، به میثمی‌که کتاب او (تاریخ‌نگاری فارسی) را خودِ استاد دهقانی ترجمه و منتشر کرده‌اند، ارجاع داد؟! حتی این جزوۀ کم‌حجم نمایه هم ندارد. شاید گفته شود این سلسله کتاب‌ها نه برای متخصصان که برای علاقه‌مندانی است که می‌خواهند با میراث ادبی ایران آشنا شوند. این کار البته اشکالی ندارد، ولی به این نکته باید توجه شود که متن مقدمۀ شاهنامۀ ابومنصوری به تصحیح علّامه قزوینی است و بیشتر یادداشت‌ها هم باز به قلم هموست. پس استاد دهقانی می‌توانستند نام علامه قزوینی را روی جلد بیاورند و زیر آن بنویسند: به کوششِ محمد دهقانی و در مقدمۀ کتاب این نکته را توضیح می‌دادند و افزوده‌های خود را هم با نشانه‌ای مشخص می‌فرمودند. عنوان کتاب هم به جای «شاهنامۀ ابومنصوری»، «مقدمۀ شاهنامۀ ابومنصوری» دقیق‌تر است و جلد کتاب هم بسیار ناشیانه طرّاحی شده و گویا دست‌پخت طرّاحی مبتدی است. یکی از دوستان فاضل بنده، عنوان کتاب را چنین خواند: تاریخِ شاهنامۀ ابومنصوری و ادبیات ایران. در حالی که «تاریخ ادبیات ایران» عنوان مجموعه کتاب‌هایی است به قلم استاد دهقانی و این کتاب یکی از آن مجموعه است.


پاسخ آقای دکتر محمد دهقانی

دوست گرامی، آقای مزدرانی

سپاسگزارم از این که مرا از یادداشت انتقادی آقای دکتر ابوالفضل خطیبی مطلع کردید. من به شبکه­‌هایی چون فیس بوک که در ایران فیلتر می­شوند دسترسی ندارم و به همین دلیل از یادداشت منتقدانۀ ایشان بی ­اطلاع بودم. از شما سپاسگزار می­شوم اگر به هر طریق که صلاح می­دانید پاسخ مرا به دست ایشان برسانید. یادداشت ایشان و پاسخ خود را البته در وب سایت خود هم منتشر خواهم کرد.

آقای دکتر خطیبی، چنان که می­دانید هرگز افتخار دیدار شما را نداشته­ ام، اما برخی مقالات و نوشته ­های شما را خوانده و از آنها بهره برده ­ام. یادداشت شما را دربارۀ کتاب شاهنامۀ ابومنصوری، که در حقیقت جزئی کوچک از مجموعۀ گستردۀ «تاریخ و ادبیات ایران» است خواندم. این که فرموده ­اید «نه در مقدمۀ این کتاب نکتۀ تازه ­ای هست نه در متن و یادداشت­های آن» دعوی بی دلیلی است. کل این کتاب یا وجیزه ۴۸ صفحه است که از این مقدار ۲۱ صفحه اش متن مقدمۀ شاهنامۀ ابومنصوری است همراه با شرح و توضیحاتی که من در ذیل صفحات آورده ­ام. بقیه ­اش هم عبارت است از مقدمۀ خودم و سایر متعلقات کتاب. گرچه مدعی هیچ کشف و شهود تازه ­ای در این وجیزه نیستم و حداکثر کوشیده­ ام بر قدر و اهمیت شاهنامۀ ابومنصوری در عرصۀ تاریخ فکری و فرهنگی ایران تأکید کنم، توجه داشته باشید که این کتاب کوچک را باید در کنار سایر اجزای مجموعه بخوانید تا دریابید که گنجاندن آن در چنین مجموعه­ ای بی ­دلیل نبوده و من نخواسته ­ام پخته ­خواری کنم و با سوء استفاده از زحمت علامۀ فقید محمد قزوینی کتابی بسازم و نام و نانی از این طریق برای خود فراهم آورم. نیازی به این کار ندارم. بهتر است بدانید که دو سال از انتشار کتاب می‌­گذرد و از ۱۵۰۰ نسخۀ آن گمان کنم هنوز نصفش روی دست ناشر مانده باشد! در واقع من هنوز بابت آن به ناشر بدهکارم. پس چنان نبوده است که از نام و زحمت علامه قزوینی سودی برده باشم. مدعی تصحیح مجدد مقدمه هم نیستم، چون پس از تصحیح و شرح عالمانۀ قزوینی، تا نسخه یا نسخه ­های تازه و احیاناً کهن­تری از مقدمۀ شاهنامۀ ابومنصوری به دست نیامده، ادعای تصحیح مجدد آن کار لغو و سبک­سرانه­ ای است. من اگر داعیۀ تصحیح متن داشتم به سراغ متونی بس مهم­تر و پرحجم تر که از قضا اصلاً تصحیح هم نشده ­اند می­رفتم و از آن نمد کلاهی برای خود می­ساختم. در مقدمۀ کوتاه خود نیز تصریح کرده­ ام که «متن کامل و منقح مقدمۀ شاهنامۀ ابومنصوری را علامه محمد قزوینی از روی دوازده دستنویس شاهنامۀ فردوسی، که قدیم­ترین آنها مورّخ ۶۷۵ق است، تصحیح و در سال ۱۳۱۳ در مجموعۀ هزارۀ فردوسی منتشر کرده است» (شاهنامۀ ابومنصوری، ص ۱۸). در توضیحات خود مسلماً از شرح علامه قزوینی و بسیاری منابع دیگر هم (لغتنامه­‌ها و دایرهالمعارف­ها و فرهنگ­ها و کتب تاریخ و…) بهره برده­ ام و تصور نمی­کنم لازم باشد خواننده را برای یکایک عبارات و کلماتی که شرح می­کنم به منبعی (مثلاً فرهنگ معین یا لغتنامۀ دهخدا یا…) ارجاع دهم. فهرست منابع اصلی کار را در پایان کتاب آورده ­ام و برای محققان به گمانم همین قدر کفایت می­کند. چنان که گفتم، به تصور خودم کار تازه ­ای کرده و کوشیده ­ام اهمیت اقدام ابومنصور عبدالرزاق را در تاریخ فرهنگی و ادبی ایران نشان دهم و حاصل کار را هم در معرض داوری همگان قرار داده ­ام بی آن که هزینه ­ای به کسی تحمیل کرده باشم. حال اگر از نظر شما هیچ نکتۀ تازه ­ای در این وجیزه نیست، هستند کسانی هم که احیاناً نکات تازه ­ای در آن بیابند. این خطا را به بزرگواری خودتان بر من و ایشان ببخشایید و یقین بدانید که «ساز شرع از این افسانه بی ­قانون نخواهد شد». نام کتاب را هم مخصوصاً شاهنامۀ ابومنصوری نهاده ­ام تا اذهان را متوجه اهمیت آن کتاب گمشده کنم که اکنون بدبختانه فقط چند صفحه­ ای از آن باقی مانده است.

فرموده ­اید «هنوز با استناد به صفا به دو بیت الحاقی ز شیر شتر خوردن و سوسمار… به عنوان سرودۀ اصلی فردوسی ارجاع می­دهد». چرا به اصل سخن من توجه نکرده ­اید؟ در متن، بحث از شعوبیه است و از کسانی که «به اعراب طعنه می­زدند که سوسمارخور و گوسفندچرانند» (همان، ص ۱۰). آن گاه در زیرنویس توضیح داده­ ام که این تفکر شعوبی را هم در اشعار عربی قرن سوم عهد عباسی و هم بعداً در شاهنامۀ فردوسی می­یابیم. محل نزاع در این بحث تفکر شعوبی و عرب ­ستیزی است. اصلاً اهمیتی ندارد که آن ابیات را حقیقتاً فردوسی گفته باشد یا نه. مهم این است که چنین تفکری در آن روزگاران وجود داشته و در برخی از قدیم­ترین نسخه­‌های شاهنامه هم دیده می­شود و در این مورد هیچ فرقی نمی­کند که سرایندۀ آن ابیات چه کسی باشد. کاش زحمت بکشید و همان طور که پانزده صفحه مقدمۀ مرا بر شاهنامۀ ابومنصوری خوانده­اید، ۱۵۰ صفحه مقدمه­ ام را بر شاهنامۀ فردوسی هم مطالعه فرمایید تا ببینید که  شاهنامه و تصحیح­ها و شروح مختلفش را آن قدر می­شناسم که بدانم آن دو بیت کذایی را خود فردوسی نسروده است، بلکه آنها را فقط در «شاهنامۀ فردوسی» می­بینیم، ولو در بعضی از نسخه ­های آن. (البته امیدوارم باز به من ایراد نگیرید که چرا آن کتاب حدوداً پانصد صفحه ­ای را به نام خود منتشر کرده و نام فردوسی یا دکتر خالقی مطلق را به جای نام خود نیاورده و روی کتاب ننوشته­ ام به کوشش محمد دهقانی!)

ضمن آن که چند بار مرا از روی لطف یا به تعریض «استاد» خوانده ­اید، ایراد گرفته ­اید که «در همان پژوهش­های علامه قزوینی و ذبیح­ الله صفا و برخی دیگر از متقدمان متوقف شده و پژوهش­های پس از آن دو بزرگوار را ندیده[ام]». اول عرض کنم که به لطف اولیاء دلسوز دانشگاه تهران و وزارت علوم سال­هاست که از عنوان «استادیاری» هم بی ­بهره ­ام تا چه رسد به «استادی». شاید ندانید که درست ده سال پیش مرا به اتهام واهی تشویش اذهان دانشجویان و «عدم پاسخگویی در جایی که باید پاسخگو» باشم (!) از کرسی تدریس برکنار و از اندک حقوق معلمی‌نیز محروم کردند. اکنون سال­هاست که به سختی تمام و با مرارتی «که شرحش اندر بیان نگنجد» روزگار می­گذرانم و با این همه از سر عهدی که با خود بسته ­ام نگذشته و در برابر قول زور سر تسلیم فرود نیاورده ­ام و از این پس هم به قول سعدی عزیز «گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم». استاد هیچ دانشگاه و دانشکده ­ای نیستم و و علاقه ­ای هم به چنین القاب و عناوینی ندارم. عنوان «دکتر» را نیز اخیراً از روی کتاب­هایم برداشته ­ام. اما بعد، به عرض شما می­رسانم که جز علامه قزوینی و به قول شما «برخی دیگر از متقدمان» کس دیگری را نمی­شناسم که کشف و شهود تازه و درخوری در باب شاهنامۀ ابومنصوری (در حد کلیات و جزئیاتی که خود در نظر داشته ­ام) کرده باشد تا به کار او مراجعه کنم. اگر شما می­شناسید معرفی بفرمایید و یقین بدانید که ممنونتان خواهم شد.

نوشته ­اید که «برای سال نگارش شاهنامۀ ابومنصوری به شاهنامۀ بایسنقری» ارجاع داده ­ام. دوست گرامی‌­ام، من کِی چنین کاری کرده­ام؟ تنها نخست گزارش مقدمۀ شاهنامۀ بایسنقری را آورده و سپس با ارجاع به خود مقدمۀ شاهنامۀ ابومنصوری نوشته ­ام که نویسندۀ شاهنامۀ ابومنصوری همۀ گزارش­های مربوط به پادشاهان ایران پیش از اسلام را «در محرم ۳۴۶ق/ فروردین یا اردیبهشت ۳۳۶خ یک جا گرد آورد و شاهنامه نامید» (همان، ص ۱۹).

نوشته ­اید: «به طور کلی پانوشت­های متن پر است از همین توضیحات واضحات» مثل این که «آخر ملوک عجم» همان «آخرین پادشاه ایران» است. دوست گرامی‌نادیده ­ام، آقای دکتر ابوالفضل خطیبی، این توضیحات ممکن است برای دانشمندانی چون شما حکم «واضحات» داشته باشد، اما برای خوانندۀ متوسطی که نمی­داند «آخر» در این عبارت به معنی همان «آخرین» در سیاق زبان امروزی است حقیقتاً مشکل­ گشاست. فرموده­ اید «اگر استاد دهقانی به پژوهش دیک دیویس مراجعه می­کرد نیک درمی‌­یافت که نه فریدون که رستم بود که به پای سنگ را بازداشت». آخر، دوست من، نکته­ ای با این وضوح که دیگر مستلزم مراجعه به پژوهش دیک دیویس نیست. من فقط عبارتی را که در مقدمۀ شاهنامۀ ابومنصوری آمده است معنی کرده و در صدد مقایسۀ آن با گزارش فردوسی نبوده ­ام. البته حق با شماست که باید این کار را می­کردم و به­ خصوص با آوردن عبارت درون پرانتز «(اشاره است به) سنگی که دو برادر فریدون…» (همان، ص ۳۱) چنین به خواننده القا نمی­کردم که گویا در شاهنامۀ فردوسی هم عین همین ماجرا آمده است. این اتفاقاً از آن مواضعی است که نشان می‌دهد فردوسی در گزارش خود، برخلاف آنچه عده ­ای اصرار دارند، پایبند شاهنامۀ ابومنصوری نبوده است. از شما سپاسگزارم که مرا متوجه این نکته کردید.

در باب نحوۀ به قتل رسیدن ابن عبدالرزاق به من ایراد گرفته ­اید که چرا «به جای منابع متقدم به میثمی‌ارجاع داده­ ام»! این هم ایراد بنی ­اسرائیلی است. مطمئن باشید ارجاع به تاریخ­ نگاری فارسی نه از آن حیث است که خود آن را ترجمه کرده­ ام و نه از این بابت که جز آن منبعی دم دستم نبوده است. قدیم­ترین منابع تاریخی همان اندازه در دسترس من است که کتاب خانم میثمی. اما برای اشاره به واقعه ­ای تاریخی که کسی تردیدی در آن ندارد و محل نزاع هم نیست چه نیازی داریم که به قدیم­ترین منابع مراجعه کنیم؟ میثمی‌زحمت فوق­ العاده ­ای کشیده و گزارشی بسیار دقیق و عالمانه از نخستین مراحل تکوین تاریخ­ نگاری فارسی به دست داده است. چه اشکال دارد که ضمن برآوردن نیاز علمی‌خود، که البته با مراجعه به منابع قدیم­تر هم برآورده می­شود، خوانندۀ علاقه ­مند را با کتاب خوب میثمی‌هم آشنا کنم؟

فرموده ­اید: «حتی این جزوۀ کم ­حجم نمایه هم ندارد». اولاً هیچ یک از اجزای «مجموعۀ تاریخ و ادبیات» ایران نمایه ندارد و بنا هم نیست داشته باشد. چون تصمیم گرفته ­ام مقدمۀ این کتاب­ها یا جزوات تا حد امکان موجز باشد، دلیلی نمی­بینم که نمایه ­ای برای آنها بیاورم. گرچه در مجموع حق با شماست. کتاب­های پژوهشی اگر نمایه داشته باشند، کار خوانندگان و مخصوصاً محققان را به ­مراتب آسان­تر می­کنند. اما وجیزۀ پنجاه صفحه ­ای شاهنامۀ ابومنصوری که به قول شما در حد «جستار»ی کوچک است اصلاً گمان نمی­کنم نیازمند نمایه باشد.

تذکر داده ­اید که «جلد کتاب هم بسیار ناشیانه طراحی شده و گویا دست­پخت طراحی مبتدی است». چون خود را در کار طراحی جلد کتاب صاحب صلاحیت نمی­دانم، اظهار نظری در این باره نمی­کنم. نظر شما را البته به ناشر اطلاع می­دهم و همین قدر می­دانم که طراح جلد این مجموعه، آقای پرویز بیانی، اصلاً در این کار «مبتدی» نیست و شخصاً قدر هنر ایشان را می­دانم. نکتۀ آخری که مشفقانه به شما یادآور می­شوم این است که آقای دکتر لحن خود را در نقد کار دیگران کمی‌ملایم­تر کنید و این قدر آسان کسی را به تعریض «استاد» یا «مبتدی» نخوانید. کمترین ایراد این کار، وقتی به دست دانشمندی چون شما صورت می­گیرد، این است که برخی دوستان و پیروان کم ­اطلاع شما که شاید چندان هم اهل تحقیق و مطالعه نباشند، منقودٌ علیه یا طرف مقابل را، بی آن که اصلاً بشناسند، دشمن می­گیرند و آماج کینه ­های کور خود می‌کنند و به انواع دشنام­ها و تهمت­ها می­ آزارند. در پایان، باز هم از عنایت شما سپاسگزارم و برایتان آرزوی کامیابی می­کنم.

محمد دهقانی – پنجم آبان ۱۳۹۶      

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *